باز هم دل گرفتگی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی ، خستگی

باز هم دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفته است آهنگ هایی که دارم گوش میدهم به این خوب شدن حال خرابم کمکی که نمی کند هیچ، خراب ترم میکند اما دارم گوش می دهم. دلم می خواست این حال را باکسی شریک می شدم. هوای گریه دارم و باید جایی برای خالی شدن از این همه غصه وجود می داشت. دارم با بی حرفی و بی کسی عادت می کنم به گمانم. دارم یاد می گیرم که به هیچ کس هیچ چیز نگویم. باور نمی کنم این خودم باشم. این همه حرف نگفته این همه درد را می شودتحمل کرد. چون من دارم تحمل میکنم.

کاش می شد کاری برای خودم بکنم. احساس میکنم دلم دارد از غصه می ترکد. این حالتها را قبلا هم داشتم نه اینکه بگویم همه اش مال غربت است،  ولی تو غربت تعداد محدود آدم های دور و برت و احساس دوری از دردها بیشتر آزارت میده. شاید اگه خودت وسط درد کشیدن باشی کمتر اذیت بشی تا اینکه شاهد درد کشیدن بقیه با فاصله ای بیشتر باشی.

خلاصه که داغون داغون م. امیدی به بهتر شدن حالم ندارم مگه اینکه زمان بگذره و خودش تغییرش بده. می دونم گذر زمان خیلی چیز ها رو عوض میکنه. 

نوشتن اینها هم اینجا منو آرومتر میکنه. حالا که تو فیس بوک نمی شه خیلی چیزها نوشت، نوشتن شون تو یه جایی با مخاطب کمتر یا شاید اصلا بدون مخاطب خیلی برام بهتر باشه.