آهوی وحشی
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
الا ای آهوی وحشی کجاییدو تنها و دو سرگردان دو بیکسبیا تا حال یکدیگر بدانیمکه می​بینم که این دشت مشوشکه خواهد شد بگویید ای رفیقانمگر خضر مبارک پی درآیدمگر وقت وفا پروردن آمدچنینم هست یاد از پیر داناکه روزی رهروی در سرزمینیکه ای سالک چه در انبانه داریجوابش داد گفتا دام دارمبگفتا چون به دست آری نشانشچو آن سرو روان شد کاروانیمده جام می و پای گل از دستلب سر چشمه​ای و طرف جویینیاز من چه وزن آرد بدین سازبه یاد رفتگان و دوستدارانچنان بیرحم زد تیغ جداییچو نالان آمدت آب روان پیشنکرد آن همدم دیرین مدارامگر خضر مبارک​پی تواندتو گوهر بین و از خر مهره بگذرچو من ماهی کلک آرم به تحریرروان را با خرد درهم سرشتمفرحبخشی در این ترکیب پیداستبیا وز نکهت این طیب امیدکه این نافه ز چین جیب حور استرفیقان قدر یکدیگر بدانیدمقالات نصیحت گو همین استمرا با توست چندین آشناییدد و دامت کمین از پیش و از پسمراد هم بجوییم ار توانیمچراگاهی ندارد خرم و خوشرفیق بیکسان یار غریبانز یمن همتش کاری گشایدکه فالم لا تذرنی فردا آمدفراموشم نشد، هرگز همانابه لطفش گفت رندی ره​نشینیبیا دامی بنه گر دانه داریولی سیمرغ می​باید شکارمکه از ما بی​نشان است آشیانشچو شاخ سرو می​کن دیده​بانیولی غافل مباش از دهر سرمستنم اشکی و با خود گفت و گوییکه خورشید غنی شد کیسه پردازموافق گرد با ابر بهارانکه گویی خود نبوده​ست آشناییمدد بخشش از آب دیده​ی خویشمسلمانان مسلمانان خدا راکه این تنها بدان تنها رساندز طرزی کآن نگردد شهره بگذرتو از نون والقلم می​پرس تفسیروز آن تخمی که حاصل بود کشتمکه نغز شعر و مغز جان اجزاستمشام جان معطر ساز جاویدنه آن آهو که از مردم نفور استچو معلوم است شرح از بر مخوانیدکه سنگ​انداز هجران در کمین است

 
دخترم
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند شب پیش خواب می‌دیدم بعد از یه هفته به هوش اومدم و مامانم یه دختر خوشگل سفید تپل گذاشت تو  بغلم گفت این دخترته.

تو خواب حسابی گیج و ویج شده بودم ولی شدیداْ‌ ذوقش می‌کردم و می‌بوسیدمش.

وقتی بیدار شدم و فهمیدم خواب بوده یه نفس راحت کشیدم چون الان نه دلم بچه می‌خواد و نه توانایی بزرگ کردن و تربیت و مخارجش رو داریم ولی اگه یه روز خدا خواست و قرار شد بچه‌ای داشته باشم اولا دوست دارم دختر باشه ثانیاْ یه چیزی شبیه این:

one

 

یه نکته کوچولو تو این خواب بود که خیلی برام هیجان انگیزه و یادآوریش هم باعث میشه خنده رو لبهام بشینه.

اینکه بچه من موقع تولد ۵/۷ کیلو وزنش بوده.


 
...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چقدر نوشتن برایم سخت شده. تا همین لحظه٬ هر چه سعی کردم روی یک موضوع تمرکز بگیرم نتوانستم.

مثل اینکه افکارم بیش از همیشه از قانون بی نظمی تبعیت می کنند.

دلم می‌خواد مثل خیلی‌های دیگه می‌تونستم خیلی راحت احساسم را روی کاغذ بیارم ولی افسوس که نوشتن برام یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا شده.

 این عکس را از وبلاگ قاصدک* دزدیدم.


 
صلاحی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند روز پیش کاملاً اتفاقی تصمیم گرفتیم بریم کتابفروشی. قصد کتاب خریدن نداشتیم (یعنی به خودمون قول دادیم تا کتابهایی را که داریم نخوندیم کتاب دیگه‌ای نخریم).

همین طور که داشتم کتابها را ورق می زدم چشمم به کتاب طنزی افتاد که از آثار نویسندگان مختلف جمع‌آوری شده بود. مثل هخوان ثالث٬ هوشنگ گلشیری٬ میرزاده عشقی٬ احمد شاملو و ...

همون اول توجهم به یه دوبیتی جلب شد و خوشم اومد: 

دوش که کوبیدی از عقب به ژیانم                              شد سبب خرج و اعتذار و تاسف

تند مــران ای دلیل ره که مــبــادا                               بــاز٬ کنی بــا ژیــان بـنـده٬ تـصادف!

