نمایشگاه کتاب

یادش به خیر پارسال یه همچین روزی تهران بودیم. اولین بار بود که به قصد نمایشگاه کتاب تهران میرفتم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 چقدر دلم میخواست امسال هم میتونستم  برم نمایشگاه کتاب.

جالبترین اتفاق اون سفربرای تو  (که هنوزم ازش با حسرت یاد می کنیم) دیدن بچه های وبلاگ نویس بود:

امیر، نگاه، ناناز، مهران، آلن، آیدین، سینا و ....

روز نمایشگاه خیلی سخت بود که با یه عده آدم جدید که هیچ شناختی ازشون نداشتم برخورد کنم.

من اون موقع گه گاهی وبلاگهایی را که در موردشون حرف می زدی می خوندم ولی ارتباط چندانی با این محیط  و نویسنده هاش برقرار نکرده بودم.

اما الآن احساست را درک می کنم

برای ديدنتان مشتاقم.

 

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
صورتك خيالي

:) منم خيلی دوس دارم خيلی هم ممنون بابت شام حيف که آلن نميتونه بياد آخه نامسلمونه الکل هم ميخوره اونجا هم جاش نيست...در مورد کامنت دونی هم هی هی چی بگم فيلتر شده ُ راستش خورده تو ذوقم جوری که نميدونم اصلا دوس دارم عوضش کنم يا نه ُ بعدش چه تضمينی هست بقيه سرويسهای کامنت گير هم فيلتر نشن؟...:(

North Star

قضيه سوپ چيه ؟ احتمالا بمب هسته ای فلفلی در کار بوده ؟

امير

من هم چشم انتظارتونم.دل هر دو تون خوش!

mehdi

حيف شد امسال نتونستيم بريم. خدا از سر باعث و بانی‌ش نگذره!

محمد جواد شکری

سلام...شما قصد نداری به آقای همسر بگين بابا بسه...زياد مردی............؟؟؟؟

صحرا

سلام زهرا جان !خوبی خانومی !...