سفرنامه۱

صبح روز دوشنبه ساعت 4:10 است. با زنگ دوم ساعت بیدار می شوم.  هنوز خیلی کارها از شب قبل باقی مانده هرچند تا ساعت ۱۲:۳۰ بیدار بودم. اغلب وسایل وسط اتاق رها شده‌اند. اول از همه آب جوش برای چای را تهیه می‌کنم. بعد هم هرچه دم دستم می‌رسد داخل ساک‌ها جا می‌دهم. چیزهایی را که فراموش کردیم روی کاغذ بنویسیم و به‌تدریج یادم می‌اید ـ برای جلوگیری از فراموشی مجدد ـ به مهدی می‌گویم.

اگر یکی یکی وسایل را از خانه بیرون نبرد تمام خانه را در آنها جای خواهم داد. از قیچی و سوزن و نخ گرفته تا بطری آب و شربت و صبحانه و ناهار و حوله و لیف و مسواک و .....

بالاخره ساعت ۵:۳۰ زدیم به راه. در تمام طول مدت بیرون آمدن و سوار شدن به ماشین چیزهایی را که جا گذاشته بودم یادم ‌می‌آمد ولی بی‌خیالشان شدم. قبل از هرچیز باید بنزین می‌زدیم. که حدود نیم ساعت علافمان کرد.

هر دو به علت کم خوابی سردرد بدی داشتیم و یک ساعت اول به سکوت گذشت. بعد شروع کردیم به امتحان نوارهای موجود در ماشین. با آن حس و حال فقط هایده جواب می‌داد که صدایش اصلاً گوش‌خراش نباشد و بتوانی همراهش زمزمه کنی. مقداری از راه هم به تعریف برخی اتفاقهای روز قبل گذشت ـ آنهایی که فرصت نکرده بودیم برای هم تعریف کنیم.

ساعت ۹ به آباده رسیدیم. مامان من و مهدی هم با فاصله زمانی کمی زنگ زدند تا مطمئن شوند هنوز زنده‌ایم. صبحانه مفصلی خوردیم ( تا مرز ترکیدن) و کمی هم استراحت کردیم. بعد از یکساعت توقف به مقصد شهرضا راه افتادیم.

نرسیده به شهرضا به مینو زنگ زدم و گفتم که ما داریم می‌رسیم و آماده باشد که برویم دنبالش. چون خانواده‌شان به شدت اهل تعارف و پذیرایی هستند راحت‌تر بودیم بیرون از خانه همدیگر را ببینیم. علاوه براین باید قبل از تاریکی هوا به تهران می‌رسیدیم و هرچه کمتر توقف می‌کردیم بهتر بود.

لاغر و مریض شده بود و صدایش هم به سختی در می‌آمد. اوضاع روحی چندان مناسبی هم نداشت. حیف که نتوانستیم کاری برایش بکنیم جز اندکی دلداری که نمی‌دانم چقدر دوام داشته باشد.

بعد از ۱:۳۰ ساعت توقف حدود ساعت یک به مقصد اصفهان راه افتادیم. طبق برنامه اولیه باید مژده و شراره را هم در مسیر رفت می‌دیدم اما با محدودیت زمانی که داشتیم ماند برای برگشت.

که البته دیدن شراره خانم به دلیل همزمانی سفر ایشان در زمان برگشت ما میسر نشد.

از ابتدای اتوبان اصفهان - تهران تا کاشان را من رانندگی کردم. هرچند که اصلاً از رانندگی خوشم نمی‌آید ولی این اتوبان بسیار خلوت با حداقل سرعتی که داشت خالی از لطف نبود. مخصوصاً اولش٬ که هیجان بیشتری داشتم.

--------------------------------------------------------------

پی‌نوشت : این قسمت اول سفرنامه است اگر حوصله‌مان باشد و استقبال عمومی هم مناسب باشد (همین که غر نزنید و فحش ندهید کفایت می‌کند) ادامه خواهم داد انشاالله.

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ღ♥ღ آرامش ღ♥ღ

برای سفر نامه ات فال گرفتم خوشا شيرازو وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش

کودکی گريه کنان

سلام خيلی جالب بود. اون تيکه اولش که صبح زود آدم بيدار ميشه منو به ياد سفرهاي کودکی انداخت که مامان بابا ما رو بيدار ميکردند تا رودی راه بيفتيم. چه کيفی داشت. شب و بخصوص دم صبح يه هيبت ديگه داشت برام. پ.ن : دندمان نرم منتظر ميمانيم.

روشنک

منتظر بيش هستيم خانومیه دوست داشتنی

روشنک

عين خودمی توی جمع کردن وسايل هميشه هم بيشترش دست نخورده بر ميگرده فقط بارکشی ميکنم

نازلی

ما استقبال مي كنيم پس plzبقيه اش و بنويس

نمي دونم

خيلی خوبه سفرنامه. ولی اين تکه : لاغر و مریض شده بود و صدایش هم به سختی در می‌آمد. اوضاع روحی چندان مناسبی هم نداشت. حیف که نتوانستیم کاری برایش بکنیم جز اندکی دلداری که نمی‌دانم چقدر دوام داشته باشد. منو به فکر فرو برد. يک جوير باهاش همذات پنداری کردم. اون کلمه ی «حيف » که نوشتی هم دلک را گيراند.

دختر مهربون

من که از آخر تا اولش رو خوندم تازه غر هم نزدم کلی هم کيف کردم که من هم بازی بودم