۴۰+ درجه
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

گرما،

کار،

جنون،

مرگ.

---------------------

پ.ن: موبایل‌م سکته کرده. بردیمش ام.آر.آی امشب هم بستری‌ه. تا فردا هم من وقت ندارم برم سراغش.

قبلاْ‌ خیلی به‌ش وابسته بودم ولی نمی‌دونم چرا حالا اصلاْ دلم براش تنگ نشده. جای خالی‌ش را هم حس نمی‌کنم.

از دل برود هر آن‌که از دیده برفت؟


 
پژواک
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

از روز پنج شنبه که این شهر را برای‌ت پیدا کردم:

با صدای بی صدا
مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه
یه مرد بود، یه مرد
با دستای فقیر
با چشای محروم
با پای خسته
یه مرد بود،یه مرد
شب،باتابوت سیاه نشست
توی چشم هاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
سایه اش هم نمی موند
هرگز پشت سرش
غمگین بود و خسته
تنهای تنها
با لب های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسیدتا ببینه قطره قطره
قطره آب،قطره آب
درشب بی تپش
این طرف،اون طرف می افتاد تا بشنفه صدا صدا
صدای پا،صدای پا

همین‌طور داره صدای فرهاد تو گوشم نجوا می‌کنه.

«مث یه کوه بلند»٬ «مث یه خواب کوتاه».

چه قدر دلم می‌گیره.

بعضی وقت‌ها بعضی چیزها اینقدر باهامون عجین شدند که دیگه سخت می‌بینمشون.

----------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت خطاب به خودم:

یه جوری زندگی و رفتار کن که نه لازم باشه هیچ‌وقت از هیچ‌کس عذرخواهی کنی و نه از گذشته‌هات پشیمون باشی.

اون‌چه تا الآن گذشته را بی‌خیال. فقط از این بعد بیشتر مواظب باش جان خواهر. 


 
با عرض معذرت
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

راستش دیگه نه تنها حوصله‌ی نوشتن ادامه‌ی سفرنامه٬ بلکه حوصله انجام هیچ کاری را ندارم.

-------------------------

پی.ن:دیدن این جمله٬ در آغاز امروز بسان معجزه‌ای بود که رخ داد:

«جهان و محیط اطراف‌مان در حال تغییر است. در چنین شرایطی هیچ چیز خطرناک‌تر از دل بستن به کامیابی‌های دیروز نیست.»

تافلر - موج سوم


 
سفرنامه۶
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

می‌دانم این پست خیلی پراکنده خواهد شد و مطمئنم حاصل این نوشته چیزی که می‌خواهم نیست. مرز آنچه را می‌خواهم بنویسم و آن‌چه که باید برای همیشه برای خودم بماند خیلی نامشخص است. در ضمن باید همه‌چیز را با کلمات به تصویر بکشانم که برایم کار سختی است. با وجودیکه ۱۸ روز از آن چهارشنبه می‌گذرد همه چیز با جزئیات در ذهنم نقش بسته و الآن احساس می‌کنم دوباره آن‌جا هستم.

تنها حسی که این ۳ ساعت را برای من جاودانه می‌کند «دوست داشتن» است حسی که لذت را در خودش گم می‌کند.

-----------------------------------------------------------------------------

دلم داشت مثل یه بچه گنجشک تالاپ تولوپ می‌کرد. هیجان عجیبی داشتم. در عین حال سعی می‌کردم خودم را خیلی آرام نشان دهم.

از پله‌ها بالا رفتیم. سمت چپم چهره‌ی آشنای فریبا را دیدم. به سمت میز رفتیم. داشتم چهره‌ها را بررسی می‌کردم که دیدم در آغوش مهسا هستم. راستش اصلاْ فکر نمی‌کردم بیاید. سلام می‌کردم و هر کدام از بچه‌ها که خود را معرفی می‌کردند کل مراحل تجزیه و تحلیل در ذهنم اجرا می‌شد تا تفاوت‌ها را پیدا کنم.

