سفرنامه۵
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

صبح روز چهارشنبه بعد از خوردن صبحانه وخداحافظی از ناناز و پیمان به سمت تجریش حرکت کردیم. حدود ساعت 10 بود که به باغ فردوس رسیدیم. صدای فواره های حوض وسط باغ و درختان بلند و نمای زیبای موزه آدم را یاد فیلم های قدیمی می انداخت.

هیچ تصوری از موزه‌ی سینما نداشتم. وارد سالن شدیم. همه دیوارها و سالن‌ها پر از عکس و قاب و تندیس و ..... بود. از پوستر اکران فیلم «دختر لر» گرفته تا کلاه‌گیس ِ چهل گیس در «حسن کچل» - البته بازسازی شده برای فیلم ِ .... اممم (یادم نمی‌آد چه فیلمی بود).

 از دست نوشته‌های «علی حاتمی»گرفته تا شناسنامه «عزت‌الله انتظامی» و انگشتری که در فیلم گاو به دستش بوده.

از عروسکهای «کلاه قرمزی و پسر خاله» گرفته تا یه لنگه چکمه قرمز فیلم «چکمه».

عکس اغلب هنرپیشه‌ها٬ کارگردان‌ها٬ فیلم‌بردارها٬ صدابردارها و ....... مربوط به سال‌های جوانی‌شان. حتی عکس بچگی‌های «گوگوش».

خلاصه بسی لذت بردیم. حیف که زمان اندک بود و باید کمی عجله می‌کردیم. سالن‌های آخر را خیلی با عجله دیدیم و بیرون آمدیم. خواستیم از نمای بیرون عکس بگیریم. خیلی وقت‌ها حسرت عکس دو نفره به دلمان می‌ماند. معمولاْ چون مهدی فکر می‌کند عکاس بهتری است و دوست ندارد تکی عکس بگیرد٬ یا فقط از منظره عکس می‌گیریم یا من موضوع عکس هستم و یا با کلی این دست و آن دست کردن یک نفر را پیدا می‌کنیم تا از ما یک عکس نصفه نیمه بگیرد ( در این‌گونه عکس‌ها اغلب یا سر نداریم یا بازهم عکس یک نفره است).

اما این‌بار با یه خانمی مواجه شدیم که ظاهراً‌ عاشق عکاسی بود و وقتی ازش خواستیم از ما عکس بگیرد از زوایای مختلف و با شوق بسیار این کار را انجام داد. هرچه هم می‌گفتیم:«ممنون. کافیه.» می‌گفت:« نه٬ بذار یه عکس دیگه ازتون بگیرم». خلاصه قبل از اینکه فیلم دوربین تمام شود دوربین را ازش گرفتیم و رفتیم.

از شیراز با بابک هماهنگ کرده بودم که با افروز در مورد آمدن ما صحبتی نکند و ظهر ۴شنبه مهمان ما باشند. صبح که برای تایید قرارمان تماس گرفتم گفتم که ناهار آماده کرده و خودش دارد می‌رود دانشکده و برمی‌گردد.

فکر می‌کردم بیش از اینها بتوانم افروز را سورپرایز کنم اما خودش ظاهراً‌ بو برده بود و حدس‌هایی زده بود. با این‌همه از دیدن ما تعجب کرد. افروز را از ۱۴ سال پیش می‌شناسم سال اول دبیرستان. دوستی است که همیشه باعث آرامش من بوده و لذت‌بخش‌ترین قسمت دوستی ما تله‌پاتی قوی‌ای است که بین‌مان وجود دارد. تا آن‌جا که در خواب دیدم که یک پسر شیطان دارد وقتی بهش زنگ زدم گفت که باردار است.

در حال حاضر برای حفظ سلامتی خودش و بچه‌اش مجبور به استراحت مطلق است. دو ماه است که از روی تختش تکان نخورده و ۴ هفته دیگر باید اینگونه دوام بیاورد.

شرایط بسیار سختی دارد. با این‌همه صبور و آرام٬ صبح را شب و شب را بی‌خواب به صبح می‌رساند.

آن‌روز کلی با هم حرف زدیم. از همه چیز. ناهار خوردیم و با حرف زدیم و من اصلاً‌ دلم نمی‌خواست چشم از او بردارم. خیلی زیبا شده بود و خطوط مادری در چهره‌اش پیدا.  

من جز آرزوی سلامتی برای هر دوی‌شان هیچ کار دیگری از دستم برنمی‌آید.

عصر حدود ساعت پنج از آن‌جا خارج شدیم. سر راه با امین قرار گذاشتیم. تنها وقتی که در ترافیک گیر افتادیم همان موقع بود. با حدود ۱۵ دقیقه تاخیر به کافی شاپ رسیدیم.