پژواک
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

از روز پنج شنبه که این شهر را برای‌ت پیدا کردم:

با صدای بی صدا
مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه
یه مرد بود، یه مرد
با دستای فقیر
با چشای محروم
با پای خسته
یه مرد بود،یه مرد
شب،باتابوت سیاه نشست
توی چشم هاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
سایه اش هم نمی موند
هرگز پشت سرش
غمگین بود و خسته
تنهای تنها
با لب های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسیدتا ببینه قطره قطره
قطره آب،قطره آب
درشب بی تپش
این طرف،اون طرف می افتاد تا بشنفه صدا صدا
صدای پا،صدای پا

همین‌طور داره صدای فرهاد تو گوشم نجوا می‌کنه.

«مث یه کوه بلند»٬ «مث یه خواب کوتاه».

چه قدر دلم می‌گیره.

بعضی وقت‌ها بعضی چیزها اینقدر باهامون عجین شدند که دیگه سخت می‌بینمشون.

----------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت خطاب به خودم:

یه جوری زندگی و رفتار کن که نه لازم باشه هیچ‌وقت از هیچ‌کس عذرخواهی کنی و نه از گذشته‌هات پشیمون باشی.

اون‌چه تا الآن گذشته را بی‌خیال. فقط از این بعد بیشتر مواظب باش جان خواهر.