فال امروز
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

باغبان گر پنج روزی صحــبت گــل بــایدش

بر جـــفای خــار هجران صبر بلبل بایــدش

ای دل اندربند زلفش از پریــشانــی منـال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بـایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهــرو گـــر صـــد هنـــر دارد توکل بایـدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حـرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانهاش باید کشـیـد

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعـلل تـا بــه چـند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد بــاده بـی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

---------------------------------------------

خدا به خیر بگذراند.


 
ادامه تحصيل
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بعد از این همه سال جدایی از درس هنوز گاهی٬ وقتی یکی را می‌بینم که داره ادامه تحصیل می‌ده و یا «به جایی رسیده»* یه کم تحریک می شم یا شایدم افسوس می خورم.

مخصوصاْ که الان دوباره موقع ثبت نام برای فوق لیسانسه.

اما خداییش هر چه فکر می‌کنم ذوباره اینهمه برم سر کلاس٬ درس بخونم که چی؟

هیچ جواب منطقی پیدا نمی‌کنم.

تو این مملکت که برای یه ساعت دیگه‌ات هم نمی تونی برنامه‌ریزی کنی٬ برنامه‌ریزی‌های بلند مدت خیلی ریسکه و ممکنه مجبور شی هزینه‌ی گزافی پرداخت کنی.

ولی شاید هم یه روز  که از کار کردن و پول در آوردن خسته‌ شدم رفتم سراغش.                      خدا را چه دیدی؟

* این عبارت خیلی پر محتواست به همین دلیل نه تنها توضیحی راجع بهش نمی‌دم بلکه سعی می‌کنم به‌همین صورت ازش استفاده می‌کنم.


 
رسم عشق و عاشقی
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

صبــحـدم مرغ سحر با گــل نــو خــاسته گــفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گـــل بـخـنـدیـــد کــــه از راســت نـرنـجـیم ولـی

هیـچ عـاشق سخـن سـخت به معشوق نگفت

مرغ سحر


 
هورمون
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

فرض کن هر ماه یه آمپول هورمونی بهت تزریق کنند.

حالا فرض کن که این یه اجباره و به هیچ عنوان نمی‌تونی ازش فرار کنی.

نمی‌دونم می‌دونی که اختلال تو هورمونها چه تاثیراتی می‌تونه داشته باشه یا نه.

حالا باز هم فرض کن که کسی از این قضیه خبر نداره و تو مجبوری اون روزهای پس از تزریق رو مثل بقیه روزهای ماه بگذرونی.

باید مثل همیشه سر کار بری

مثل همیشه با انواع آدمها برخورد داشته باشی

مثل همیشه غذا بخوری

مثل همیشه مهمونی بری

مثل همیشه از مهمونات پذیرایی کنی  

مثل همیشه با همه مهربون باشی

مثل همیشه کارهای خونه رو انجام بدی

مثل همیشه بچه داری کنی

و .........

 خداییش دلم کباب شد.

آیا واقعاً هیچ راه چاره‌ای نیست؟


 
مجرم هستم؟
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

برای بار nام به جرم سنگین زن بودن فرصتی دیگر از کف می‌رود.

هفته آینده نمایشگاه جانبی کنفرانس بین‌المللی برق در تهران برگزار می‌شود. قرار است دو نفر از شرکت در این نمایشگاه حضور داشته باشند.

نفر اول مشخص و انتخاب شده ولی برای انتخاب نفر دوم به هرکدام از آقایان پیشنهاد شده بنا به دلایلی نتوانستند قبول کنند.

میماند من. که وقتی پیشنهادش به رییس داده شده فرمودند که ماموریت خانمها برای شرکت هزینه‌ی بالاتری دارد و ما نمی تونیم این هزینه را متقبل شویم.

به همین راحتی.

من نه کشته مرده‌ی ماموریتم و نه اصولاْ دلم می‌خواد کارهای پر دردسر انجام بدم. ولی این طرز تفکر هم برام غیر قابل تحمله.

البته لازمه بگم که کل هزینه ای که ممکنه به خاطره بودن من اضافه بشه بیش از 60 ـ 70 هزار تومن نخواهد بود. حالا شرکت چقدر روی این مبلغ سرمایه‌گذاری کرده یا به این پول محتاجه الله اعلم.

پ.ن: من اصلاً دلم نمیاد بدون مهدی مسافرت برم. تنها دلیلی هم که دوست داشتم این ماموریت جور می‌شد فقط دیدن دوستان قدیم و جدیدم در پایتخت بود٬ همین.

 --------------------------------------------------------


 
دریغ!
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چه قدر لذت‌بخش است اگر بتوان

گاهی

           فقط گاهی

اندکی

          فقط اندکی

احساس خوشبختی کرد.


 
Ignore
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

می‌گه باید دگمه Ignore ات را فعال کنی.

می‌گه باید Windows ات را Repair کنی و Temporary ات را پاک کنی.

می‌گه اگر مجبور شدی Windows ات را عوض کن.

راستش خیلی دلم می‌خواد. ولی خوب می‌دونید که این کارها چقدر وقت گیر و خسته کننده است. تازه اصلاً حوصله فرمت کردن و انتظار نصب مجدد را ندارم.

تازه بهم میگه:

«دیگران را ببخش نه از آن جهت که لیاقت بخشش تو را دارند، از آن جهت که تو لیاقت آرامش را داری.»

با این همه هنوز نتونستم. هنوز نتونستم هیچ کاری برای خودم بکنم.

بعضی وقتها به نظر می‌رسه «فراموشی» و «بخشش» سخت‌ترین کارهای دنیاست.


 
تا حالا شده؟
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

تا حالا شده حس هیچ کاری نداشته باشی و یه عالمه کار عقب مونده رو دستت باشه؟

تا حالا شده هر چی کارهای عقب مونده‌ات را انجام بدی ببینی هنوز یه عالمه کار عقب مونده‌ی دیگه داری؟

تا حالا شده تو این شرایط کسی ازت تعریف کنه و انتظار انجام کارهای «بزرگ» داشته باشه؟

تا حالا شده تو کارهای خودت درمونده شده باشی و در همون حال یکی هم بخواد بهت تکیه کنه؟  

تا حالا شده دلت بخواد به وبلاگ همه دوستات سر بزنی و براشون پیغام بذاری ولی نه وقت داشته باشی نه حوصله؟ و یا دلت بخواد ساعتها بشینی پای کامپیوتر و بازی کنی ولی وقت نداشته باشی؟

تا حالا شده ۲۶ هزار تومن ناقابل یه جا از حقوقت کسر بشه و هیچ کاری نتونی بکنی؟

 تا حالا شده از شدت خواب حتی نتونی چشمات را باز کنی ولی دلت می‌خواست بیدار بودی؟

تا حالا شده یکی رو «خیلی» دوست داشته باشی و ...............