صلاحی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند روز پیش کاملاً اتفاقی تصمیم گرفتیم بریم کتابفروشی. قصد کتاب خریدن نداشتیم (یعنی به خودمون قول دادیم تا کتابهایی را که داریم نخوندیم کتاب دیگه‌ای نخریم).

همین طور که داشتم کتابها را ورق می زدم چشمم به کتاب طنزی افتاد که از آثار نویسندگان مختلف جمع‌آوری شده بود. مثل هخوان ثالث٬ هوشنگ گلشیری٬ میرزاده عشقی٬ احمد شاملو و ...

همون اول توجهم به یه دوبیتی جلب شد و خوشم اومد: 

دوش که کوبیدی از عقب به ژیانم                              شد سبب خرج و اعتذار و تاسف

تند مــران ای دلیل ره که مــبــادا                               بــاز٬ کنی بــا ژیــان بـنـده٬ تـصادف!

 یکی دو صفحه از کتاب را خوندم. کشش زیادی داشت. گذاشتمش سر جاش ولی دوباره و چندباره هی برش می‌داشتم  و ورق می‌زدم و ...

بالاخره تصمیمم را گرفتم به مهدی گفتم من این کتاب را برمی‌دارم.

شب٬ قبل از خواب یه چند صفحه‌ای از کتاب را خوندم و بیشتر خوشم اومد.

اسم کتاب «یک لب و هزار خنده» است که طنزیم (!) کننده هاش «عمران صلاحی» و «بیژن اسدی‌پور» هستند(بودند).

وقتی روز جمعه شنیدم عمران صلاحی هم .......

خیلی دلم گرفت.

خیلی.