خجالت!!!!!!!!
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شرمنده تمام دوستانی که این اواخر با باز کردن این قاب ناامید و ناراحت شدند.

کاش می‌اوانستم اینجا را جور دیگری اداره کنم. اما چه حیف که دلم ....

دلم بدرقم بی‌تابی می‌کند و این روزها آرام و قرار ندارد.

می‌خواستم مقداری از دردش را اینجا منتقل کنم شاید کمی باز تر شود. نمی‌دانم کار درستی باشد یا نه. هنوز تصمیم نگرفته‌ام. فقط می‌دانم دیگر از سکوت خبری نیست. یعنی دیگر نمی‌توانم.

باید اندکی صبورتر باشم. صبورتر.


 
!
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

نیستم. خیلی وقت است که دیگر نیستم.

گویی هیچ‌وقت هیچ‌جا نبوده‌ام.

گاوهایمان یکی پس از دیگری گوساله مرده به دنیا می‌آورند.

من مانده‌ام با تلاش‌های بی‌حاصل٬ خستگی٬ درد و بوی تعفن این مردارها.

دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده.

دارم در این باتلاق بیهوده دست و پا می‌زنم و هر روز بیشتر فرو می‌روم.

اگر گاهی خدا در این منجلاب خودش را نشان نمی‌داد مطمئن می‌شدم که از فراموش شدگانم.

آه ..........