تنفر
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

هر چه بیشتر فکر می کنم می‌بینم چقدر برای پذیرفتن هرگونه تغییری ضعیفم. شده ام مثل ....
نمی دانم چه موجودی بیش از بقیه مخالف تغییر است ولی من در حال حاضر این گونه‌ام. شاید هم خیلی وقت است. حالا فهمیدم؟
احساس می‌کنم این ترس از تغییر و عقل گرایی٬ تمام زندگی‌م را تباه کند.
دلم می‌خواهد دل به دریا بزنم و از غرق شدن نترسم.
گاهی دلم می‌خواهد بی‌مغز و بی‌کله هر آن‌چه دلم می‌گوید را بپذیرم.
افسوس!
ذهن‌م منجمد شده انگار. سفت شده. همه چیز فقط بعد از بارها تست و آزمایش و نتیجه موفقیت آمیز می توانند از دیوار آن عبور کنند.
از خودم حالم بهم می‌خورد و این چندش آورترین حسی است که تا به حال تجربه کرده‌ام.

-----------------------------------------------
پی نوشت 1:نمی دانم اینها سهمیه روزهای گذشته ام است یا آینده.
ولی امروز انگار حس نوشتن آمده. نمیدانم تا کی باشد. خدا کند زود نرود.


پی نوشت 2:این روزها دنیای من شده موسیقی. تمام روز و شبم را با آنها می‌گذرانم. از هرچه خسته شوم به آنها پناه می برم. بهترین‌هایم را روی گوشی موبایل‌م ریخته‌ام و روزی حداقل یک بار شارژش می‌کنم (بعضی وقتها هم دوبار) تا بیاسایدم از درد و ببردم به دنیای فراموشی.


پی نوشت 3: می‌دانستم که دوری‌شان آزارم می‌دهد ولی نه این همه. شاید این همه نمی‌دانستم. خوب است که امروز می‌آیند و انتظار به سر می‌رسد.


 
هستم؟
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

چقدر از اینجا دور بودم. هم خوب بود هم بد.

گاهی به طرز شگفت انگیزی دلم برای اینجا تنگ می شد وگاهی خوشحال از به هم ریختگی پرشین بلاگ بی خیال تلاش بیهوده می شدم.

حالا اما ...

نمی دانم یک جور احساس غریبی می کنم. فقط دو هفته نبوده ام. دو هفته؟

گرفتاری های این دوهفته گذشته چندین برابر کار یک ماه مان بوده.

از دور که نگاه می کنی چقدر مشکلات کوچک به نظر می رسند. آن دغدغه های لحظه به لحظه گویی هیچ وقت نبوده اند. نه اینکه الان از شرشان نجات پیدا کرده باشم ها. فقط دارم سعی می کنم الکی خوش باشم و بی خیال از کنارشان بگذرم.

خوب البته گاهی می شود گاهی هم نه.

همین الآنِ الآن خوب نیستم و حوصله هیچ کاری ندارم. اما سعی میکنم بهتر باشم.

دلم هم به طرز غیر قابل وصفی برای خانواده‌ی سفر رفته‌ام تنگ شده و بعضی وقتها خیلی خیلی تنگ تر می شود.

از همه اینها که بگذریم بیکاری هفت ساعته در محل کارم جایش را با بیش از هشت ساعت کار در روز عوض کرده و اگر هم بخواهم مثل گذشته نمی‌توانم وبگردی کنم. با این همه کار کردن را با همه خستگی و اعصاب خوردی اش به بیکاری ترجیح می دهم.

------------------------------------------------------------------------

 چقدر خوبه که زندگی همیشه و همه جا بدون حضور و وابستگی به شخص ادامه داره. خوبه؟!!!!!!