تا حالا شده؟

تا حالا شده حس هیچ کاری نداشته باشی و یه عالمه کار عقب مونده رو دستت باشه؟

تا حالا شده هر چی کارهای عقب مونده‌ات را انجام بدی ببینی هنوز یه عالمه کار عقب مونده‌ی دیگه داری؟

تا حالا شده تو این شرایط کسی ازت تعریف کنه و انتظار انجام کارهای «بزرگ» داشته باشه؟

تا حالا شده تو کارهای خودت درمونده شده باشی و در همون حال یکی هم بخواد بهت تکیه کنه؟  

تا حالا شده دلت بخواد به وبلاگ همه دوستات سر بزنی و براشون پیغام بذاری ولی نه وقت داشته باشی نه حوصله؟ و یا دلت بخواد ساعتها بشینی پای کامپیوتر و بازی کنی ولی وقت نداشته باشی؟

تا حالا شده ۲۶ هزار تومن ناقابل یه جا از حقوقت کسر بشه و هیچ کاری نتونی بکنی؟

 تا حالا شده از شدت خواب حتی نتونی چشمات را باز کنی ولی دلت می‌خواست بیدار بودی؟

تا حالا شده یکی رو «خیلی» دوست داشته باشی و ...............

/ 29 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

جانا سخن از زبان ما می گویی! ِآره همه ی اينها شده حتی همون چند نقطه آخری...

مريم

زهرا جون سلام.....واقعا خسته نباشی....اين برای بار دوم است که می نويسم نميدونم چرا پاک ميشه....اين اتفاقات برای همه يک روزی ميفتد.....خط آخر هم برای من خيلی اتفاق افتاده ولی به محض اينکه يادم اومده سريع بهش گفتم ....من و کوچولو هم خوبيم....روز به روز دارم بهش وابسته تر ميشم.....

امير

کامنتم رو بلعيد اين پرشين بيتربيت

پيرمرد

درود. تاريخ همين است!...تکرار هماره پديده های بی اندازه مهم....مبهم.....مزخرف! دردناکتر آنستکه بخواهیم پدیه ای را به زور در یکی از سه رده بالا طبقه بندی کنیم!..از من بپذیر ، محال اگر نباشد بی اندازه دشوار است.... مراقب خودت باش. زنده ، سرشار ، پویا روشن باشی.

آرمان آريايی

سلام اکثر موارد برای من پيش اومده بصورت خيلی خوف..مورد ۶ برای مادرم پيش اومد ۴۰ تومنش رو دستگاه عابربانک خورد هر چی هم پيگيری کرد بجايی نرسيد بميرم براش نه که خيلی حقوقش زياده عابر بانک خواسته کمش کنه زيادی ذوق زده نشه..مورد آخر هم پيش نيومده و ايشالا اصلا پيش نياد دوووسسسس ندارم...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

آرمان آريايی

مثل امير و مريم کامنت من رو هم پرشين قورت داد ولی من يه کپی ازش داشتم فن بدل زدم٬ اهکی فک کرده...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

علی

چشمهايم را چسبانده ام به مانيتور تنهايم در وبلاگم کسی نيست اين نزديکيها دوردستها را نميدانم... دوردستها دوردستهايی که ميخواندم...

مهناز

باور نداشتی در دستهای کوچکت بگنجم حالا ديگر مشتت را ببند خواهش ميکنم

ارسلان

من کريستف کلمبم کاشف تمام سرزمينهای آن سوی درياهای دوردست تو ...تو قاره ای ناشناخته که هزار بارست کشفت کرده ام و باز ...

نمي دونم

دوباره سلام. زهرای نازنين کامنتتو ديدم فکر کردم اينجا به روز شده خوشحال شدم. اين تا حالا شده هات راستی خيلی تو ذهن آدم می مونه. من تا چند روز همينجور داشتم تا حالا شده های جديد می ساختم بر وزن اينا