رسم عشق و عاشقی

صبــحـدم مرغ سحر با گــل نــو خــاسته گــفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گـــل بـخـنـدیـــد کــــه از راســت نـرنـجـیم ولـی

هیـچ عـاشق سخـن سـخت به معشوق نگفت

مرغ سحر

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سايه

وای اسم من چرا اشتباه اومد

شاکی

ای بسوزه پدر عاشقی... راستی اين گنجشک از بيرون اومده و داره به محوطه داخی حصار نگاه ميکنه؟ يا از محوطه داخل حصار اومده و داره بيرون رو نگاه ميکنه؟ چون نيست چشماش ريزه! نميشه فهميد تو نگاهش حسرته يا دلسوزی. در ضمن آپ کردم. قدم سر چشممون ميذارين... يا خودش

قسطن

واقعاْ ظريف و دل انگيز بود

مريم

سلام زهرا جون....خسته نباشی.....توی اين هوای بارونی حسابی طبع شعر آدمها هم گل ميکنه بالاخص شما که شهر قشنگ و تاريخی شيراز هستيد که اون ديگه يک خصلت طبيعی است......خيلی انتخاب شعرت عالی بود......مراقب خودت باش عزيزم

son of thunder

چه شعری و چه عکسی! راستی برای دو پست قبليت متاسفم. من دقيقا می دونم مفهمومش چيه خود رفتن و نرفتن نمی تونه مهم باشه . انگيزه نزاشتن به رفتن باعث تکدر می شه! می فهمم

اهورا

سلام عسلک خوبی به منم سر بزن خیلی خوشحالم میکنی وبلاگت عالی بود منتظرتم موفق باشی یا حق

اهورا

شايد واست اين سوال پيش بياد که اين اشو که من اول نام کاربريم گذاشتم يعنی چی؟ اين يعنی همون حضرت تو دين شماست