بارباماما مي خواست عوض شود. اما نشد.
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

بارباماما مي خواست عوض شود اما نشد.

تلخ تر و دل شكسته تر از هميشه اينها را مي نويسم تا يادم بماند چگونه مي گذرد اين روزهايم.

حساس تر و زودرنج تر از همه روزگاران اين روزها را پشت سر مي گذارم و يكي يكي اتفاقات عادي و روزمره برايم زندگي را سخت تر ميكنند.

حالات پريوديك روحي‌ام آنچنان زود زود تغيير مي كند كه به گمانم اين بار هم آنچه را بايد به دنيا مي آوردم سقط كرده ام. دردش كه اينگونه مي گويد.

ساناز! دلبندم! تو اينها را نخوان تا از پس اين همه فاصله غصه دارت نكنم.

حال ما خوب است باور كن!

 چقدر كيبوردم را امروز تار ميبينم.

-----------------------------------------------------------------------------------

ديشب را تا پاسي از شب بيدار بوده ام و براي فرار از فكرهاي جورواجور و دعواهاي كودك وبالغم حدود 1:30 با كاميپوتر و يك ساعت با خواندن كتاب گلي ترقي  خودم را سرگرم كردم. با اين همه وقتي ساعت 3:30 سر بر بالش گذاشتم هنوز چشمانم باز باز بود و كاملاً بي‌خواب و اين من خسته را خسته تر مي‌كرد.

وقتي با تماس دستهايت از خواب بيدار شدم و فهميدم تازه ساعت 6 صبح است آرزو داشتم بميرم.

پراكنده ام و اين پراكندگي بيشتر آزارم مي دهد. خودم هم نمي دانم چه مرگم شده.

نمي دانم اين روزها همه از من متوقعند يا فقط من اين گونه احساس ميكنم. نيش حرفهاي ديگران بيشتر و طولاني تر از قبل آزارم مي‌دهد. مثل اينكه هر چه سعي مي كنم در لاك خودم باشم بيشتر با ميخ و چوب بيرونم ميكشند و مي آزارندم.

دلم براي خودم مي سوزد دلم براي حرفهاي مانده در گلويم مي سوزد دلم براي متنهاي پاك شده و پاره شده و سانسور شده ام ميسوزد. دلم براي اشكهاي داغي كه گونه ام را هم نميتوانند نوازش كنند مي سوزد بايد قبل از فروريختن قورتشان بدهم چون نمي خواهم به هيچ كس جواب بدهم چه‌ام شده. چون نمي‌دانم. چون نمي‌خواهم بدانم.

چقدر ديشب به گلي ترقي حسادت كردم. كه اين گونه راحت تمام وجودش را به كاغذ منتقل كرده من هم تا صبح صدها داستان نوشتم بي هيچ قلم و كاغذي فقط براي خودم روي هوا. تا نماند. تا هيچ كس نخواند.

پ.ن 1: تلخ ترين، خشك ترين، بي‌احساس‌ترين سالروز تولد عمرم را گذراندم بي آنكه بفهمم چگونه 29 ساله شدم.

پ.ن 2: با عرض معذرت به هيچ گونه سوالي مبني بر اينكه چه‌ت شده؟الان بهتري؟ در آينده چطور خواهي بود؟ خوبي؟ و امثال اينها جوابي نخواهم داد. مرا ببخشيد.


 
بارباماما می‌خواهد که عوض شود
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

خوبیم. بهتر از قبل. خیلی بهتر. هرچند برخی مشکلات همچنان میان شب و روزمان سرک می کشند.

دسترسی‌ام به اینترنت آنچنان محدود شده که برای نوشتن این چند سطر هم به زحمت می‌افتم.

با اینهمه من شرمنده محبت‌های همه تان هستم.

مطمئنم می‌دانید که چقدر لذت بخش است خواندن پیام های محبت آمیز و یا شنیدن صدای یاری آشنا. من دارم آن را تجربه می‌کنم و تجربه‌ چنین حس‌های شیرینی٬ درد و سختی روزگاران را می‌کاهد و این خود ما را بس.

-------------------------------------------------------

پ. ن: عزیز دل خواهر شرمنده از این همه نگرانی که تا آن سر دنیا به تو منتقل کرده ام. وقتی آن شب صدایت را با آنهمه دلشوره و نگرانی شنیدم از خودم خجالت کشیدم. به چه حقی این چنین تو را نگران خود و احوالاتمان کردم.

 


 
 
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است.

بدآهنگ است

بدآهنگ است

بدآهنگ است

بدآهنگ است

---------------------------------------------------

پ. ن۱: بدون ره توشه قدم در راه بی‌برگشت گذاشته‌ام.

پ.ن۲: نمی‌توانم. یعنی نتوانستم حتی غر زدنهایم را اینجا بنویسم. چقدر از کمبود وقت در عذابم.