هیچ‌کدام از حدس‌هایم درست نبود. وقتی فهمیدم گلناز و گل‌تن و کتایون و نرگس نمی‌آیند خیلی حالم گرفته شد. همان لحظه فکر کردم شاید فردا صبح بتوانیم برنامه‌ای ردیف کنیم تا ببینیم‌شان که متاسفانه نشد.

به رکسانا گفتم که سعی کند اندکی سرحال‌تر باشد تا چهره‌ی خسته‌اش در ذهنم حک نشود اما گوش نکرد.

نگاه‌های جذاب و دل‌نشین روشنک آن‌قدر زیاد بودند که دلم نمی‌خواست چشم از چشمانش بردارم.

نرگس بسیار ساکت و آرام بود. فکرش را هم نمی‌کردم بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. توانستیم ولی کمی دیر. از نرگس دستان نرم و لطیفش و شال آبی خوش‌رنگش در ذهنم خوب نقش بسته.

غزل پرشر و شور و خندان. خنده‌هایش قند در دلم آب می‌کرد. فکر می‌کردم خیلی بزرگتر از این‌ها باشد. رک و راست حرفش را می‌زند و من همیشه قبل از این‌که ببینم‌ش کمی ازش می‌ترسیدم.

مهسا تمام مدت آرام و بی‌صدا نشسته بود. حس کردم کمی در جمع احساس غریبی می‌کند و یا شاید ناراحت است. این حس تا لحظه‌ی خداحافظی هم بود.

نازلی هم بی‌صدا و با آرامشی منحصر بفرد کنارش نشسته بود و تا سوالی نمی‌پرسیدی حرفی نمی‌زد.

فریبا را وقتی در آغوشم می‌فشردم لذت می‌بردم. احساس نزدیکیه غریبی٬ که خودم هم نمی‌دانم چیست. حسی شبیه پیدا کردن گمشده‌ات.

عاطفه فوق‌العاده خاص است. از آن‌هاست که نمی‌فهمی پس از شنیدن یک شوخی٬ ناراحت شده یا خوشحال است. دیر عکس‌العمل نشان می‌دهد و بسیار سنجیده. بسیار مهربان و حساس است.

آلن مانند برادر بزرگترم است. نسبت به او حس غریبی آغشته به دوست داشتن دارم که گمان نکنم بشود آن‌را ابراز کرد. نمی‌فهمم در نگاهش مهربانی خاصی است یا دلش می‌خواهد سر از تنم جدا کند.

امیر با آنچه از دفعه قبل در ذهنم مانده بود تفاوت زیادی داشت. خندان و بسیار مهربان‌تر. آدم فوق‌العاده‌ای که می‌شود به‌راحتی با او ارتباط برقرار کرد. باظرفیت بسیار بالا و خیلی هم Large.

لیلا تنها کسی بود که هرچند از لحاظ ظاهر با آنچه در ذهنم بود کمی تفاوت داشت اما از لحاظ خصوصیات اخلاقی همان‌که تصور می‌کردم بود. همان‌چه که خودش از خودش به تصویر می‌کشد همیشه.

با کسانی که اصلاْ نتوانستم ارتباط برقرار کنم سینا و الهام و امیرحسین بود. نمی‌دانم چرا.

همه آن دو ساعت به خنده و تعریف و سوال و جواب گذشت. من تمام تلاشم را می‌کردم تا اطلاعات را مثل قطعات پازل در ذهن بسپارم تا در یک موقعیت مناسب آن‌ها را کنار هم بچینم.

سخت‌ترین قسمت آن شب لحظه‌ی خداحافظی بود.


 
سفرنامه۵
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

صبح روز چهارشنبه بعد از خوردن صبحانه وخداحافظی از ناناز و پیمان به سمت تجریش حرکت کردیم. حدود ساعت 10 بود که به باغ فردوس رسیدیم. صدای فواره های حوض وسط باغ و درختان بلند و نمای زیبای موزه آدم را یاد فیلم های قدیمی می انداخت.

