زندگی
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی

شاید این اصلا انصاف نباشه که فقط وقتی خیلی داغون هستم بیام اینجا بنویسم. ولی من اینجا رو گذاشتم برای همین لحظه ها. لخظه هایی که هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه به خرفام گوش کنه. لحظه هایی که کیبورد برام یه صفحه تار هست. دلم به اندازه تمام آسمان ها و زمین گرفته. دوست دارم مثل بارون اشک بریزم و فریاد بزنم. دیگه این دل زیر بار این همه حرف نگفته داره کم میاره. از همه طرف تحت فشار باشی له میشی.

دارم له میشم و درمونی برای خودم نمی بینم. خسته ام .

دلم از همه چیز و همه کس به هم می خوره. دلم برای خودم میسوزه.


 
باز هم دل گرفتگی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی ، خستگی

باز هم دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفته است آهنگ هایی که دارم گوش میدهم به این خوب شدن حال خرابم کمکی که نمی کند هیچ، خراب ترم میکند اما دارم گوش می دهم. دلم می خواست این حال را باکسی شریک می شدم. هوای گریه دارم و باید جایی برای خالی شدن از این همه غصه وجود می داشت. دارم با بی حرفی و بی کسی عادت می کنم به گمانم. دارم یاد می گیرم که به هیچ کس هیچ چیز نگویم. باور نمی کنم این خودم باشم. این همه حرف نگفته این همه درد را می شودتحمل کرد. چون من دارم تحمل میکنم.

کاش می شد کاری برای خودم بکنم. احساس میکنم دلم دارد از غصه می ترکد. این حالتها را قبلا هم داشتم نه اینکه بگویم همه اش مال غربت است،  ولی تو غربت تعداد محدود آدم های دور و برت و احساس دوری از دردها بیشتر آزارت میده. شاید اگه خودت وسط درد کشیدن باشی کمتر اذیت بشی تا اینکه شاهد درد کشیدن بقیه با فاصله ای بیشتر باشی.

خلاصه که داغون داغون م. امیدی به بهتر شدن حالم ندارم مگه اینکه زمان بگذره و خودش تغییرش بده. می دونم گذر زمان خیلی چیز ها رو عوض میکنه. 

نوشتن اینها هم اینجا منو آرومتر میکنه. حالا که تو فیس بوک نمی شه خیلی چیزها نوشت، نوشتن شون تو یه جایی با مخاطب کمتر یا شاید اصلا بدون مخاطب خیلی برام بهتر باشه.

 


 
درماندگی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: برف ، دل گرفتگی ، خسته

در زندگی لحظه هایی هست که دوست داری بمیری. یعنی مطمئنی با مردن هست که خیلی از مشکلات (حل نه) فقط ناپدید میشن. این جور حس ها وقتی به سراغ آدم میاد که اولا چند تا مشکل با هم رو سرت خراب شه. دوما فقط مرور زمان هست که میتونه مشکل ت را حل کنه نه چیز دیگه ای.

خلاصه این همه رجز خوندم که بگم دلم میخواد بمیرم. بدون درد و زحمت. بمیرم یه 20، 30 سال دیگه زنده شم که همه چی تموم شده باشه. خسته میشه آدم گاهی.

اگه فقط مشکلات شخصی، مشکلات خانوادگی، مشکلات مالی، غربت و دوری و اینها بود تحمل می کردم. اما وقتی به همه ی اینها مشکلات ایران، حرفهای نسنجیده، اعدام های روزانه، اعتصاب غذا، شکنجه و ناامیدی رو اضافه کنی میبینی کمر هر انسانی زیر این بار سنگین خم میشه.

بحث گرون شدن همه چیز و هدفمند کردن دیگه تو این هاگیر واگیر مصیبت عظمی است.

_______________________

پی نوشت نامربوط: هوا اینجا بس ناجوانمردانه سرد است و به راحتی دمای 25- درجه را احساس می کنیم.