پراکنده
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

۱) اصلاً دوست ندارم صبح ها رادیو گوش کنم یا تلویزیون ببینم. تا شب به اندازه کافی ابزار سایش روح و جسم هست که از این دو تا فرار کنم. در عوض اینقدر کیف داره که صبحها که داری با ماشین میری سر کار شعرهای فریدون مشیری را با صدای شجریان گوش کنی. کلی انرژی به آدم میده.

۲) یه چند مدته روی رفتار آدمها خیلی حساس شدم. کوچکترین بی منطقی یا حرف نابه‌جا یا رفتار بچه‌گانه تا سر حد مرگ عصبی‌ام می‌کنه. دارم تلاش می‌کنم بتونم خودمو کنترل کنم. بهترین راه فعلاً‌ سکوت کردنه. هرچند یکی دو بار یادم رفته که باید ساکت باشم و .... ولی در حال حاضر به این روش ادامه می‌دم ببینم جواب می‌ده یانه.

۳) نمی‌دونم چرا ولی از روزی که خبر دستگیری فرناز رو خوندم به شدت پیگیر کارهاش بودم و هر روز احساس نزدیکتری بهش می‌کنم. امروز دیدم تو وبلاگش خواسته به این پستش لینک داده بشه تا .......

یه حرکت بسیار جالبش این بوده که تمام کامنت‌هاش را با صبر و حوصله پاسخ داده و کلی هم از اونهایی که نتونسته ازشون تشکر کنه عذرخواهی کرده. معمولاً آدمها هنوز به جایی نرسیده مغرور می‌شن اما این دخترک ظاهراً‌ فرق دارد.