مرض
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

حوصله ندارم.


 
Happiness
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

Happiness can not come from without.

It must come from within.

It is not what we see and touch or that which others do for us

which makes us happy;

it is that which we think and feel and do,

first for the other fellow and then for ourselves.

"Helen Keller"


 
متناسب
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

با موهای بلند ژل زده،

ابروهای مرتب شده،

پیکان قدیمی (خیلی قدیمی)،

در حال مسافرکشی.

---------------------------------------

پی نوشت مربوط:

برای اینکه فرم موهای سشوار کشیده اش بهم نخورد در این گرما، شیشه ماشین را تا آخر بالا کشیده بود.

پی نوشت نامربوط:

این دو پست را از دست ندهید:

عروسک (مجنون لیلی)

صدای پای دریا (ماهی دریا)


 
گم شده در زمان
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

مثل اینکه هر چه تعطیلی بیشتر باشد٬ زمان آزاد کمتر است.

از یکشنبه گذشته نتوانستم سراغ اینترنت بیایم (به جز نیم ساعت صبح چهارشنبه که سرعت اینترنت آنقدر کم بود که عملاْ با نیامدن هیچ فرقی نداشت).

تمام روز دوشنبه و سه‌شنبه به مهمان‌بازی گذشت. خوش هم گذشت و خیلی سریع.

روز دوشنبه مهمان‌های عزیزی از بندرعباس و اصفهان برایمان رسیدند. من که نفهمیدم این دو روز چه‌طور تمام شد.

برای بعد از ظهر چهارشنبه هم کلی برنامه پشت سرهم ردیف کرده بودیم.

دیروز صبح امتحان آخر ترم زبان بود و خوب یقیناْ پنجشنبه باید به خواندن زبان می‌گذشت. ظهر و شب هم مهمان بودیم.

امروز صبح خیلی دوست داشتم زود بیدار می‌شدیم و با مهدی می‌رفتیم پیاده‌روی. ولی متأسفانه خواب ماندیم.

صبح شنبه است. من مانده‌ام و یک عالمه کار عقب افتاده که باید با یک برنامه‌ریزی فشرده همه را انجام دهم.


 
لذت
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

حیف شد! هر چه نوشته بودم از ترس رییس پرید.

دوباره سعی می‌کنم.

-------------------------------------------

گاهی آدم بعضی لذتهای کوچک را در زندگی‌اش گم می‌کند. پیدا کردن آنها لابلای زندگی روزمره خیلی سخت است و لذت‌بخش.

یکی‌اش را دیروز پیدا کردم. لذت بیدار شدن از خواب بدون زنگ ساعت. کلی احساس آرامش دارد وقتی بعد از خستگی طولانی٬ بدون اضطراب از خواب بیدار شوی و لازم نباشد با عجله از خانه بیرون بروی.

دیروز چشیدم و خوشمزه بود. یک طعم دیگر را هم حس کردم؛ «تعطیلی». مدتها بود روزهای تعطیل و غیر تعطیلمان فرق چندانی با هم نداشت. این هم خوشمزه بود.

حاصل پیاده روی صبح خواب دلچسب بعد از آن بود و حاصل پیاده روی شب این ماه پشت ابر.

 -------------------------------------

پ.ن ۱: گفتی تا خوب شد خبرش را اینجا بنویسم گلم. خیلی بهتر شده فقط گاهی دردی از وسط فک چپم تا مغز سرم روانه می شود که البته در مقایسه با دردهای کل هفته پیش بسیار ناچیز و قابل تحمل است.

پ.ن ۲: فریبا جان به این اسمها یک نگاهی بینداز ببین یادت می‌آید.

آلا٬ آوا٬ آنا٬ بیتا٬ تینا٬ جینا٬ دنیا٬ دریا٬ رویا٬ ری‌را٬ رها٬ زهرا٬ زیبا٬ ژیلا٬ سارا٬ سلما٬ سیتا٬ شیوا٬ شیلا٬ شیدا٬ شهلا٬ صحرا٬ صغری٬ صهبا٬ صبا٬ عذرا٬ کبری٬ لوا٬ لیلا٬ لونا٬ لعیا٬ لورا٬ مهسا٬ مهتا٬ مونا٬ مانا٬ ندا٬ نیما٬ نیکتا٬ ویدا٬ ویشکا٬ یلدا٬ یافا٬ یکتا .


