دل گرفتگی مزمن
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی

امروز صبح بالاخره خاله شدم. شاید باید از این حس خوشحال باشم. اما نمی دانم طبیعی است یا نه که هیچ حسی ندارم. چرا شاید یه کمی دلخورم از این که آنجا نیستم. اما همین را هم مطمئن نیستم که از چی دلخورم.

خلاصه که وقتی احساس کنی که چهار دیواری فکرت پر است از غم و غصه و راهی برای فرار از فکر کردن (جز بازی) نداشته باشی میشوی الان من.

دیشب تا خود صبح هم خواب های آشفته و پریشان دیدم. وقتی بیدار شدم اصلا حس خوبی نداشتم. دلم بهار می خواهد با بوی گلها و بهار نارنج با یک آفتاب خوشمزه ای که وقتی تنت از سرما مور مور میشود گرمش کند. 

دلم خیلی چیزها می خواهد اما حیف.

-----------------------

پی نوشت: کاش هیچ کس اینجا را نخواند