درد۲
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

یکشنبه ساعت 11:30 صبح بعد از خوردن چند قرص مسکن با چشمان نیمه باز:

ببینم می توانم حس دردم را منتقل کنم یا نه؟

فرض کن استخوان ( خار ماهی هم کفایت می‌کند) در گلو، چاقو در چشم، میخ در گوش و مته‌ی روشن در سرت کار گذاشته باشند. چه حسی پیدا می‌کنی؟

خوب بود؟

-----------------

همه جایم درد می کند. نمی دانم عصب کشی دندان چه ربطی به درد کمر و زانو و گلو و استخوان و کوفت و زهر مار دارد. مرخصی گرفته‌ام آمده‌ام خانه تا مثلاً استراحت کنم. اما کله‌ی پر دردم پر از این کلمات بود و گفتم تا دورشان نریخته‌ام بنویسمشان.

به خودم قول داده‌ام با این حال نزار سراغ کامپیوتر نروم. یا استراحت کنم و یا زبان بخوانم. باید یکی دو هفته‌ای بنشینم پای ( شاید هم سر ـ نمی‌دانم ـ) زبان خواندن و آنقدر بخوانم تا شاید روزی به دردی بخورم. هرچند همین الآن به درد خورده ام. شدیداً.

حالا اگر روزی مترجم بزرگی شدم با سبکی خاص، هی نیایید انگشتان مبارک را در چشمان من فرو کنید که فلان و بهمان.

البته خودم می‌دانم سنم کمی برای آرزوی مترجمی کمی بالاست، اما این که مهم نیست. سن دست خود آدم است. هر چقدر خواست کم و زیادش(!) می‌کند تا با موقعیتش جور در بیاید.

اما مشکل کوچکی که وجود دارد اینست که من اصلاً نمی‌توانم سنم را کم کنم، یعنی خوشم نمی‌آید. حتی گاهی عمداً یک سال هم به آن اضافه می کنم تا سرراست شود. راستش به نظرم مخفی کردن یا کم کردن سن ناشی از عدم اعتماد به نفس است و گرنه تبدیل ۷۰ به ۵۰ یا ۵۰ به ۳۰ یا ۳۰ به ؟ که کار سختی نیست.

خیلی از دندان درد دور افتادم. ولی تا یادم نرفته به خودم بگویم تا یادم باشد که دوست دارم زبان فرانسه و ایتالیایی هم یاد بگیرم.

-------------------------------------

پ.ن. ۱: به خودم قول دادم فعلاً نسبت به متنهایم وفادار باشم (یعنی هرآنچه روی کاغذ آمد آمده است دیگر). وگرنه خیلی دلم می‌خواست کمی متن بالا را ویرایش کنم.

پ.ن. ۲: بیش از ۴۸ ساعت چیز قابل توجهی نخوردم و این بیشتر مرا عصبی و خسته کرده بود.

پ.ن. ۳: الآن به مدد انواع قرصها و دعاهای مادرم بهترم و دردم کمی آرامتر و قابل تحمل تر شده.