آب
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

متن جالبيه. خوندش بی‌ضرره.

لينک اين مطلب را در وبلاگ يه مرد اميدوار ديدم.


 
ارتفاع پست
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بار قبل ـ یعنی همون اوایل که این فیلم اکران شده بود ـ این فیلم را تا صحنه‌ی سوار شدن به هواپیما دیده بودم ولی بعضی قسمت‌های کشدار و غیرضروری فيلم حوصله‌ام را سر بردند و باقی فیلم را نگاه نکردم.

بعداً در موردش زیاد شنیدم و خیلی دلم سوخت که چرا این فیلم رو کامل  نگاه نکردم، تا دیشب که از سر بیکاری ـ آره٬ بعضی وقتها بیکار هم می‌شم ـ داشتم بین شبکه‌های 1 تا 5 مانور می‌دادم که دیدم شبکه 5 داره این فیلم را می‌ذاره و دقیقاً صحنه‌ی بعد از سوار شدن به هواپیما بود ـ جالبه٬ نه؟ـ

بعد از تموم شدن فيلم حس خوبی نداشتم؛ احساس کردم هر روز و هر لحظه با تک‌تک  شخصیت‌های این فیلم در ارتباط هستم.از برادرهای نرگس گرفته تا محافظ‌های هواپیما ( البته شاید کاراکتری مثل کاپیتان کمتر دیده بشن ولی ... )

 

قاسم مظهر خستگی، عجز، گذشت و بی‌فکری

نرگس کسی که ـ البته از نظر من ـ هر لحظه کاری را که نباید انجام می‌ده.

برادرهای نرگس نشانه‌ی انواع حماقت‌ها و نادانی‌ها

محافظ مرد سوهان روح

محافظ زن موجود بی‌خاصیت

مادر نرگس محافظه کار و دلسوز ( البته با اندکی دوستی از نوع خاله خرسه)

کاپيتان نشانه آرامش محض

...

...

...

آخر فيلم دوشت داشتم قاسم بميره و يا حتی بکشنش تا باز نخواد به استيصال برسه. شايد در چنين مواردی مردن بهترين راه حل باشه.

------------------------------------------------------------------

 

پی نوشت 1: من کلاً آدمی (؟) هستم که از دیدن فیلم و یا خوندن کتاب خیلی تأثیر می‌گیرم طوری‌که دو، سه روز و یا حتی بیشتر ـ بسته به تأثیر گذاری موضوع ـ تو فضای اونها باقی می‌مونم و باهاشون درگیرم. فیلم جنگی و ترسناک هم اصلاً نگاه نمی کنم یعنی نمی تونم نگاه کنم.

پی نوشت 2: حساب کنید من چند روز باید با داستان "مسخ" درگیر باشم؟

پی نوشت 3: همیشه بعد از دیدن فیلمها و درگیری‌ها شاید با این جمله‌ها که «اینا همش فیلمه» و «جدی نگیر» بتونم از تأثیرش کم کنم ولی این فیلم چی؟ وقتی همه چیزش تو این خراب شده واقعیه و مصداق داره.

واقعاً متاسفم.

 

بی‌ربط: از تماشای فوتبال استراليا و برزيل بيش از مسابقه ايران و پرتغال لذت بردم.


 
 
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چـه شــود بــه چـهـره‌ی زردِ مــن٬ نــظــری بــرای خـــدا کــنــی

کـه اگــر کـنـی هــمـه دردِ مـن٬ بــه یــکــی نــظــاره دوا کــنــی

تو شهی و کشور جان تو راست٬ تو مهی و جان جهان توراست

ز رهِ کــرم چـه زیـان تــو راسـت٬ کـه نــظـر بــه حال گـدا کــنــی

تـو کمـان کشیـده و در کمـین٬ کـه زنـی بـه تــیرم و مـن غـمـیـن

هـمـه‌ی غـمـم بــود از هـمین٬ کـه خـدا نـکـرده خـطـا کــنــی

 

---------------------------------------------------------------------

هميشه از شنيدن و خوندن اين شعر لذت بردم.


 
کارشناسی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

مثل اينکه همه دست به دست هم داده بودند که ايران ببازه. اون هم چطوري؟ در عرض ۳ دقيقه ۲ تا گل بخوره. مهم نيست تقصير کيه مهم اينه که يه عالمه شادی٬ ديشب سرکوب شد. 

---------------------

شايدم مهم باشه٬ نمی‌دونم. زياد دوست ندارم قاطی اين بحثها بشم ولی از اينکه ديشب اين همه دپرس شدی (شديم) خيلی حالم گرفته شد.


 
اضطراب
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بعد از اين همه مدرسه و دانشگاه رفتن و امتحان دادن هنوز وقتی امتحان دارم شبها کابوس می‌بينم و يه عالمه اضطراب دارم. آخه اينم شد رسمش؟ بيچاره سوسک‌ها و مارها٬ شب امتحان من اونها هم سرگردون می‌شن.

