درماندگی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: برف ، دل گرفتگی ، خسته

در زندگی لحظه هایی هست که دوست داری بمیری. یعنی مطمئنی با مردن هست که خیلی از مشکلات (حل نه) فقط ناپدید میشن. این جور حس ها وقتی به سراغ آدم میاد که اولا چند تا مشکل با هم رو سرت خراب شه. دوما فقط مرور زمان هست که میتونه مشکل ت را حل کنه نه چیز دیگه ای.

خلاصه این همه رجز خوندم که بگم دلم میخواد بمیرم. بدون درد و زحمت. بمیرم یه 20، 30 سال دیگه زنده شم که همه چی تموم شده باشه. خسته میشه آدم گاهی.

اگه فقط مشکلات شخصی، مشکلات خانوادگی، مشکلات مالی، غربت و دوری و اینها بود تحمل می کردم. اما وقتی به همه ی اینها مشکلات ایران، حرفهای نسنجیده، اعدام های روزانه، اعتصاب غذا، شکنجه و ناامیدی رو اضافه کنی میبینی کمر هر انسانی زیر این بار سنگین خم میشه.

بحث گرون شدن همه چیز و هدفمند کردن دیگه تو این هاگیر واگیر مصیبت عظمی است.

_______________________

پی نوشت نامربوط: هوا اینجا بس ناجوانمردانه سرد است و به راحتی دمای 25- درجه را احساس می کنیم.