هیچ تصوری از موزه‌ی سینما نداشتم. وارد سالن شدیم. همه دیوارها و سالن‌ها پر از عکس و قاب و تندیس و ..... بود. از پوستر اکران فیلم «دختر لر» گرفته تا کلاه‌گیس ِ چهل گیس در «حسن کچل» - البته بازسازی شده برای فیلم ِ .... اممم (یادم نمی‌آد چه فیلمی بود).

 از دست نوشته‌های «علی حاتمی»گرفته تا شناسنامه «عزت‌الله انتظامی» و انگشتری که در فیلم گاو به دستش بوده.

از عروسکهای «کلاه قرمزی و پسر خاله» گرفته تا یه لنگه چکمه قرمز فیلم «چکمه».

عکس اغلب هنرپیشه‌ها٬ کارگردان‌ها٬ فیلم‌بردارها٬ صدابردارها و ....... مربوط به سال‌های جوانی‌شان. حتی عکس بچگی‌های «گوگوش».

خلاصه بسی لذت بردیم. حیف که زمان اندک بود و باید کمی عجله می‌کردیم. سالن‌های آخر را خیلی با عجله دیدیم و بیرون آمدیم. خواستیم از نمای بیرون عکس بگیریم. خیلی وقت‌ها حسرت عکس دو نفره به دلمان می‌ماند. معمولاْ چون مهدی فکر می‌کند عکاس بهتری است و دوست ندارد تکی عکس بگیرد٬ یا فقط از منظره عکس می‌گیریم یا من موضوع عکس هستم و یا با کلی این دست و آن دست کردن یک نفر را پیدا می‌کنیم تا از ما یک عکس نصفه نیمه بگیرد ( در این‌گونه عکس‌ها اغلب یا سر نداریم یا بازهم عکس یک نفره است).

اما این‌بار با یه خانمی مواجه شدیم که ظاهراً‌ عاشق عکاسی بود و وقتی ازش خواستیم از ما عکس بگیرد از زوایای مختلف و با شوق بسیار این کار را انجام داد. هرچه هم می‌گفتیم:«ممنون. کافیه.» می‌گفت:« نه٬ بذار یه عکس دیگه ازتون بگیرم». خلاصه قبل از اینکه فیلم دوربین تمام شود دوربین را ازش گرفتیم و رفتیم.

از شیراز با بابک هماهنگ کرده بودم که با افروز در مورد آمدن ما صحبتی نکند و ظهر ۴شنبه مهمان ما باشند. صبح که برای تایید قرارمان تماس گرفتم گفتم که ناهار آماده کرده و خودش دارد می‌رود دانشکده و برمی‌گردد.

فکر می‌کردم بیش از اینها بتوانم افروز را سورپرایز کنم اما خودش ظاهراً‌ بو برده بود و حدس‌هایی زده بود. با این‌همه از دیدن ما تعجب کرد. افروز را از ۱۴ سال پیش می‌شناسم سال اول دبیرستان. دوستی است که همیشه باعث آرامش من بوده و لذت‌بخش‌ترین قسمت دوستی ما تله‌پاتی قوی‌ای است که بین‌مان وجود دارد. تا آن‌جا که در خواب دیدم که یک پسر شیطان دارد وقتی بهش زنگ زدم گفت که باردار است.

در حال حاضر برای حفظ سلامتی خودش و بچه‌اش مجبور به استراحت مطلق است. دو ماه است که از روی تختش تکان نخورده و ۴ هفته دیگر باید اینگونه دوام بیاورد.

شرایط بسیار سختی دارد. با این‌همه صبور و آرام٬ صبح را شب و شب را بی‌خواب به صبح می‌رساند.

آن‌روز کلی با هم حرف زدیم. از همه چیز. ناهار خوردیم و با حرف زدیم و من اصلاً‌ دلم نمی‌خواست چشم از او بردارم. خیلی زیبا شده بود و خطوط مادری در چهره‌اش پیدا.  

من جز آرزوی سلامتی برای هر دوی‌شان هیچ کار دیگری از دستم برنمی‌آید.

