دل گرفتگی مزمن
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی

امروز صبح بالاخره خاله شدم. شاید باید از این حس خوشحال باشم. اما نمی دانم طبیعی است یا نه که هیچ حسی ندارم. چرا شاید یه کمی دلخورم از این که آنجا نیستم. اما همین را هم مطمئن نیستم که از چی دلخورم.

خلاصه که وقتی احساس کنی که چهار دیواری فکرت پر است از غم و غصه و راهی برای فرار از فکر کردن (جز بازی) نداشته باشی میشوی الان من.

دیشب تا خود صبح هم خواب های آشفته و پریشان دیدم. وقتی بیدار شدم اصلا حس خوبی نداشتم. دلم بهار می خواهد با بوی گلها و بهار نارنج با یک آفتاب خوشمزه ای که وقتی تنت از سرما مور مور میشود گرمش کند. 

دلم خیلی چیزها می خواهد اما حیف.

-----------------------

پی نوشت: کاش هیچ کس اینجا را نخواند


 
رفتن
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل کندن

برای اولین بار در زندگی دارم می پرم تو بغل اتفاقهای پیش بینی نشده. این معنی ش این نیست که تا الان با هیچ اتفاق پیش بینی نشده ای مواجه نشده باشم. دقیقا معنی ش اینه که این بار دارم استقبال می کنم و نه تنها ناراحت نیستم خیلی هم خوشحالم.

دلایل زیادی دارم برای این کار و یکی از محکمترینشون کنده شدن و دل نبستن به این شهر کوچیک و امید به رسیدن به جاهای بهتر هست. احساس می کنم با موندنمون اینجا هیچ وقت نمی تونیم چیزی را عوض کنیم.

به هر جال امیدوارم که همه چی به خوبی پیش بره و تا هفته ی دیگه من هم یه موضوع مناسب و نون و آب دار برای تزم پیدا کرده باشم.

 


 
 
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آفتاب ، برف

از دیروز تا حالا دوباره داره برف شدیدی می باره. صدای باد که دیروز خیلی آزار دهنده بود ولی خدا را شکر امروز یه کم اوضاع بهتره.

من نه از برف خوشم میاد و نه از بارون و فعلا فقط هوای اینجا را تحمل می کنم. روزهای آفتابی یه چیز دیگه است اصلا آدم حال بهتری داره.

به امید روزهای آفتابی و روشن برای اینجا و ایران

تعجب


 
جنون
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دیوونه

دارم مثل دیوونه ها آرشیو این وبلاگ مسخره رو می خونم و روزها همینجوری جلو چیشام رژه میرن. حتی کامنت ها.

خوشم میاد جز غر زدن هم هیچ کار دیگه ای بلد نبوده و نیستم.

خیلی از وبلاگهایی که من می خوندمشون یا دیگه نیستن تو این دنیای مجازی و یا آدرسشون عوض شده.  

دلم برای خیلی ها و خیلی چیزها تنگ شد یهو


 
جیغ
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دلم به طرز فجیعی گرفته است دوست دارم توضیح بدهم چرا، اما نمی توانم. این خود سانسوری هم درد بدی است.

بهتر از همه این است که ربطش بدهم به ظهر غم زده ی عاشورا و این غربت لعنتی که دستم را از دنیا کوتاه کرده. 

عجیب دل آدم آشوب می شود یهو. سرت به کار خودت است و داری مثل بچه ی آدمی زاد زندگی ات را می کنی و ناگهان ........

بگذریم مدتها بود اینجا نق نزده بودم. هر چه باشد سهم وبلاگ از من نق زدن است که فکر میکنم ادا کردم. شاید از این به بعد بیشتر نق زدم. خودم هم نمی دانم.