یادش به خیر
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

یادش به خیر اون شبی که رفتیم بازار وکیل خرید کردیم بعد هم رفتیم مسجد وکیل. وضوت را سر حوض بزرگ وسط حیاط گرفتی و یه نماز دو نفره باحال اون گوشه خوندیم.

یادش به خیر خرید کردن از تمام پلاستیک فروشی های شهر و خریدن هر چیزی که فکر کنی ممکنه برای یه خونه لازم باشه. خرید لوازم خونه از جارو  و دستمال گردگیری تا یخچال و اجاق گاز و ماشین لباسشویی.

یادش به خیر اون روزی که برای تمیز کردن خونه با سعیده و فاطی به جون کابینتها و کف خونه افتاده بودیم.

یادش به خیر اون روزی که برای زدن واکسن مننژیت به درمانگاه رفتیم.

یادش به خیر اون روزی که برای گرفتن ارز چقدر با عجله و اضطراب خودمون رو به بانک رسوندیم.

 یادش به خیر مراسم خداحافظی تلفنی ( و غیر تلفنی) که چقدر درگیرش شده بودیم. دیدن مادر بزرگها و .....

آخ چه حال و هوایی داشتم پارسال این وقتها.

دلم می خواد همه‌اش را ذره ذره بچشم تا طعم شیرینش را هیچ وقت فراموش نکنم.