عصر حدود ساعت پنج از آن‌جا خارج شدیم. سر راه با امین قرار گذاشتیم. تنها وقتی که در ترافیک گیر افتادیم همان موقع بود. با حدود ۱۵ دقیقه تاخیر به کافی شاپ رسیدیم.


 
سفرنامه۴
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

قبل از نوشتن ادامه سفرنامه لازمه توضیح بدم که خودم می‌دونم چیزهایی که دارم می‌نویسم از حالت سفرنامه خارج شده و یه جورایی به خاطره نویسی تبدیل شده. اول اینکه ببخشید و دوم هر وقت احساس کردید خسته شدید به همان پی نوشت پست 4 تیرماه مراجعه کنید راه حل خوبی است. جواب هم می دهد.

--------------------------------------------------------------

از روز یکشنبه تا آن لحظه مجموعاً ۷ ساعت هم نخوابیده بودیم. بعد از ناهار مهدی دراز کشید و خوابش برد. اما من و نوشین و مامانش تا ساعت ۴ از هر دری حرف زدیم. گاهی وقت‌ها از شدت خستگی چشمهام روی هم می‌افتاد ولی به زور چای مقاومت می‌کردم. تازه هنوز کلی برنامه برای عصر و شب داشتیم.

به قصد دیدن کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب از آن‌ها خداحافظی کردیم. بیشتر دنبال کتاب خانه اشباح نیستانی بودیم که متاسفانه پیدا نکردیم. از شانس خوب ما هم برق رفت و عملاً کتاب بی کتاب. بعد هم مدتی دنبال هتل برای اقامت شب گشتیم که عمده‌ترین مشکل‌مان این بود که اکثر هتل‌ها در محدوده طرح ترافیک بودند و عبور و مرور برای ما در آن قسمت‌ها ( با توجه به اینکه باید ماشین را خارج از طرح پارک می‌کردیم) مشکل بود. به چند هتل سر زدیم اما دست از پا درازتر برگشتیم.

از قبل قرار بود شب به خانه ناناز و پیمان برویم اما چون می‌خواستیم به دربند برویم و تا دیر وقت طول می‌کشید - از طرفی آنها به خاطر کورش (پسرشان) نمی‌توانستند بیایند- خواستیم مزاحم‌شان نشویم که نشد.

ساعت ۷ با امین در خیابان ۱۶ آذر قرار داشتیم. خودمان را به آن‌جا رساندیم و کمی منتظر ماندیم.

امین بهترین دوست دانشگاهی مهدی بوده و هست. فوق‌العاده پسر خونسرد و مهربانی است. آدم معمولاً از آرامشش همان‌قدر لذت می‌برد که گاهی کلافه می‌شود. به گفته خودش چند مدت پیش دچار افسردگی و ناراحتی بوده و حالا دارد دوران نقاهت را می‌گذراند و سعی می‌کند از همه چیز لذت ببرد تا دردها را فراموش کند. من که نمی توان باور کنم، امین و دپرس بودن؟

الآن دقیقاً ۱۰ سال است که دارد در دانشگاه درس می‌خواند و دانشجوی سال چهارم دکترای متالوژی است.

آدم هنرمندی است. دست‌خط زیبایی دارد و اگر حوصله داشته باشد طرح‌های زیبایی می‌افریند. عاشق هایده و باغ ارم است  و ما هروقت هایده گوش می‌دهیم و یا به باغ ارم می‌رویم شدیداً دلمان برایش تنگ می‌شود. عکاس خوبی هم هست.

آهان!‌داشتم می‌گفتم که منتظر امین بودیم. با کمی تاخیر رسید. پیاده به سمت پارک لاله راه افتادیم و من چون خیلی خسته بودم پیشنهاد دادم روی چمن‌ها بنشینیم و خودم همان لحظه اول روی چمن دراز کشیدم. درخت بسیار زیبایی با یک لانه پرنده روی آن درست در زاویه دید من قرار داشت. با بک‌گراند(‌Background) لاجوردی و ماه در اوج زیبایی.

