نوستالژی

دیروز ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۵:۳۰:

به دلیل یک ماموریت اداری درون شهری مجبور شدم برم دانشکده.

از در ورودی و باغچه‌های گلکاری شده تا نگهبان غضبان و بردهای خالی و راه پله‌ها و اتاق‌‌ها٬ همه و همه حس قریبی را در من فعال کرد تا آنجا که در یکی از سالن‌ها قطره اشکی شد و فرو ریخت.

این‌ها را پشت میز و صندلی‌های دوران دانشجویی‌ام می‌نویسم.

همانجا که درس‌های میدانها و امواج و ماکرویو را خواندیم و نخواندیم.

همانجا که آخر ترم‌هایش جزوه‌هایمان تکثیر می‌شد ولی خوانده نمی‌شد.

همانجا که همیشه از اواسط کلاس ندای «خسته نباشید استاد» مثل تیری در تاریکی پرتاب می‌شد تا بالاخره یکی به هدف بنشیند.

آه استادهای بی‌سواد! آه درسهای ناتمام! آه امتحانهای لعنتی! آی تقلب٬ افتادن٬ نمره!

کجایید؟

می‌دانم. زمان به عقب باز نخواهد گشت و من دیگر هیچ‌وقت آن لحظه‌ها را تجربه نخواهم کرد.

در حال حاضر فقط طعم ناشناسی از یادآوری آن روزها برایم مانده و تعداد اندکی دوست و یک مهدی با خاطراتی که برخی از آنها روزبه‌روز محوتر و کمرنگ‌تر می‌شوند.

و خوشحالم که - به جز درس نخواندن - هیچ از آن دوران خاطره بدی ندارم و پشیمان نیستم.

-------------------------------------------------------------------------------------

حالا بیشتر می‌فهمم که کار کردن و پول درآوردن چقدر شیوه‌ی زندگی و مسیر آن را تغییر می‌دهد و چقدر این زمانِ لعنتی گاهی سریع می‌گذرد.

هیچ باور نمی‌کنم که پنج سال تمام از آن دوران گذشته باشد و در تمام این مدت همه‌ی فکر و ذکر و هوش و حواس ِ من٬ پی شاختن و شروع زندگی بوده باشد.

عجیب پرطاقت بوده‌ام! تعجب می‌کنم چطور بعضی وقت‌ها کم نیاورده‌ام٬ جا نزده‌ام٬ از رو نرفته‌ام و پا پس نکشیده‌ام.

شاید اگر من ِحالا  بود .......

بی‌خیال! بیش از این نباید به‌ش فکر کنم.

بگذار شیرینی ِ خاطراتِ خوش پابرجا بماند زهرا! باشه؟

 ---------------------------------------

باز هم پی‌نوشت برای نسل امضا:

اصل جریان را بطور مفصل اینجا و اینجا بخوانید.

اعتراضیه را امضا کنید.

این هم بمب گوگلی من.

لطفاْ به The movie 300 لینک بدهید.

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
elham*

يعنی منم ۵.۶ سال ديگه يه همچين حسی دارم؟؟!!

عادله

چه جالب .منم ۵ سال پيش تمومش کردم و حالا به اون روزها که فکر می کنم حسی مشابه دارم .( البته بدون داشتن مهدی )

آرمان آريايی

سلام..من علاقه زيادی ندارم دوباره به اون زمان برگردم چون فکر ميکنم دوباره همون کارها رو انجام ميدم و همون مسير رو ميرم!..فکرش رو بکن ثمره اون خاطرات مهدی هست پس افسوس نخور قدر در کنار مهدی بودن رو بدون..سعی کن الان رو از دست ندی گذشته تموم شده و ديگه بازگشتی نداره..حاضرم باهات شرط ببندم بيست سال ديگه حسرت الانت رو بخوری پس از لحظه لذت ببر خواهر عزيزم...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

صورتک خیالی

من هیچ وقت دلم برای جاهای مختلفی که توشون درس خوندم تنگ نشده و نمیشه!

مهدی هنرپرداز

سانسور کردن‌ت رو اصلآ نپسنديدم. مخصوصآ که قراره من سانسور بشم!

علی

سلام وقت کردی يک سری به ما بزن ! در ضمن سال نو هم مبارک .

اشکان

سلام وبلاگ قشنگی داری امیدوارم موفق باشی تو کارتون یه سر هم اگه تونستین به وبلاگ من بزنین با با بای بای