قانون
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

اگر هر چیزی قانون داشته باشی٬خیلی راحت می‌تونی بفهمی کجای کاری. (خودم)

یکی از خصوصیات من در زندگی و روابطم با اطرافیان اینه که خیلی زود با کسی که آشنا شدم، ارتباط برقرار می‌کنم و تا حدودی هم صمیمی می‌شم. سعی می‌کنم با طرف مقابلم راحت باشم و احساسم را واضح بهش نشون می‌دم. مخصوصاً اگر دوستش داشته باشم.

ولی بعد از یه مدت آشنایی و شناخت اولیه (مثلاً یکی ـ دو ماه) سعی می کنم برای مدت کوتاهی (مثلاً یکی ـ دو روز) تمام ارتباطم را با طرف مقابل قطع کنم و فقط نظاره‌گر عکس‌العملهای احتمالی اون باشم.

کار سختیه ولی اغلب نتایج جالبی داره.

خوب شاید خیلی وقتها طبیعی به نظر برسه اگر طرف نگران بشه، تماس بگیره و احوالت را بپرسه. اما گاهی می بینی که .....

در واقع هیچی نمی‌بینی. نه عکس‌العملی، نه واکنشی، نه نگرانی‌ای. هیچ. اصلاً انگار تو وجود نداشتی.

این خیلی دور از انتظار نیست که وقتی واسه کسی می‌میری، برات تب کنه، لازم هم نیست که وقتی تب کردی کسی برات بمیره، فقط کافیه وقتی تب کردی اونم برات تب کنه. در غیر اینصورت .....

در غیر اینصورت ـ به نظر من ـ اسم این رابطه را نمی‌شه دوستی گذاشت. فقط یه جورایی با هم بودن و شاید حتی گاهی وقتها تحمل کردن باشه.

یه نکته خیلی مهم: این را خودم می دونم که بعضی  وقتها نمیشه به همین راحتی در مورد همه تصمیم گرفت و باید همه شرایط را با هم لحاظ کرد.

---------------------------------------------

پ.ن ۱: چهارشنبه گذشته باز هم عروسی بودیم خیلی خوش گذشت و من هیچ گونه سوتی ندادم.

پ.ن ۲: خیلی احساس لذت بخشیه وقتی که از شادی دیگران شاد می‌شی. 


 
مادر
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شاید هیچ وقت نفهمی که چقدر دوست دارم تو هنوزم برام عزیزترینی.

مهربانم٬ بهترینم٬ صبورم٬ مادرم:

«روزت مبارک»

ممکنه هیچ وقت اینها را نخونی ولی من از  همین جا بهت می‌گم:

تمام زندگیم فدای یه لبخند دلنشین تو.

------------------------------------------------------------------

ضمناْ این روز را به همه اناث بلاگستان بخصوص  گل بو و بلفی عزیز ( که دارن مامان میشن )تبریک میگم.

 


 
پاسخ
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

هیچ می‌دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟

- زان که بر این پرده‌ی تاریک

                                      این خاموشی نزدیک

آنچه می‌خواهم نمی‌بینم

وآنچه می‌بینم نمی‌خواهم.

---------------------------------------------------------

امشب بازهم داریم می‌ریم عروسی. امیدوارم اتفاق مشابه دفعه قبل نیفته.


 
سوتی
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ديشب تو يه مراسم عروسی يه سوتی دادم در حد تيم ملي.

معاون بانکی که ازش حقوق می‌گيرم را با مربی تعليم رانندگيم ـ که سه ماه پيش باهاش تمرين می رفتم ـ اشتباه گرفتم و ....

بگذريم از اينکه اون چقدر ضايع شد٬ ولی من هنوز که يادم مياد خجالت می‌کشم.

يکی نيست بگه آخه تو بيکاری با مردم بی‌خودی سلام می‌کنی؟


 
پروا
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

به‌من گفتی که دل دریا کن ای دوست

هــمــه دریــا از آن مـا کـن ای دوســت

دلـــم دریــا شـــد و دادم بـــه دســتـت

مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست

 


 
بی‌خيال
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

زندگی پستی بلندی زياد داره٬ و من اين اواخر همش تو پستيهاش گير کردم.

 

هميشه وقتی بيشتر زحمت می‌کشی کمتر نتيجه می‌گيری. اين يه قانونه.

بايد سعی کنم بی‌خيال همه چيز بشم.

ب

ی‌

خ

ی

ا

ل

ه

م

ه

چ

ی

ز

----------------------------------------------------------------

اين قدربدم مياد يکی زير لب غر بزنه.  