امین داشت در مورد شکل‌گیری ستاره‌ها و عناصر تولیدی آن‌ها و تبدیل‌شان به سیاه‌چاله حرف می‌زد و من از همه چیز جز خستگی‌ام لذت می‌بردم. بعد از مدتی چای و نسکافه خوردیم و عکس هم گرفتیم و رفتیم دربند.

بعد از یک روز سخت و گرم هوای دربند به آدم نیروی تازه می‌داد. تا جایی که دفعه قبل با امین و افروز و بابک رفته بودیم بالا رفتیم و روی همان تختی که دو سال قبل غذا سفارش داده بودیم شام خوردیم.

ناناز هم زنگ زده بود  و تاکید کرده بود که شب منتظر ماست و ما همچنان معذب بودیم که دیروقت به خانه‌شان برویم ولی رفتیم. هنوز سرم به بالش نرسیده بود خوابم برد.


 
سفرنامه۳
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

بعد از خوردن شام و بحثهای سیاسی٬ اقتصادی٬ اجتماعی٬ فرهنگی٬ هنری٬ خانوادگی و ..... تقریباْ نیمه‌های شب بود. هنوز سرم به بالش نرسیده بود که خوابم برد. عجب خواب لذت‌بخشی بود. مدت‌ها بود این‌قدر راحت و آسوده نخوابیده بودم.

صبحانه‌ی مفصلی خوردیم و با صاحب‌خانه از خانه بیرون آمدیم.

از شیراز برنامه‌ریزی دقیقی کرده بودیم که به تمام دیدارهایمان برسیم. اما متاسفانه روز قبل از حرکت فریبا زنگ زد و گفت به دلیل انجام وضایف مادرانه مجبور است به یک سفر دو روزه شمال برود.

با توجه به برنامه تنها می‌توانستیم صبح ۳شنبه در محل شرکتش ملاقاتش کنیم. هنوز خودم هم نمی‌دانستم می‌توانیم ببینیمش یا نه. باز هم با نقشه در تهران راه افتادیم. خیابان مورد نظر را به هیچ عنوان در نقشه پیدا نمی‌کردم. از پلیس و چند رهگذر هم پرسیدیم. کسی جواب درستی نداد. بالاخره یک پیرمرد بامزه بعد از کلی فکر کردن بهمان گفت که اسم جدید خیابان چیست. خیابان بسیار زیبایی بود. با آن درخت‌های سر در هم کشیده آدم دلش می‌خواست پیاده‌روی کند. حیف که خیلی شلوغ و گرم بود. مهدی معتقد بود شبیه خیابان ارم شیراز است.

وارد شرکت شدیم. خواستم زنگ بزنم تا بیاید پایین اما یه آدم مهربون دیگه گفت اشکال نداره برید بالا. آرام به در کوبیدم: خانم عرب‌نیا؟

اتاقش پر بود از گلدانهایی که به آدم یادآوری می‌کردند هنوز زنده‌ایم و طرح‌های زیبا. چه‌قدر این بشر آرامش‌بخش است. آدم دلش می‌خواهد سال‌ها هم‌صحبت‌ش باشد. وقتی خواست برای ادامه مکالمه برگه مرخصی پر کند فهمیدیم که دیگر باید برویم. تنها چیزی که خداحافظی را راحت می‌کرد تلفنی بود که نتیجه‌اش لغو شدن مسافرت فردایش بود واین یعنی «فردا عصر همدیگر را می‌بینیم».

همه‌اش تصور اولین لحظه دیدار در ذهنم تداعی می‌شد. اصلاْ آن شخصیت لاغر ِ قدبلند٬ با صورت کشیده نبود. فریبا بود.

مهدی معتقد بود که آرامش عجیبی بعد از این دیدار داشته.

به سمت وزارت علوم حرکت کردیم. انجام کار اداریمان خیلی کمتر از آنچه فکر می‌کردیم طول کشید. من خواستم سراغ آن عطرفروشی خیابان گیشا که امیر درموردش نوشته بود برویم و رفتیم. حس برخورد با چنین فروشندگانی همیشه برایم لذت‌بخش است. با وجودی‌که حرف متناقض هم می‌زد اما روی هم رفته خوشمان آمد و عطر پیشنهادیش را هم خریدیم.

