شر و خیر
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

دیروز صبح حدود ساعت ۹ که آقای مدیر عامل برای آشنایی بیشتر با پرسنل تو شرکت راه افتاده بود جز من و دو سه نفر دیگه تقریباْ کسی سر کارش نبود.

تمام میزها پر از خالی بودند. بیچاره خودش هم ضایع شده بود.

به کسی چیزی نگید ولی راستش من هم کاملاْ شانسی اون موقع سر کار بودم. گفته که می‌خواد بیاد پیشم بشینه و در جریان همه‌ی کارهام قرار بگیره. البته نه همه‌ی همش.

با آمدنش بعضی وقت‌ها امیدوار می‌شم که شاید اوضاع‌مون از سابق بهتر بشه و یکی هم یه ذره به فکر ما باشه ولی:

ایشون از امروز رسماْ کارش - ببخشید خرابکاریهایش - را شروع کرده.

با توجه به اینکه فضای شرکت چندان بزرگ نیست و همیشه بچه‌ها از شلوغی و کمی جا نق می‌زدند٬ یکی از اتاق‌ها را کاملاْ تخلیه کرده و اتاق جلسات درست کردند. (احتمالاْ برای سالی یه باری که جلسه دارن).

بی‌زحمت:

«مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان»

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

از یه طرف اینقدر برکات ماه رمضون زیاده که دوست دارم بتونم از تک تک لحظه‌هاش استفاده کنم و اصلاْ دلم نمی‌خواد نق بزنم و یا ناشکری کنم از آمدنش.

از طرف دیگه می‌بینم با کم‌خوابی و خستگی ناشی از کار خونه (به‌خصوص غذا درست کردن) و کار بیرون نه تنها هیچی از این ماه درک نمی‌کنم بلکه حاصلش فقط سر درگمی و عقب افتادن کارهای روزمره است.