 یکی دو صفحه از کتاب را خوندم. کشش زیادی داشت. گذاشتمش سر جاش ولی دوباره و چندباره هی برش می‌داشتم  و ورق می‌زدم و ...

بالاخره تصمیمم را گرفتم به مهدی گفتم من این کتاب را برمی‌دارم.

شب٬ قبل از خواب یه چند صفحه‌ای از کتاب را خوندم و بیشتر خوشم اومد.

اسم کتاب «یک لب و هزار خنده» است که طنزیم (!) کننده هاش «عمران صلاحی» و «بیژن اسدی‌پور» هستند(بودند).

وقتی روز جمعه شنیدم عمران صلاحی هم .......

خیلی دلم گرفت.

خیلی.


 
كتيبه
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود.

                                                                       مهدی اخوان ثالث


 


 
انتظار
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

نمی دونم چرا ولی اصلاً دست و دلم به نوشتن نیست.

 این مدت به خاطره کار زیاد نتونستم خیلی سراغ اینترنت برم ولی الآن می بینم از یه طرف اشتیاق دارم به وبلاگهای زیادی سر بزنم و از حالشون با خبر بشم از طرف دیگه وقتی میشینم پای کامپیوتر اصلاً حوصله ندارم برم طرف اینترنت.

صبر می کنم تا آروم آروم به حالت قبل برگردم.


 
شر و خیر
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

دیروز صبح حدود ساعت ۹ که آقای مدیر عامل برای آشنایی بیشتر با پرسنل تو شرکت راه افتاده بود جز من و دو سه نفر دیگه تقریباْ کسی سر کارش نبود.

تمام میزها پر از خالی بودند. بیچاره خودش هم ضایع شده بود.

به کسی چیزی نگید ولی راستش من هم کاملاْ شانسی اون موقع سر کار بودم. گفته که می‌خواد بیاد پیشم بشینه و در جریان همه‌ی کارهام قرار بگیره. البته نه همه‌ی همش.

با آمدنش بعضی وقت‌ها امیدوار می‌شم که شاید اوضاع‌مون از سابق بهتر بشه و یکی هم یه ذره به فکر ما باشه ولی:

ایشون از امروز رسماْ کارش - ببخشید خرابکاریهایش - را شروع کرده.

با توجه به اینکه فضای شرکت چندان بزرگ نیست و همیشه بچه‌ها از شلوغی و کمی جا نق می‌زدند٬ یکی از اتاق‌ها را کاملاْ تخلیه کرده و اتاق جلسات درست کردند. (احتمالاْ برای سالی یه باری که جلسه دارن).

بی‌زحمت:

«مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان»

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

از یه طرف اینقدر برکات ماه رمضون زیاده که دوست دارم بتونم از تک تک لحظه‌هاش استفاده کنم و اصلاْ دلم نمی‌خواد نق بزنم و یا ناشکری کنم از آمدنش.

از طرف دیگه می‌بینم با کم‌خوابی و خستگی ناشی از کار خونه (به‌خصوص غذا درست کردن) و کار بیرون نه تنها هیچی از این ماه درک نمی‌کنم بلکه حاصلش فقط سر درگمی و عقب افتادن کارهای روزمره است.


 
يه کتک خورده
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

۱) یار در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم:

گویا مهدی هم رفته تو کوزه - ای وای خدا مرگم بده - منظورم پیله بود. و الآن جاتون خالی ما صبحانه و ناهار و شام مهدی در پیله داریم. ازم خواسته نپرسم چرا. چشم. نمی پرسم ولی می‌تونم هر چی دلم خواست اینجا بنویسم که.

۲) یه خبر داغ:

کارفرمای اغلب پروژه‌های شرکت تا دیروز٬ مدیر عامل جدید شرکت از امروز.

صبح که شنیدم کارفرمای شرکت از امروز رسماْ مدیرعامل هستند یه کم شوکه شدم. ولی وقتی دیدم بقیه خیلی عادی با این قضیه برخورد کردند و گفتند که انتظارش را داشتند یه کم آرومتر شدم.

چیه؟ آره خوب عادیه دیگه. چون اینجا ایران است.

لازم به ذکر است تاریخ بازنشستگی مدیر عامل محترم از سمت سابقش ۳۱/۶/۸۵ بوده است.

 

۳) فریبا یادم داد که چطوری مشهور و پولدار شم:

با نوشتن فیلمنامه ای از خوابهای شبانه. خداییش فکر بدی هم نیست. باید روش کار کنم.

چون فکر نمی‌کنم تا حالا کسی خواب کابوسی - کمدی دیده باشه ولی من می‌بینم.

۴) در عرض کمتر از 24 ساعت 4 تا فیلم دیدم. حالا همش موضوعات فیلمها تو کله‌ام قاطی میشه. انصافاً  کار سختیه.

با بازی «معتمدآریا» در فیلم «گیلانه» خیلی حال کردم.

۵)امروز اول پاییزه. پاییز برگ ریز هزار رنگ.