سفرنامه۴
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

قبل از نوشتن ادامه سفرنامه لازمه توضیح بدم که خودم می‌دونم چیزهایی که دارم می‌نویسم از حالت سفرنامه خارج شده و یه جورایی به خاطره نویسی تبدیل شده. اول اینکه ببخشید و دوم هر وقت احساس کردید خسته شدید به همان پی نوشت پست 4 تیرماه مراجعه کنید راه حل خوبی است. جواب هم می دهد.

--------------------------------------------------------------

از روز یکشنبه تا آن لحظه مجموعاً ۷ ساعت هم نخوابیده بودیم. بعد از ناهار مهدی دراز کشید و خوابش برد. اما من و نوشین و مامانش تا ساعت ۴ از هر دری حرف زدیم. گاهی وقت‌ها از شدت خستگی چشمهام روی هم می‌افتاد ولی به زور چای مقاومت می‌کردم. تازه هنوز کلی برنامه برای عصر و شب داشتیم.

به قصد دیدن کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب از آن‌ها خداحافظی کردیم. بیشتر دنبال کتاب خانه اشباح نیستانی بودیم که متاسفانه پیدا نکردیم. از شانس خوب ما هم برق رفت و عملاً کتاب بی کتاب. بعد هم مدتی دنبال هتل برای اقامت شب گشتیم که عمده‌ترین مشکل‌مان این بود که اکثر هتل‌ها در محدوده طرح ترافیک بودند و عبور و مرور برای ما در آن قسمت‌ها ( با توجه به اینکه باید ماشین را خارج از طرح پارک می‌کردیم) مشکل بود. به چند هتل سر زدیم اما دست از پا درازتر برگشتیم.

از قبل قرار بود شب به خانه ناناز و پیمان برویم اما چون می‌خواستیم به دربند برویم و تا دیر وقت طول می‌کشید - از طرفی آنها به خاطر کورش (پسرشان) نمی‌توانستند بیایند- خواستیم مزاحم‌شان نشویم که نشد.

ساعت ۷ با امین در خیابان ۱۶ آذر قرار داشتیم. خودمان را به آن‌جا رساندیم و کمی منتظر ماندیم.

امین بهترین دوست دانشگاهی مهدی بوده و هست. فوق‌العاده پسر خونسرد و مهربانی است. آدم معمولاً از آرامشش همان‌قدر لذت می‌برد که گاهی کلافه می‌شود. به گفته خودش چند مدت پیش دچار افسردگی و ناراحتی بوده و حالا دارد دوران نقاهت را می‌گذراند و سعی می‌کند از همه چیز لذت ببرد تا دردها را فراموش کند. من که نمی توان باور کنم، امین و دپرس بودن؟

الآن دقیقاً ۱۰ سال است که دارد در دانشگاه درس می‌خواند و دانشجوی سال چهارم دکترای متالوژی است.

آدم هنرمندی است. دست‌خط زیبایی دارد و اگر حوصله داشته باشد طرح‌های زیبایی می‌افریند. عاشق هایده و باغ ارم است  و ما هروقت هایده گوش می‌دهیم و یا به باغ ارم می‌رویم شدیداً دلمان برایش تنگ می‌شود. عکاس خوبی هم هست.

آهان!‌داشتم می‌گفتم که منتظر امین بودیم. با کمی تاخیر رسید. پیاده به سمت پارک لاله راه افتادیم و من چون خیلی خسته بودم پیشنهاد دادم روی چمن‌ها بنشینیم و خودم همان لحظه اول روی چمن دراز کشیدم. درخت بسیار زیبایی با یک لانه پرنده روی آن درست در زاویه دید من قرار داشت. با بک‌گراند(‌Background) لاجوردی و ماه در اوج زیبایی.

امین داشت در مورد شکل‌گیری ستاره‌ها و عناصر تولیدی آن‌ها و تبدیل‌شان به سیاه‌چاله حرف می‌زد و من از همه چیز جز خستگی‌ام لذت می‌بردم. بعد از مدتی چای و نسکافه خوردیم و عکس هم گرفتیم و رفتیم دربند.

بعد از یک روز سخت و گرم هوای دربند به آدم نیروی تازه می‌داد. تا جایی که دفعه قبل با امین و افروز و بابک رفته بودیم بالا رفتیم و روی همان تختی که دو سال قبل غذا سفارش داده بودیم شام خوردیم.

ناناز هم زنگ زده بود  و تاکید کرده بود که شب منتظر ماست و ما همچنان معذب بودیم که دیروقت به خانه‌شان برویم ولی رفتیم. هنوز سرم به بالش نرسیده بود خوابم برد.