 
حسن ختام
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

از در درآمــدی و مــن از خـود بــه در شـدم

گویـی کـزیـن جـهان بـه جـهان دگـر شـدم

گـوشم بـه راه تا که خبر می دهد ز دست

صـاحـب خبـر بیـامـد و مـن بـی خبـر شدم

کـفــتـم بـبـیـنـمـش مـگـرم درد اشـتـیــاق

ســاکن شــود بـدیـدم و مـشتـاق تر شدم

چـون شـبـنـم اوفـتــاده بدم پـیـش آفـتـاب

مـهـرم بـه جـان رسـیـد و به عیّوق برشدم

دســتـم نـداد قـوت رفـتـن بــه پــیــش یــار

چندی به پـای رفـتم و چندی به سر شدم

تــا رفــتـنـش بـبـیـنـم و گفـتـنش بـشنـوم

از پای تـا بـه سر همه سمع و بـصر شـدم

مـن چشم از او چگونـه توانم نگاه داشت؟

کـــاول نـــظــر بــه دیـدن او دیـده ور شـدم

او را خـود التـفـات نـبــودش بــه صـيـدِ مـن

مـن خـویـشــتـن اسـیـر کـمنـد نظـر شدم

گويـند روی سرخ تـو سعدی چه زرد کـرد؟

اکسیر عـشـق در مـسم آمیخت، زر شدم


 
حيرانی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

دیروز یه پستی رو هزار بار نوشتم و پاکش کردم.

فعلاً زنده‌ام و از مسافرت هم برگشتیم. بسیار بسیار هم خوش گذشت.

زیاد حالم خوش نیست. به شدت عصبی شدم. نمی‌دونم شاید به استراحت طولانی ِ طولانی احتیاج داشته باشم.

شايد هم مصداق جمله آندره ژيد شدم:

«کاش هر هیجانی بتواند برایت نوعی مستی باشد. اگر آنچه تو می خوری سرمستت نکند، بدان از این روست که گرسنگی ات کافی نیست.»

                                                                 

 


 
سفر
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بالاخره طلسمش شکسته شد.

از شهريور گذشته هر بار تصميم گرفتيم بريم مسافرت٬ نشد. اما بـی‌حرف پيش٬ گوش شيطون کر٬ انشاءالله٬ ....... فردا قراره يه سفره دو روزه به اصفهان داشته باشيم. چند تا از دوستان سابق اونجا هستند که اميدوارم مشکلی پيش نياد و بتونيم ببينيمشون.

حس قبل از مسافرت را دوست دارم ولی نمی دونم چرا هميشه يه جورايی اضطراب دارم.


 
سوء مديريت
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

نمی دونم حماقت حد و مرز هم داره یا نه، فقط دارم می‌بینم از اول فروردین تا آلان این پنجمین نفريه که استعفاش رو نوشت و رفت. شرکت شده محله‌ی برو بیا. هرکسی میاد یکی دو سالی کار یاد می گیره و بعدش هم .... . 

صرفاً به خاطر سوء مدیریت. برای اينکه اين رييس ما بلد نيست حتی يه نفر را راضی (و يا حامی خودش) نگه داره. کفر همه را تا سر حد مرگ در مياره٬ حتی گاهی برای ۲۰۰۰ تومن ناقابل.  

 

ظاهراً از همه بی‌خیال‌تر منم که تونستم 4 سال دوام بیارم. جالب اینه که هر نیروی جدیدی که شروع به کار می‌کنه، می‌شه رییس من.

اگه گفتيد چرا؟ چون اونا خونشون رنگین تر بوده؟

نه بابا صرفاً به خاطره اینکه مذکر هستند. «جنس برتر»

 

مدیریت، اخلاق، شعور اجتماعی، آداب معاشرت و ... به ندرت اينجا دیده می‌شه (مثلاً فقط در شرایطی که بهت احتیاج دارن یا کار مهمی باید تو زمان کمی انجام بشه جواب سلامت را می‌دن.)

بی صبرانه منتظر روزی هستم که کار خوبی (با حقوق مناسب) گیرم بیاد و من هم از اینجا برم.

ولی مطمئنم اگر یه روز رییس شدم هیچ وقت اشتباه‌هایی را که الآن رییسمون داره مرتکب می شه انجام نمی دم.

ولی هنوز تا اون روز خیلی مونده و خيلی چیزهای ديگه رو بايد یاد بگیرم.


 
به ياد شريعتی
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

خدايا! رحمتی کن تا ايمان برايم نام و نان نياورد.

قوتی ده که نام و حتی نان را در خطر ايمانم افکنم٬

تا از آنها باشم که پول دنيا را می‌گيرند و برای دين کار می‌کنند٬

نه آنها که پول دين را می‌گيرند و برای دنيا کار می‌کنند.

 

----------------------------------------------------------

 

«در دردها دوست را خبر نکردن خود٬ یک عشق ورزیدن است.

تقیه درد زیباترین نمایش ایمان است.»

 

-------------------------------------------------------------

 

سرمايه‌ی هر دلی حرفهايی است که برای نگفتن دارد.