در آرزوی مردن
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چقدر نوشتن احساسات راحت است وقتی مطمئن باشی هیچ کس آنها را نمی خواند و چه سخت است آنگاه که برای بیان احساست لب بگشایی و مورد مواخذه قرار بگیری.

چه سخت است که به جرم زن بودن٬ به کار بردن برخی کلمات بر تو حرام می شوند و تو نباید «دل» داشته باشی.

و چه سنگین است تحمل بار ناشی از دوست نداشتن همزمان یک حس یا نیاز.

 

چقدر دلم مردن می‌خواهد.

رهایی از همه چیز و استقرار در یک مکان ساکن و ساکت.

به دور از جواب و سوال و منطقهای «شبانه» و روزانه.

به دور از حساب و کتاب ماه و روز و دخل و خرج.

خسته‌ام. خسته از روزمره‌گی. خسته از عادت‌های روزانه و ماهانه و سالانه.

و بیزارم از تنم٬ جسمم٬ بدنم و آنچه مرا به این دنیا وصل کرده است.

کجاست راه فرار؟