ناهار را مهمان یکی دیگر از دوستانمان بودیم. 


 
سفرنامه۲
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

نرسیده به کاشان در یکی از رستوران‌های بین راهی توقف کردیم و ناهار خوردیم. بعد از نماز هم اندکی (خیلی اندک ۵ دقیقه هم نشد) استراحت کردیم و ساعت ۵ راه افتادیم.

حدود ۸:۳۰ به حرم امام رسیدیم و توقف کردیم که هم لباس‌هایمان را عوض کنیم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم که یه آقایی بهمون گفت اگر دوربین دارید از ماه عکس بگیرید. صحنه بسیار زیبایی بود. هلال ماه و سیاره زهره در فاصله بسیار کمی از هم در آسمان خودنمایی می‌کردند. تقریباْ همه داشتند به آسمان نگاه می‌کردند. حیف شد! شاید اگر چند دقیقه زودتر متوجه شده بودیم زهره را درون هلال ماه می‌دیدم. نمی‌دانم چقدر این حرفش صحت داشت که می‌گفت هر صد سال یکبار این اتفاق می‌افتد.

بعد از آن طبق نقشه راه افتادیم باید به سمت شمال شرق تهران می‌رفتیم. بزرگ‌راه‌ها و خیابان‌های منتهی به مقصد را یکی یکی روی نقشه مشخص می‌کردیم و خدا را شکر بدون مشکل آدرس را پیدا کردیم.

زنگ را که فشار دادم ابتدا صدایی از پشت آیفون به گرمی سلام کرد. پرسیدم منزل آقای خ. گفت نه اشتباه آمدیدم. عذرخواهی کردم و خواستم به سمت ماشین بروم و به مهدی بگویم اشتباه آمدیم و آدرس را چک کنیم که شنیدم می‌گوید :«بیا تو همین جاست». حسابی کفرم درآمده بود که سر کار رفته بودم.

پیمان بلافاصله پایین آمد و در پارکینگ را باز کرد.

 ناناز را مهدی از وبلاگ برگی دیگر از خاطرات می شناخت. قبل از اردیبهشت ۸۴ که برای نمایشگاه کتاب به تهران آمدیم چند بار با هم مکالمه تلفنی داشتیم با این‌همه من شناخت زیادی نسبت به او ( و بقیه وبلاگ‌نویس‌هایی که در آن سفر دیدم) نداشتم.

در دیدار اول خیلی راحت می‌شد تشخیص داد که دختر فوق‌العاده٬ گرم و مهربانی است(!) ناهار روز ۱۵ اردیبهشت سال ۸۴ را در رستورانی در خیابان ونک (فکر کنم رستوران آینه ونک بود) با او و امین خوردیم. من اصلاً احساس غریبی با او نداشتم و انگار سالها دوستم بوده.

از همان موقع شدیداً اصرار داشت که به خانه اش برویم که متاسفانه یا خوشبختانه نشد. از ما قول گرفت که در سفر بعدی مزاحمش شویم ما هم دو دستی قبول کردیم. بلایی سرش آوردیم که تا عمر دارد به کسی اصرار نکند.


 
پارازيت
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

در معبدی گربه‌ای وجود داشت که هنگام مراقبه‌ی راهب‌ها مزاحم تمرکز آنها می‌شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می‌رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال مدت‌ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال‌ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد .راهبان آن معبد گربه‌ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند.

سال‌ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله‌ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت.


 
سفرنامه۱
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

صبح روز دوشنبه ساعت 4:10 است. با زنگ دوم ساعت بیدار می شوم.  هنوز خیلی کارها از شب قبل باقی مانده هرچند تا ساعت ۱۲:۳۰ بیدار بودم. اغلب وسایل وسط اتاق رها شده‌اند. اول از همه آب جوش برای چای را تهیه می‌کنم. بعد هم هرچه دم دستم می‌رسد داخل ساک‌ها جا می‌دهم. چیزهایی را که فراموش کردیم روی کاغذ بنویسیم و به‌تدریج یادم می‌اید ـ برای جلوگیری از فراموشی مجدد ـ به مهدی می‌گویم.

