غزلی در مايه‌ی شور و شکستن
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

نفسم گرفت از اين شب٬ در اين حصار بشکن

در ايــن حـصــار جــادويــی روزگــار بــشــکــن

چــو شـقـايــق از دل سنــگ٬ بـرآر رايـتِ خـون

بـه جنـون٬ صلابـتِ صخره‌ی کـوه‌سار بـشکـن

تـو کـه تـرجـمـان عـشـقـی بـه تـرنّـم و تـرانـه

لـب زخـم‌ديـده بـگشا٬ صـفِ انتـظـار بـشـکـن

ســر آن نــدارد امـشـب کــه بـرآيــد آفتـابـی؟

تو خود آفتاب خود بـاش و طلسم کار بـشکن

بسرای تاکه هستی٬ که سرودن است بودن

بــه تـرنّـمـی دژ وحــشـت ايــن ديـار بـشـکـن

شب غـارت تتـاران٬ همـه سـو فکنـده سايـه

تـو بـه آذرخشی اين سايه‌ی ديوسار بـشکـن

ز بـرون کسـی نـيـايـد چـو بـه يـاری تـو اينجـا

تـو زخـويـشـتـن بـرون‌آ ٬ سـپـه تـتـار بـشکـن

                                           شفيعی کدکنی

---------------------------------------------------

اگر می‌بينی تا الآن در مقابل تمام سختی‌ها و خستگی‌ها دوام آوردم٬ به‌‌خاطر تو بوده.