ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: خسته

حالم اصلا خوب نیست. یعنی از دیروز حالم اصلا خوب نبوده و هی دارد بدتر و بدتر هم میشود.

یک دلشوره عجیبی توی دل م هست که حتی گاهی نمی گذارد نفس بکشم. یعنی نفس میکشم ها اما خیلی به سختی. دارم سعی میکنم دلیل این دلشوره را پیدا کنم اما دلیل خاصی هنوز نیافته ام. 

شاید اضطراب این دو تا مشقی که باید تا اخر هفته تحویل دهم باشد. شاید هم فک و خیال اینکه استاد قبلی م هنوز جواب ایمیل م را نداده و من روم نمی شود دوباره برای ش ایمیل بزنم و بگویم هی مردک جواب م را بده. شاید اضطراب دنبال کار گشتن باشد که هی هر روز صب به خودم یادآوری میکنم که باید برای چند تا کار جدید اقدام کنم. شاید خبر رفتن یواشکی مامان و بابا به سفر بوده که مرا آزار می دهد. شاید هم مربوط بشود به این عدم اعتماد به نفسی که این روزها همه ش دارد خرخره م را می جود. اینکه چرا تا این سن ادم به درد بخوری نشده م و هیچ کار خاصی تو زندگی م نکرده م و هی خودم را احمقانه با آدمهای زیر سی سال مقایسه میکنم و هی میبینم که چقدر انها از من جلوترن و هی نفس م بند می آید.

از دست خودم مثل همیشه خسته شدم. دلم می خواهد یک دل سیر بمیرم تا از این همه فشار راحت شوم. دل م برای ان وقتهایی که راحت به مردن فکر میکردم و بعدش یه کم اروم تر میشدم هم تنگ شده. دیگه حالا حتی به مردن هم نمی شود فکر کرد. شرایط م سخت تر شده از بس همه گفته اند این کار بد است. 

از دست خواب های احمقانه ام هم حالم به هم می خورد. از بس توی خواب هی اضطراب دارم و راه فراری هم ندارم خسته شده ام. دیشب دو تا قرص کلرودیازپوکساید خوردم که راحت تر بخوابم اما بدتر شد. همیشه وقتی خوابی میبینم که ناخوشایند است و بیدار می شوم بعدش سعی میکنم یه کم با موبایل م بازی کنم که باز خوابم نبرد و ادامه همان لعنتی را ببینم. اما دیشب نشد. تا چشمانم را باز میکردم و موبایل را برمیداشتم باز خوابم می برد و باز ادامه همان خواب و احساس فلج شدن. دردناک بود. صبح به سختی خودم را از رختخواب کندم و نشاندم پای لپتاپ. 

خلاصه که خواستم بگویم خسته ام و حالم خراب است. همین


 
غر صبحگاهی
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: خسته ، ناامیدی ، آفتاب ، دل گرفتگی
حس اضطراب صبح روز اول کاری هفته کشنده ست. حتی حالا که سر کار نمی روم. انگار این اضطراب باید تا ابد در دلم باشد. دوست دارم این اضطراب را تخلیه کنم یک جایی یا با کسی قسمت ش کنم حتی. 
این وظیفه سنگین همیشه بر عهده "او" هست که روز و شب غر زدن من را تحمل کند و همیشه حرفی برای ارام کردنم داشته باشد. اما گاهی دیگر دلم برای ش کباب می شود بس که شب و روز به جان ش غر زدم. 
حالا هم من هستم و این صفحه خالی و راه بین خانه و دانشگاه و یک دل گرفته و غر دار که نمی داند باید چه کند.
هان، تا یادم نرفته بگویم که یک دردی هم در گودی کف پای چپم از صبح تا حالا با من است و تنها نیستم. یک درد ناپیوسته که انگار یک چیزی هی عصب کف پا را گاز بگیرد و هی من بپرم بالا از این گاز گرقتگی ناگهانی. 
هوا نیمه ابری است با اندکی افتاب نیمه جان و از این که دیگر برف و یخی روی زمین نیست خوشحالم. با برف ها و یخ ها نمی شود باور کرد بهار بیایید. 
 
 پ.ن: نوشته شده در صبح دوشنبه 3 مارس 2013 در ترم.
          گوتنبرک
 
 

 
پراکنده
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خسته

دوباره آمدم. اینبار نه به اندازه ی همیشه غر غرو. فقط پرم از احساس های جورواجوری که گاهی حتی جدا کردن ش برای خودم هم سخت میشود. باید از شنیدن خبر ازدواج دوستی خوشحال باشم، اما بیشتر از شنیدن ش مبهوتم. باید از هوای تمیز و باران خورده ی اینجا لذت ببیرم ولی بیشتر دلم میگیرد. باید از فرصتهایی که دارم نهایت استفاده را ببرم اما مدام وقت تلف می کنم. باید بنشینم برای آینده ام برنامه ریزی کنم، باید باید باید .........

اما به جای همه ی اینها صبح تا شب نشسته م پای این لپ تاپ لعنتی هی اخبار بد و خوب را زیر و رو میکنم دو سه تا کلیپ مسخره می بینم، بازی میکنم و سریال میبینم. 

میدانم که همه ی این روزها میگذرد. میدانم. فقط می خواهم یادم باشد که چطور به خودم ظلم کرده ام. همین


 
درماندگی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: برف ، دل گرفتگی ، خسته

در زندگی لحظه هایی هست که دوست داری بمیری. یعنی مطمئنی با مردن هست که خیلی از مشکلات (حل نه) فقط ناپدید میشن. این جور حس ها وقتی به سراغ آدم میاد که اولا چند تا مشکل با هم رو سرت خراب شه. دوما فقط مرور زمان هست که میتونه مشکل ت را حل کنه نه چیز دیگه ای.

خلاصه این همه رجز خوندم که بگم دلم میخواد بمیرم. بدون درد و زحمت. بمیرم یه 20، 30 سال دیگه زنده شم که همه چی تموم شده باشه. خسته میشه آدم گاهی.

اگه فقط مشکلات شخصی، مشکلات خانوادگی، مشکلات مالی، غربت و دوری و اینها بود تحمل می کردم. اما وقتی به همه ی اینها مشکلات ایران، حرفهای نسنجیده، اعدام های روزانه، اعتصاب غذا، شکنجه و ناامیدی رو اضافه کنی میبینی کمر هر انسانی زیر این بار سنگین خم میشه.

بحث گرون شدن همه چیز و هدفمند کردن دیگه تو این هاگیر واگیر مصیبت عظمی است.

_______________________

پی نوشت نامربوط: هوا اینجا بس ناجوانمردانه سرد است و به راحتی دمای 25- درجه را احساس می کنیم.