ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

رو سـر بنـه بـه بـالـیـن تنـهـا مـرا رهـا کن

تــرک مــن ِ خـرابِ شـب‌گـردِ مـبـتــلا کــن

مـاییـم و مـوج سـودا شب تـا بـه روز تنهـا

خـواهـی بیا بـبخشا٬ خواهی برو جفا کن

از مــن گـریـز تـا تـو هــم در بـــلا نـیـفـتـی

بــگـزیــن ره ســلامــت تــرکِ ره بــلا کــن

مــایـیـم و آبِ دیــده٬ در کـنـج غـم خـزیـده

بــر آب دیــده‌ی مـا٬ صـد جـای آسـیـا کـن

خیره‌کشی‌ست مـا را دارد دلی چو خـارا

بکشد کس‌ش نگویـد تـدبیـر خـونـبـها کـن

بـر شـاه خـوب‌رویــان واجـب وفـا نـبـاشـد

ای زردروی عاشـق٬ تـو صبـر کـن وفـا کـن

دردی‌ست غـیـر مردن کـان را دوا نـبـاشـد

پـس مـن چگـونـه گویـم کین درد را دوا کن

در خـواب دوش پـیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن