غر صبحگاهی
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: خسته ، ناامیدی ، آفتاب ، دل گرفتگی
حس اضطراب صبح روز اول کاری هفته کشنده ست. حتی حالا که سر کار نمی روم. انگار این اضطراب باید تا ابد در دلم باشد. دوست دارم این اضطراب را تخلیه کنم یک جایی یا با کسی قسمت ش کنم حتی. 
این وظیفه سنگین همیشه بر عهده "او" هست که روز و شب غر زدن من را تحمل کند و همیشه حرفی برای ارام کردنم داشته باشد. اما گاهی دیگر دلم برای ش کباب می شود بس که شب و روز به جان ش غر زدم. 
حالا هم من هستم و این صفحه خالی و راه بین خانه و دانشگاه و یک دل گرفته و غر دار که نمی داند باید چه کند.
هان، تا یادم نرفته بگویم که یک دردی هم در گودی کف پای چپم از صبح تا حالا با من است و تنها نیستم. یک درد ناپیوسته که انگار یک چیزی هی عصب کف پا را گاز بگیرد و هی من بپرم بالا از این گاز گرقتگی ناگهانی. 
هوا نیمه ابری است با اندکی افتاب نیمه جان و از این که دیگر برف و یخی روی زمین نیست خوشحالم. با برف ها و یخ ها نمی شود باور کرد بهار بیایید. 
 
 پ.ن: نوشته شده در صبح دوشنبه 3 مارس 2013 در ترم.
          گوتنبرک
 
 

 
زندگی
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی

شاید این اصلا انصاف نباشه که فقط وقتی خیلی داغون هستم بیام اینجا بنویسم. ولی من اینجا رو گذاشتم برای همین لحظه ها. لخظه هایی که هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه به خرفام گوش کنه. لحظه هایی که کیبورد برام یه صفحه تار هست. دلم به اندازه تمام آسمان ها و زمین گرفته. دوست دارم مثل بارون اشک بریزم و فریاد بزنم. دیگه این دل زیر بار این همه حرف نگفته داره کم میاره. از همه طرف تحت فشار باشی له میشی.

دارم له میشم و درمونی برای خودم نمی بینم. خسته ام .

دلم از همه چیز و همه کس به هم می خوره. دلم برای خودم میسوزه.


 
باز هم دل گرفتگی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی ، خستگی

باز هم دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفته است آهنگ هایی که دارم گوش میدهم به این خوب شدن حال خرابم کمکی که نمی کند هیچ، خراب ترم میکند اما دارم گوش می دهم. دلم می خواست این حال را باکسی شریک می شدم. هوای گریه دارم و باید جایی برای خالی شدن از این همه غصه وجود می داشت. دارم با بی حرفی و بی کسی عادت می کنم به گمانم. دارم یاد می گیرم که به هیچ کس هیچ چیز نگویم. باور نمی کنم این خودم باشم. این همه حرف نگفته این همه درد را می شودتحمل کرد. چون من دارم تحمل میکنم.

کاش می شد کاری برای خودم بکنم. احساس میکنم دلم دارد از غصه می ترکد. این حالتها را قبلا هم داشتم نه اینکه بگویم همه اش مال غربت است،  ولی تو غربت تعداد محدود آدم های دور و برت و احساس دوری از دردها بیشتر آزارت میده. شاید اگه خودت وسط درد کشیدن باشی کمتر اذیت بشی تا اینکه شاهد درد کشیدن بقیه با فاصله ای بیشتر باشی.

خلاصه که داغون داغون م. امیدی به بهتر شدن حالم ندارم مگه اینکه زمان بگذره و خودش تغییرش بده. می دونم گذر زمان خیلی چیز ها رو عوض میکنه. 

نوشتن اینها هم اینجا منو آرومتر میکنه. حالا که تو فیس بوک نمی شه خیلی چیزها نوشت، نوشتن شون تو یه جایی با مخاطب کمتر یا شاید اصلا بدون مخاطب خیلی برام بهتر باشه.

 


 
درماندگی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: برف ، دل گرفتگی ، خسته

در زندگی لحظه هایی هست که دوست داری بمیری. یعنی مطمئنی با مردن هست که خیلی از مشکلات (حل نه) فقط ناپدید میشن. این جور حس ها وقتی به سراغ آدم میاد که اولا چند تا مشکل با هم رو سرت خراب شه. دوما فقط مرور زمان هست که میتونه مشکل ت را حل کنه نه چیز دیگه ای.

خلاصه این همه رجز خوندم که بگم دلم میخواد بمیرم. بدون درد و زحمت. بمیرم یه 20، 30 سال دیگه زنده شم که همه چی تموم شده باشه. خسته میشه آدم گاهی.

اگه فقط مشکلات شخصی، مشکلات خانوادگی، مشکلات مالی، غربت و دوری و اینها بود تحمل می کردم. اما وقتی به همه ی اینها مشکلات ایران، حرفهای نسنجیده، اعدام های روزانه، اعتصاب غذا، شکنجه و ناامیدی رو اضافه کنی میبینی کمر هر انسانی زیر این بار سنگین خم میشه.

بحث گرون شدن همه چیز و هدفمند کردن دیگه تو این هاگیر واگیر مصیبت عظمی است.

_______________________

پی نوشت نامربوط: هوا اینجا بس ناجوانمردانه سرد است و به راحتی دمای 25- درجه را احساس می کنیم. 


 
دل گرفتگی مزمن
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی

امروز صبح بالاخره خاله شدم. شاید باید از این حس خوشحال باشم. اما نمی دانم طبیعی است یا نه که هیچ حسی ندارم. چرا شاید یه کمی دلخورم از این که آنجا نیستم. اما همین را هم مطمئن نیستم که از چی دلخورم.

خلاصه که وقتی احساس کنی که چهار دیواری فکرت پر است از غم و غصه و راهی برای فرار از فکر کردن (جز بازی) نداشته باشی میشوی الان من.

دیشب تا خود صبح هم خواب های آشفته و پریشان دیدم. وقتی بیدار شدم اصلا حس خوبی نداشتم. دلم بهار می خواهد با بوی گلها و بهار نارنج با یک آفتاب خوشمزه ای که وقتی تنت از سرما مور مور میشود گرمش کند. 

دلم خیلی چیزها می خواهد اما حیف.

-----------------------

پی نوشت: کاش هیچ کس اینجا را نخواند