سفرنامه۲
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

نرسیده به کاشان در یکی از رستوران‌های بین راهی توقف کردیم و ناهار خوردیم. بعد از نماز هم اندکی (خیلی اندک ۵ دقیقه هم نشد) استراحت کردیم و ساعت ۵ راه افتادیم.

حدود ۸:۳۰ به حرم امام رسیدیم و توقف کردیم که هم لباس‌هایمان را عوض کنیم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم که یه آقایی بهمون گفت اگر دوربین دارید از ماه عکس بگیرید. صحنه بسیار زیبایی بود. هلال ماه و سیاره زهره در فاصله بسیار کمی از هم در آسمان خودنمایی می‌کردند. تقریباْ همه داشتند به آسمان نگاه می‌کردند. حیف شد! شاید اگر چند دقیقه زودتر متوجه شده بودیم زهره را درون هلال ماه می‌دیدم. نمی‌دانم چقدر این حرفش صحت داشت که می‌گفت هر صد سال یکبار این اتفاق می‌افتد.

بعد از آن طبق نقشه راه افتادیم باید به سمت شمال شرق تهران می‌رفتیم. بزرگ‌راه‌ها و خیابان‌های منتهی به مقصد را یکی یکی روی نقشه مشخص می‌کردیم و خدا را شکر بدون مشکل آدرس را پیدا کردیم.

زنگ را که فشار دادم ابتدا صدایی از پشت آیفون به گرمی سلام کرد. پرسیدم منزل آقای خ. گفت نه اشتباه آمدیدم. عذرخواهی کردم و خواستم به سمت ماشین بروم و به مهدی بگویم اشتباه آمدیم و آدرس را چک کنیم که شنیدم می‌گوید :«بیا تو همین جاست». حسابی کفرم درآمده بود که سر کار رفته بودم.

پیمان بلافاصله پایین آمد و در پارکینگ را باز کرد.

 ناناز را مهدی از وبلاگ برگی دیگر از خاطرات می شناخت. قبل از اردیبهشت ۸۴ که برای نمایشگاه کتاب به تهران آمدیم چند بار با هم مکالمه تلفنی داشتیم با این‌همه من شناخت زیادی نسبت به او ( و بقیه وبلاگ‌نویس‌هایی که در آن سفر دیدم) نداشتم.

در دیدار اول خیلی راحت می‌شد تشخیص داد که دختر فوق‌العاده٬ گرم و مهربانی است(!) ناهار روز ۱۵ اردیبهشت سال ۸۴ را در رستورانی در خیابان ونک (فکر کنم رستوران آینه ونک بود) با او و امین خوردیم. من اصلاً احساس غریبی با او نداشتم و انگار سالها دوستم بوده.

از همان موقع شدیداً اصرار داشت که به خانه اش برویم که متاسفانه یا خوشبختانه نشد. از ما قول گرفت که در سفر بعدی مزاحمش شویم ما هم دو دستی قبول کردیم. بلایی سرش آوردیم که تا عمر دارد به کسی اصرار نکند.