 
درد۲
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

یکشنبه ساعت 11:30 صبح بعد از خوردن چند قرص مسکن با چشمان نیمه باز:

ببینم می توانم حس دردم را منتقل کنم یا نه؟

فرض کن استخوان ( خار ماهی هم کفایت می‌کند) در گلو، چاقو در چشم، میخ در گوش و مته‌ی روشن در سرت کار گذاشته باشند. چه حسی پیدا می‌کنی؟

خوب بود؟

-----------------

همه جایم درد می کند. نمی دانم عصب کشی دندان چه ربطی به درد کمر و زانو و گلو و استخوان و کوفت و زهر مار دارد. مرخصی گرفته‌ام آمده‌ام خانه تا مثلاً استراحت کنم. اما کله‌ی پر دردم پر از این کلمات بود و گفتم تا دورشان نریخته‌ام بنویسمشان.

به خودم قول داده‌ام با این حال نزار سراغ کامپیوتر نروم. یا استراحت کنم و یا زبان بخوانم. باید یکی دو هفته‌ای بنشینم پای ( شاید هم سر ـ نمی‌دانم ـ) زبان خواندن و آنقدر بخوانم تا شاید روزی به دردی بخورم. هرچند همین الآن به درد خورده ام. شدیداً.

حالا اگر روزی مترجم بزرگی شدم با سبکی خاص، هی نیایید انگشتان مبارک را در چشمان من فرو کنید که فلان و بهمان.

البته خودم می‌دانم سنم کمی برای آرزوی مترجمی کمی بالاست، اما این که مهم نیست. سن دست خود آدم است. هر چقدر خواست کم و زیادش(!) می‌کند تا با موقعیتش جور در بیاید.

اما مشکل کوچکی که وجود دارد اینست که من اصلاً نمی‌توانم سنم را کم کنم، یعنی خوشم نمی‌آید. حتی گاهی عمداً یک سال هم به آن اضافه می کنم تا سرراست شود. راستش به نظرم مخفی کردن یا کم کردن سن ناشی از عدم اعتماد به نفس است و گرنه تبدیل ۷۰ به ۵۰ یا ۵۰ به ۳۰ یا ۳۰ به ؟ که کار سختی نیست.

خیلی از دندان درد دور افتادم. ولی تا یادم نرفته به خودم بگویم تا یادم باشد که دوست دارم زبان فرانسه و ایتالیایی هم یاد بگیرم.

-------------------------------------

پ.ن. ۱: به خودم قول دادم فعلاً نسبت به متنهایم وفادار باشم (یعنی هرآنچه روی کاغذ آمد آمده است دیگر). وگرنه خیلی دلم می‌خواست کمی متن بالا را ویرایش کنم.

پ.ن. ۲: بیش از ۴۸ ساعت چیز قابل توجهی نخوردم و این بیشتر مرا عصبی و خسته کرده بود.

پ.ن. ۳: الآن به مدد انواع قرصها و دعاهای مادرم بهترم و دردم کمی آرامتر و قابل تحمل تر شده.


 
درد
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

دندانم به طرز کشنده‌ای درد می کند.


 
بدون شرح
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

۱- فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش نیروی انتظامی

۲- عمادالدین باقی، رییس انجمن دفاع از حقوق زندانیان ایران، خواستار آن شد که دولت آمریکا شفاف و علنی اعلام کند که بودجه 75 میلیون دلاری خود را در اختیار چه سازمان‌ها و نهادهایی قرار می‌دهد تا " تاوان سنگین آن را شخصیت‌ها و نهادهای مستقل داخل ایران" نپردازند .

۳- وقتی چند کارمند ساده دبیرخانه شورایعالی امنیت ملی، دقت کنید "چندکارمند ساده دبیرخانه شورایعالی امنیت ملی" بخشنامه می کنند که روزنامه ها چه بنویسند، چه ننویسند و حتی مشخص می کنند چگونه بنویسند و چگونه تحلیل کنند، آزادی بیان شوخی بی مزه ای است در این وادی استبدادزده.

 


 
آرزو
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

درخت

سبز و سربلند

 به منتهای آرزوی من رسیده است.


 
از سر درماندگی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

گاهی نفس کشیدن چقدر سخت است.

سخت‌تر از لحظات بی‌اعتمادی. سخت‌تر از خستگی.

دیروز صبح را که یادتان هست. امروز همان نسیم و همان نوازش بود اما دیگر نفس کشیدن برایم لذت‌بخش نبود. چقدر فاصله‌ها کم می‌آورند برای مرز احساسات.

گاهی فقط دلم می‌خواهد بمیرم. به خاطر هیچ. دقیقاْ به خاطره هیچ.

خسته‌ام. از مکالمات بی‌حاصل. از اثباتهای بی‌حاصل. از زندگی بی‌حاصل. از اضطراب بی‌حاصل.

چه‌قدر خسته و ناتوانم.