خواب می‌ديدم امتحان دينی دارم دو تا از سوالهاش يه متن انگليسی بود که چندتا کلمه‌ش جای خالی بود و بايد پر می‌شد٬ بدتر از همه اينکه هر چی می نوشتم پیدا نبود و باز برگه‌م سفید بود وقتی بیدار شدم خیلی خوشحال شدم که همش خواب بوده.

نمی‌دونم اين کابوس‌ها تا کی با منه؟ نا آخر عمر؟


 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

رو سـر بنـه بـه بـالـیـن تنـهـا مـرا رهـا کن

تــرک مــن ِ خـرابِ شـب‌گـردِ مـبـتــلا کــن

مـاییـم و مـوج سـودا شب تـا بـه روز تنهـا

خـواهـی بیا بـبخشا٬ خواهی برو جفا کن

از مــن گـریـز تـا تـو هــم در بـــلا نـیـفـتـی

بــگـزیــن ره ســلامــت تــرکِ ره بــلا کــن

مــایـیـم و آبِ دیــده٬ در کـنـج غـم خـزیـده

بــر آب دیــده‌ی مـا٬ صـد جـای آسـیـا کـن

خیره‌کشی‌ست مـا را دارد دلی چو خـارا

بکشد کس‌ش نگویـد تـدبیـر خـونـبـها کـن

بـر شـاه خـوب‌رویــان واجـب وفـا نـبـاشـد

ای زردروی عاشـق٬ تـو صبـر کـن وفـا کـن

دردی‌ست غـیـر مردن کـان را دوا نـبـاشـد

پـس مـن چگـونـه گویـم کین درد را دوا کن

در خـواب دوش پـیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 

 

 


 
وای
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

امان از اين پرشين بلاگ ببين چه به روز من آورده.

حالا من چه کار کنم؟ يکی به دادم برسه.


 
شادی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

فعلاْ نمی‌خوام نق بزنم چون ....

خوشحالم. از برق نگاه شاد مامان‌ها تو اين چند روز گذشته خوشحالم. فکرش را هم نمی‌کردند که برای تولدشون اين طور غافلگير بشن.

گاهی کافيه با يک دسته گل يه نفر را شاد کنی تا دنيا با همه‌ی زيباييهاش مال تو باشه.  


 
غزلی در مايه‌ی شور و شکستن
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

نفسم گرفت از اين شب٬ در اين حصار بشکن

در ايــن حـصــار جــادويــی روزگــار بــشــکــن

چــو شـقـايــق از دل سنــگ٬ بـرآر رايـتِ خـون

بـه جنـون٬ صلابـتِ صخره‌ی کـوه‌سار بـشکـن

تـو کـه تـرجـمـان عـشـقـی بـه تـرنّـم و تـرانـه

لـب زخـم‌ديـده بـگشا٬ صـفِ انتـظـار بـشـکـن

ســر آن نــدارد امـشـب کــه بـرآيــد آفتـابـی؟

تو خود آفتاب خود بـاش و طلسم کار بـشکن

بسرای تاکه هستی٬ که سرودن است بودن

بــه تـرنّـمـی دژ وحــشـت ايــن ديـار بـشـکـن

شب غـارت تتـاران٬ همـه سـو فکنـده سايـه

تـو بـه آذرخشی اين سايه‌ی ديوسار بـشکـن

ز بـرون کسـی نـيـايـد چـو بـه يـاری تـو اينجـا

تـو زخـويـشـتـن بـرون‌آ ٬ سـپـه تـتـار بـشکـن

                                           شفيعی کدکنی

---------------------------------------------------

اگر می‌بينی تا الآن در مقابل تمام سختی‌ها و خستگی‌ها دوام آوردم٬ به‌‌خاطر تو بوده.


 
عجز
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

خسته‌ام.

خيلی خسته‌ام.

کاش می‌تونستم يه کاری برای خودم بکنم.

آه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه

خسته‌ام.

 


 
هزاران زن مثل من
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

اين بار هم بعد از ديدنش همون حسی را داشتم که دفعه اول آزارم داده بود، خفگی شديد. احساس می کردم نمی‌تونم نفس بکشم چون با جريان هوا گلوم می‌سوخت. دوست داشتم زار زار گريه کنم تا شايد يه کم آروم شم ولی نمی‌تونستم. نمی‌دونم تا کی چنين چيزهايی وجود خواهد داشت. قوانينی که اگر از ديد يک انسان بخوای بهش نگاه کنی شايد راه حل سختی نداشته باشه. ولی با اين حصارها و تارهايی که دورمون پيچيده شده شايد هيچ‌وقت ـ دقيقاْ هيچ‌وقت ـ  نتونيم حلش کنيم.


 
 
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

و همگام نغمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید، اما امان بدهید که هر یک درحریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها. چون تارهای عود که تنهایند هر کدام، اما به کار یک ترانه‌ی واحد در ارتعاش.

دل سپردن، آری حکایتی است دلپذیر، لیکن دل را نشاید به اسارت دادن، که دستهای حیات خانه دل است وبس.

در کنار هم بایستید، نه بسیار نزدیک

که پایه های حایل معبد، به جدایی استوارند

و بلوط و سرو در سایه هم سر به آسمان نکشند.

                                                                             جبران خلیل جبران