غر صبحگاهی
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: خسته ، ناامیدی ، آفتاب ، دل گرفتگی
حس اضطراب صبح روز اول کاری هفته کشنده ست. حتی حالا که سر کار نمی روم. انگار این اضطراب باید تا ابد در دلم باشد. دوست دارم این اضطراب را تخلیه کنم یک جایی یا با کسی قسمت ش کنم حتی. 
این وظیفه سنگین همیشه بر عهده "او" هست که روز و شب غر زدن من را تحمل کند و همیشه حرفی برای ارام کردنم داشته باشد. اما گاهی دیگر دلم برای ش کباب می شود بس که شب و روز به جان ش غر زدم. 
حالا هم من هستم و این صفحه خالی و راه بین خانه و دانشگاه و یک دل گرفته و غر دار که نمی داند باید چه کند.
هان، تا یادم نرفته بگویم که یک دردی هم در گودی کف پای چپم از صبح تا حالا با من است و تنها نیستم. یک درد ناپیوسته که انگار یک چیزی هی عصب کف پا را گاز بگیرد و هی من بپرم بالا از این گاز گرقتگی ناگهانی. 
هوا نیمه ابری است با اندکی افتاب نیمه جان و از این که دیگر برف و یخی روی زمین نیست خوشحالم. با برف ها و یخ ها نمی شود باور کرد بهار بیایید. 
 
 پ.ن: نوشته شده در صبح دوشنبه 3 مارس 2013 در ترم.
          گوتنبرک