اگر یکی یکی وسایل را از خانه بیرون نبرد تمام خانه را در آنها جای خواهم داد. از قیچی و سوزن و نخ گرفته تا بطری آب و شربت و صبحانه و ناهار و حوله و لیف و مسواک و .....

بالاخره ساعت ۵:۳۰ زدیم به راه. در تمام طول مدت بیرون آمدن و سوار شدن به ماشین چیزهایی را که جا گذاشته بودم یادم ‌می‌آمد ولی بی‌خیالشان شدم. قبل از هرچیز باید بنزین می‌زدیم. که حدود نیم ساعت علافمان کرد.

هر دو به علت کم خوابی سردرد بدی داشتیم و یک ساعت اول به سکوت گذشت. بعد شروع کردیم به امتحان نوارهای موجود در ماشین. با آن حس و حال فقط هایده جواب می‌داد که صدایش اصلاً گوش‌خراش نباشد و بتوانی همراهش زمزمه کنی. مقداری از راه هم به تعریف برخی اتفاقهای روز قبل گذشت ـ آنهایی که فرصت نکرده بودیم برای هم تعریف کنیم.

ساعت ۹ به آباده رسیدیم. مامان من و مهدی هم با فاصله زمانی کمی زنگ زدند تا مطمئن شوند هنوز زنده‌ایم. صبحانه مفصلی خوردیم ( تا مرز ترکیدن) و کمی هم استراحت کردیم. بعد از یکساعت توقف به مقصد شهرضا راه افتادیم.

نرسیده به شهرضا به مینو زنگ زدم و گفتم که ما داریم می‌رسیم و آماده باشد که برویم دنبالش. چون خانواده‌شان به شدت اهل تعارف و پذیرایی هستند راحت‌تر بودیم بیرون از خانه همدیگر را ببینیم. علاوه براین باید قبل از تاریکی هوا به تهران می‌رسیدیم و هرچه کمتر توقف می‌کردیم بهتر بود.

لاغر و مریض شده بود و صدایش هم به سختی در می‌آمد. اوضاع روحی چندان مناسبی هم نداشت. حیف که نتوانستیم کاری برایش بکنیم جز اندکی دلداری که نمی‌دانم چقدر دوام داشته باشد.

بعد از ۱:۳۰ ساعت توقف حدود ساعت یک به مقصد اصفهان راه افتادیم. طبق برنامه اولیه باید مژده و شراره را هم در مسیر رفت می‌دیدم اما با محدودیت زمانی که داشتیم ماند برای برگشت.

که البته دیدن شراره خانم به دلیل همزمانی سفر ایشان در زمان برگشت ما میسر نشد.

از ابتدای اتوبان اصفهان - تهران تا کاشان را من رانندگی کردم. هرچند که اصلاً از رانندگی خوشم نمی‌آید ولی این اتوبان بسیار خلوت با حداقل سرعتی که داشت خالی از لطف نبود. مخصوصاً اولش٬ که هیجان بیشتری داشتم.

--------------------------------------------------------------

پی‌نوشت : این قسمت اول سفرنامه است اگر حوصله‌مان باشد و استقبال عمومی هم مناسب باشد (همین که غر نزنید و فحش ندهید کفایت می‌کند) ادامه خواهم داد انشاالله.


 
باشد که بماند.
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

زمان: دوشنبه ساعت ۶ تا جمعه ساعت ۱۷.

مکان: شیراز٬ شهرضا٬ تهران٬ اراک٬ اصفهان٬ شیراز.

اشخاص: مینو٬ ناناز٬ پیمان٬ کورش٬ فریبا٬ نوشین٬ امین٬ افروز٬ بابک٬ مهسا٬ نازلی٬ روشنک٬ امیر٬ الهام٬ نرگس٬ امیر٬ رکسانا٬ سینا٬ عاطفه٬ لیلا٬ غزل٬ آلن.

-------------------------------------------------------------------

با کوله باری تجربه٬ حس ناب و دوستان جدید.