آیا می توانم دوباره شروع کنم؟
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نمی دونم الان می تونم خودم رو مجبور کنم یه دوره پیوسته اینجا بنویسم یا نه!

نسبت به قبل عوض شدم. خیلی. نسبت به اون روزا که دست م روی کیبورد ساعتها بدون حرکت می موند. الان تا یه صفحه ای رو باز کنم می تونم کلی چیز بنویسم. اما هنوز نمی نویسم. چرا؟! خوب خیلی وقتا از ترس قضاوت شدن ه. بعضی وقت هاش هم تنبلی. یه دلیل دیگه هم دارم: اگه بخوای یه رازی راز بمونه هیچ جا نباید گفته یا نوشته بشه و من رازهای بسیاری دارم. خیلی هاش تو همون دلم دفن شدن و فک نکنم لطفی داشته باشه احیا کردنشون.

 

گفتم عوض شدم. خیلی خیلی زیاد. دیگه تقریبا یه جاهایی اون اون سابق مرده. اصلا وجود نداره. خو کردن به تنهایی که فک میکردم از محالات زندگی م باشه، شده عادت هر روزه م. 

 

حرف زیاد دارم. نمی دونم از کجا شروع کنم. دوست دارم یه جا اتفاقای خوب و بد هر روزم رو ثبت کنم. از نظر من بیشتر اتفاقات روزانه بد هستن. فقط تو این اواخر یه بار برام یه اتفاق خوب افتاده که راضی م ازش. البته منظورم اتفاقای کوچیک ه ها. خیلی کوچیک. در حد ریختن غذا و پیدا کردن یه چیزی یا خوردن غذای خوشمزه یا حتی از دست ندادن اتوبوسی که یه ثانیه بیشتر به راه افتادن ش نمومنده.

این نوشتن هم خوبی داره هم بدی. ادم سر درد دل ش که وا بشه معلوم نیست تا کجا بره. هرچند قبلا این فرایند با حرف زدن برام میفتاد. وقتی شروع می کردم به حرف زدن دیگه دست خودم نبود. خیلی وقتا خیلی چیزای غیر ضروری رو هم میگفتم و بعد پشیمون میشدم.

یه چیز بگم این اخر و برم. بالاخره من تونستم تز فوق لیسانس م رو تموم کنم. اینو مینویسم فقط برای ثبت در تاریخ. برای اینکه یادم نره یه روزی برای نوشتن یه پاراگراف ش گریه کردم و آخر کار یه فایل 70 صفحه ای فرستادم برای استادم. بابت این کار به خودم افتخار می کنم. هرچند خیلی طول کشید ولی جز معدود کارهایی بود که تو زندگی م خودم به تنهایی انجامش دادم. خیلی وسط ش زار زدم و بارها خواستم ترک تحصیل (!) کنم به خاطر نوشتن این لعنتی. ولی بالاخره تموم ش کردم. نمیشه از حق گذشت که اطرافیانم رو چقدر بابت این گزارش اذیت کردم و چقدر ناله کردم. اما خوشحالم که تموم شد. این به من ثابت کرد که میشه یه کارایی هم کرد.