تنفر
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

هر چه بیشتر فکر می کنم می‌بینم چقدر برای پذیرفتن هرگونه تغییری ضعیفم. شده ام مثل ....
نمی دانم چه موجودی بیش از بقیه مخالف تغییر است ولی من در حال حاضر این گونه‌ام. شاید هم خیلی وقت است. حالا فهمیدم؟
احساس می‌کنم این ترس از تغییر و عقل گرایی٬ تمام زندگی‌م را تباه کند.
دلم می‌خواهد دل به دریا بزنم و از غرق شدن نترسم.
گاهی دلم می‌خواهد بی‌مغز و بی‌کله هر آن‌چه دلم می‌گوید را بپذیرم.
افسوس!
ذهن‌م منجمد شده انگار. سفت شده. همه چیز فقط بعد از بارها تست و آزمایش و نتیجه موفقیت آمیز می توانند از دیوار آن عبور کنند.
از خودم حالم بهم می‌خورد و این چندش آورترین حسی است که تا به حال تجربه کرده‌ام.

-----------------------------------------------
پی نوشت 1:نمی دانم اینها سهمیه روزهای گذشته ام است یا آینده.
ولی امروز انگار حس نوشتن آمده. نمیدانم تا کی باشد. خدا کند زود نرود.


پی نوشت 2:این روزها دنیای من شده موسیقی. تمام روز و شبم را با آنها می‌گذرانم. از هرچه خسته شوم به آنها پناه می برم. بهترین‌هایم را روی گوشی موبایل‌م ریخته‌ام و روزی حداقل یک بار شارژش می‌کنم (بعضی وقتها هم دوبار) تا بیاسایدم از درد و ببردم به دنیای فراموشی.


پی نوشت 3: می‌دانستم که دوری‌شان آزارم می‌دهد ولی نه این همه. شاید این همه نمی‌دانستم. خوب است که امروز می‌آیند و انتظار به سر می‌رسد.