کلبه ام دارد می سوزد
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خدا ، ناامیدی

چند وقت پیش یه ایمیل دریافت کردم با مضمون زیر:

«تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده ای برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد ، ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

 

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود ، اندوهگین فریاد زد : خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟!!!...

 

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهدمرد از نجات دهندگانش پرسید : چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟!!!...

 

آنها در جواب گفتند : ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!!!...

 

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

 

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. »

 

در حال حاضر کلبه ی من دارد می سوزد. امیدوارم لااقل خدا حواس ش باشد.


 
 
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: لبخند

سلام. میدونم هستی. میبینم که هستی و ممنون از اینکه خودت را به من نشون میدی.

فقط ای کاش می فهمیدم چه لذتی می بری از اینکه منو سر کار می ذاری.

می خندی؟ فقط نیگا میکنی؟ یا اصن برات مهم نیست؟ 

امروز با تمام وجودم دیدم چجوری حالمو گرفتی. می دونی، فقط نمی فهمم چرا خنده م گرفته بود. همینو می خواستی؟ این لبخند رو؟ به هر حال این حرکت آخری که بی نقص بود. خوب سر کار رفتما، نه؟

خلاصه که با ما به از این باش که با خلق جهانی. 

چه شود؟!!!!؟

دوست دارم