سفرنامه۶

می‌دانم این پست خیلی پراکنده خواهد شد و مطمئنم حاصل این نوشته چیزی که می‌خواهم نیست. مرز آنچه را می‌خواهم بنویسم و آن‌چه که باید برای همیشه برای خودم بماند خیلی نامشخص است. در ضمن باید همه‌چیز را با کلمات به تصویر بکشانم که برایم کار سختی است. با وجودیکه ۱۸ روز از آن چهارشنبه می‌گذرد همه چیز با جزئیات در ذهنم نقش بسته و الآن احساس می‌کنم دوباره آن‌جا هستم.

تنها حسی که این ۳ ساعت را برای من جاودانه می‌کند «دوست داشتن» است حسی که لذت را در خودش گم می‌کند.

-----------------------------------------------------------------------------

دلم داشت مثل یه بچه گنجشک تالاپ تولوپ می‌کرد. هیجان عجیبی داشتم. در عین حال سعی می‌کردم خودم را خیلی آرام نشان دهم.

از پله‌ها بالا رفتیم. سمت چپم چهره‌ی آشنای فریبا را دیدم. به سمت میز رفتیم. داشتم چهره‌ها را بررسی می‌کردم که دیدم در آغوش مهسا هستم. راستش اصلاْ فکر نمی‌کردم بیاید. سلام می‌کردم و هر کدام از بچه‌ها که خود را معرفی می‌کردند کل مراحل تجزیه و تحلیل در ذهنم اجرا می‌شد تا تفاوت‌ها را پیدا کنم.

هیچ‌کدام از حدس‌هایم درست نبود. وقتی فهمیدم گلناز و گل‌تن و کتایون و نرگس نمی‌آیند خیلی حالم گرفته شد. همان لحظه فکر کردم شاید فردا صبح بتوانیم برنامه‌ای ردیف کنیم تا ببینیم‌شان که متاسفانه نشد.

به رکسانا گفتم که سعی کند اندکی سرحال‌تر باشد تا چهره‌ی خسته‌اش در ذهنم حک نشود اما گوش نکرد.

نگاه‌های جذاب و دل‌نشین روشنک آن‌قدر زیاد بودند که دلم نمی‌خواست چشم از چشمانش بردارم.

نرگس بسیار ساکت و آرام بود. فکرش را هم نمی‌کردم بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. توانستیم ولی کمی دیر. از نرگس دستان نرم و لطیفش و شال آبی خوش‌رنگش در ذهنم خوب نقش بسته.

غزل پرشر و شور و خندان. خنده‌هایش قند در دلم آب می‌کرد. فکر می‌کردم خیلی بزرگتر از این‌ها باشد. رک و راست حرفش را می‌زند و من همیشه قبل از این‌که ببینم‌ش کمی ازش می‌ترسیدم.

مهسا تمام مدت آرام و بی‌صدا نشسته بود. حس کردم کمی در جمع احساس غریبی می‌کند و یا شاید ناراحت است. این حس تا لحظه‌ی خداحافظی هم بود.

نازلی هم بی‌صدا و با آرامشی منحصر بفرد کنارش نشسته بود و تا سوالی نمی‌پرسیدی حرفی نمی‌زد.

فریبا را وقتی در آغوشم می‌فشردم لذت می‌بردم. احساس نزدیکیه غریبی٬ که خودم هم نمی‌دانم چیست. حسی شبیه پیدا کردن گمشده‌ات.

عاطفه فوق‌العاده خاص است. از آن‌هاست که نمی‌فهمی پس از شنیدن یک شوخی٬ ناراحت شده یا خوشحال است. دیر عکس‌العمل نشان می‌دهد و بسیار سنجیده. بسیار مهربان و حساس است.

آلن مانند برادر بزرگترم است. نسبت به او حس غریبی آغشته به دوست داشتن دارم که گمان نکنم بشود آن‌را ابراز کرد. نمی‌فهمم در نگاهش مهربانی خاصی است یا دلش می‌خواهد سر از تنم جدا کند.

امیر با آنچه از دفعه قبل در ذهنم مانده بود تفاوت زیادی داشت. خندان و بسیار مهربان‌تر. آدم فوق‌العاده‌ای که می‌شود به‌راحتی با او ارتباط برقرار کرد. باظرفیت بسیار بالا و خیلی هم Large.

لیلا تنها کسی بود که هرچند از لحاظ ظاهر با آنچه در ذهنم بود کمی تفاوت داشت اما از لحاظ خصوصیات اخلاقی همان‌که تصور می‌کردم بود. همان‌چه که خودش از خودش به تصویر می‌کشد همیشه.

با کسانی که اصلاْ نتوانستم ارتباط برقرار کنم سینا و الهام و امیرحسین بود. نمی‌دانم چرا.

همه آن دو ساعت به خنده و تعریف و سوال و جواب گذشت. من تمام تلاشم را می‌کردم تا اطلاعات را مثل قطعات پازل در ذهن بسپارم تا در یک موقعیت مناسب آن‌ها را کنار هم بچینم.

سخت‌ترین قسمت آن شب لحظه‌ی خداحافظی بود.

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نمی دونم

چه خوبه اين سفر نامه هات. کاش هميشه به سفر باشی....

نرگس

ای وای...نه سو تفاهمات شده...منظورم اين بود که اين پراکندگی که شما اشاره کردی به عنوان فاکتوری که دوست نداشتی تو سفرنامه ات باشه باعث شده بعد اينهمه مدت هنوز حال و هوای اونروز زنده باشه...فکر کن اگه همه رو توی دو روز می نوشتی و تموم ميشد... نميشد که... حالا جون من...ناز نکن ديگه..بنويس خب؟؟؟

امير

ان شاء الله از large منظورت گردن کلفت و با هيبت که نبوده خواهرکم؟

امير

شرط ميبندم از تک تک ما اگر در باره تو میپرسيدن ميگفتيم:وای خدايا!چقدر با روحيه و چقدر سرشار از انرژی مثبت زندگی.دلت خوش!

نگاه

ادم وقتی نمی نويسه تو جمع بلاگستان احساس غريبی می کنه . جدی نگير بانو .

نگاه

راستی ... من هنوز دوست دارم بهم بگن نگاه (:

زهرا

نه داداش امیر منظورم فقط دست و دل باز بوده.

فريبا