دل گرفتگی مزمن

امروز صبح بالاخره خاله شدم. شاید باید از این حس خوشحال باشم. اما نمی دانم طبیعی است یا نه که هیچ حسی ندارم. چرا شاید یه کمی دلخورم از این که آنجا نیستم. اما همین را هم مطمئن نیستم که از چی دلخورم.

خلاصه که وقتی احساس کنی که چهار دیواری فکرت پر است از غم و غصه و راهی برای فرار از فکر کردن (جز بازی) نداشته باشی میشوی الان من.

دیشب تا خود صبح هم خواب های آشفته و پریشان دیدم. وقتی بیدار شدم اصلا حس خوبی نداشتم. دلم بهار می خواهد با بوی گلها و بهار نارنج با یک آفتاب خوشمزه ای که وقتی تنت از سرما مور مور میشود گرمش کند. 

دلم خیلی چیزها می خواهد اما حیف.

-----------------------

پی نوشت: کاش هیچ کس اینجا را نخواند

/ 1 نظر / 19 بازدید
ايما.ن

سلام گلی داشتم رد میشدم که بلاگتو دیدم ، جالب بود ، امیدوارم خوب باشه همیشه . منم یه دیکشنری آنلاین ساختم که متن هم ترجمه میکنه ، بیا ببین نظرت چیه راستی اگه دیدی مفیده ، لطف کن تو وبلاگت بهش لینک بده ، تا خودت و دوستات بتونین همیشه ازش استفاده کنین . فعلا بای