سفرنامه۳

بعد از خوردن شام و بحثهای سیاسی٬ اقتصادی٬ اجتماعی٬ فرهنگی٬ هنری٬ خانوادگی و ..... تقریباْ نیمه‌های شب بود. هنوز سرم به بالش نرسیده بود که خوابم برد. عجب خواب لذت‌بخشی بود. مدت‌ها بود این‌قدر راحت و آسوده نخوابیده بودم.

صبحانه‌ی مفصلی خوردیم و با صاحب‌خانه از خانه بیرون آمدیم.

از شیراز برنامه‌ریزی دقیقی کرده بودیم که به تمام دیدارهایمان برسیم. اما متاسفانه روز قبل از حرکت فریبا زنگ زد و گفت به دلیل انجام وضایف مادرانه مجبور است به یک سفر دو روزه شمال برود.

با توجه به برنامه تنها می‌توانستیم صبح ۳شنبه در محل شرکتش ملاقاتش کنیم. هنوز خودم هم نمی‌دانستم می‌توانیم ببینیمش یا نه. باز هم با نقشه در تهران راه افتادیم. خیابان مورد نظر را به هیچ عنوان در نقشه پیدا نمی‌کردم. از پلیس و چند رهگذر هم پرسیدیم. کسی جواب درستی نداد. بالاخره یک پیرمرد بامزه بعد از کلی فکر کردن بهمان گفت که اسم جدید خیابان چیست. خیابان بسیار زیبایی بود. با آن درخت‌های سر در هم کشیده آدم دلش می‌خواست پیاده‌روی کند. حیف که خیلی شلوغ و گرم بود. مهدی معتقد بود شبیه خیابان ارم شیراز است.

وارد شرکت شدیم. خواستم زنگ بزنم تا بیاید پایین اما یه آدم مهربون دیگه گفت اشکال نداره برید بالا. آرام به در کوبیدم: خانم عرب‌نیا؟

اتاقش پر بود از گلدانهایی که به آدم یادآوری می‌کردند هنوز زنده‌ایم و طرح‌های زیبا. چه‌قدر این بشر آرامش‌بخش است. آدم دلش می‌خواهد سال‌ها هم‌صحبت‌ش باشد. وقتی خواست برای ادامه مکالمه برگه مرخصی پر کند فهمیدیم که دیگر باید برویم. تنها چیزی که خداحافظی را راحت می‌کرد تلفنی بود که نتیجه‌اش لغو شدن مسافرت فردایش بود واین یعنی «فردا عصر همدیگر را می‌بینیم».

همه‌اش تصور اولین لحظه دیدار در ذهنم تداعی می‌شد. اصلاْ آن شخصیت لاغر ِ قدبلند٬ با صورت کشیده نبود. فریبا بود.

مهدی معتقد بود که آرامش عجیبی بعد از این دیدار داشته.

به سمت وزارت علوم حرکت کردیم. انجام کار اداریمان خیلی کمتر از آنچه فکر می‌کردیم طول کشید. من خواستم سراغ آن عطرفروشی خیابان گیشا که امیر درموردش نوشته بود برویم و رفتیم. حس برخورد با چنین فروشندگانی همیشه برایم لذت‌بخش است. با وجودی‌که حرف متناقض هم می‌زد اما روی هم رفته خوشمان آمد و عطر پیشنهادیش را هم خریدیم.

ناهار را مهمان یکی دیگر از دوستانمان بودیم. 

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريبا

تا نرفتم این و بگم: يونگ تو تعبير خواب می گه: اگه کسی رو بلندتر از خود واقعيش ببينين يعنی تو واقعيت دست کم گرفتينش و هنوز به عظمتش پی نبردين (کاش من و تو خواب بلندتر از خودم ديده بودی )

مجيد

سلام ، چرا تنهايی رفتيد سفر ؟ اگه خبر ميداديد ما هم يه کاروان ماشين جور می کرديم و شما رو اسکورت می کرديم . ديگه مسافرت هم که بايد بی خيالش شد با اين سهميه بندی . ميدونيد ، منم خيابون ارم رو خيلی دوست دارم و از معدود خيابونهايی هست که راه رفتن در اون بهم آرامش ميده . اما در مورد دعايی که تو وبلاگم گذاشته بودم ، راستش من اهل نوشتن متن های ادبی و اين جور حرفها نيستم و اون چيزی رو که شما ديديد يکی از دوستانم برام مسيج زده بود که منم با توجه به شرايط روحيم و اينکه مناسبتی بين اين دو بود اون دعا رو گذاشتم تو وبلاگم . اما شما حق دارين چون به نظر منم از لحاظ دستوری اشتباهاتی در اون هست . شايد بهتر بود خودم تصحيحش ميکردم . منتظر ادامه‌ي سفرنامه‌ي شما هستم .

شعله

سلام عزیزم نه هنوز امتحان دارم فردا آخریشه دیگه

North Star

بايستی سفرنامه هايت را بخوانم

نازلی

خوب شد امدينا وگرنه بخاطر طرح بنزين نمي تونستين بياين

فريبا

خدايا دلم برات تنگ شده، براي هردوتون