شب، سکوت، کوير
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

لـعـل تـــو داغـی نــهـاد بــر دل بـریـان مــن

                                                     زلـف تـو در هـم شکست تـوبه و پیمـان من

شد دل بیچاره خـون چاره دل هم تـو سـاز

                                                     زانـکه تو دانی که چیست بـر دل بـریان من

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل

                                                     جـان و دل مـن تـویی ای دل و ای جان من

گـر تـو نگیـریم دست کار من از دست شد

                                                     زانـــکــه نــدارد کـــران وادی هـجــران مـن

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان

                                                     بـر رخ زردم فـشانـد اشـک درافـشـان مـن

هـم نظـری کن ز لطـف تـا دل درمـانده را

                                                     بـو کــه بـه پـایـان رســد راه بـیــابــان مـن

 

---------------------------------------------

خيلی لذت بخشه که با شنيدن يه آهنگ خاطرات شيرين گذشته مرور بشه.

 

 


 
چای
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

یادمه از روز اولی که مشغول به کار شدم (حدوداً ۴ سال پيش) تا الآن هر وقت احساس خستگی، خواب‌آلودگی و يا حتی سردرد کردم چای خوردم. نمی‌دونم چقدر تأثير مثبت داره ولی از اثرات تلقينی‌ش نمی‌شه گذشت.

اگر چای و نسکافه نبود نمی‌دونم چکار می‌کردم ولی الآن که هست دارم باهاش خودکشی می‌کنم. حسابی معتاد شدم ولی خودمونيم روزی سه چهار تا ليوان چای خوردن هم برای خودش عالمی داره.

---------------------------------------------

پ.ن۱:از همتون به خاطر لطف و راهنمایی های باارزشی که داشتید سپاسگزارم.

پ.ن۲: ساناز جان مشکلی نيست، شما پيغام انگليسی بذار. به هر حال يکی پيدا می‌شه برام ترجمه‌ش کنه.


 
توضيح
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

يه جورايی سخت‌تر از اونی هست که فکرش را می‌کردم، يه جورايی هم راحت تره.

 

هشت سال پیش ـ وقتی سال دوم دانشگاه بودم ـ يه مجله راه انداختيم که براش همه کار می‌کردم؛ از تایپ و صفحه‌آرايی و اديت گرفته تا برش کاغذ و تکثير و فروش. اما ......

اما هيچ وقت دست به قلم نبردم. با وجود اصرارهای زياد مهدی هميشه از چنين کاری فرار می‌کردم.

برعکس من مهدی عاشق نوشتنه. وقتی هم که مجله به هزار و يک دليل تعطيل شد شروع کرد به وبلاگ‌نويسی و از اولش هم شديداً اصرار داشت که من هم چنين کاری بکنم. حتی حاضر شد که تو وبلاگ خودش گاهی اوقات مطلبی بذارم، اما مشکل من چيز ديگه‌ای بود.

خودم چندين بار تصميم گرفتم که به طور جدی شروع به نوشتن کنم اما هر بار به طريقی شانه خالی می‌کردم.

می‌ترسيدم شروع کنم ولی نتونم ادامه بدم. حتی تصميم داشتم قبل از راه انداختن اينجا چندين موضوع يا مطلب مختلف آماده کنم تا لااقل به محض شروع تمومش نکرده باشم.

البته اگر بيش از اين می‌خواستم به اين وضع ادامه بدم شايد ديگه هيچ وقت نمی‌تونستم اين «نه» را بشکنم به خاطر همين تمام اراده‌ام را جمع کردم تا در يک فرصت مناسب شروع کنم. ديگه خودم هم خسته شدم از بس گفتم نمی‌تونم بنويسم.

 

قبل از اينکه دامه بدم بهتره توضيح بدم که اصلاً آدمی نيستم که در برابر مشکلات يا سختيها بخوام جا بزنم يا ضعف نشون بدم و کلاً از اين کار بدم مياد. تا حالا هم تو زندگی چيزی نبوده که بخوام بهش برسم و نتونم. به خاطر همين هم الآن اينجا هستم. اينها را گفتم که يه وقت فکر نکنيد خواستم خودم را توجيه کنم و فقط برای خالی نبودن عريضه هر از گاهی دو خط شعر ميذارم تو اين قاب.

 

ادامه: تمام فکر و ذکر من شده اين صفحه‌ی ارغوانی و پيدا کردن يه موضوع مناسب که هم بتونم در موردش بنويسم هم خواننده از خوندنش اذيت نشه؛ قبل از خواب، بعد از بيدار شدن، سر کار و ...  هزار بار می‌نويسم، پاک می‌کنم، خط می‌زنم، پاره می‌کنم  و .... تا آخرش اين آش شله قلم‌کار در مياد .

خلاصه گاهی خيلی کلافه می‌شم.

---------------------------------------

پ.ن۱: نمی‌خوام کسی دلداريم بده. نياز چندانی به تشويق هم ندارم. فقط دوست دارم از اولين تجربه‌های نوشتنتون بدونم.

پ.ن۲: جا نمی‌زنم. دست‌کم الآن نه. همچنان بايد به خودم ثابت کنم که «خواستن توانستن است».

پ.ن۳: لطفاً يه کم منو تحمل کنيد تا يه روند رو به رشد را در پيش بگيرم و ادامه بدم.

پ.ن۴: اينکه گاهی فقط شعر ميذارو به دو دليله:

دوم اينکه دوس ندارم انگيزه‌ی بازديد کننده‌های اين قاب را با ديدن مطالب تکراری بگيرم ـ چون می‌دونم که چقدر حالگيريه وقتی چند روز پشت سر هم يه جا سر بزنی و به روز نشده باشه ـ

اول اينکه بعضی وقتها بعضی شعرها خيلی بهم می‌چسبه و يا برایم يه حالت نوستالژيک بوجود مياره.

پ.ن۵: به خاطر برخی «...»های  متن من را ببخش.


 
 
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بگو به باران

               ببارد امشب

                             بشويد از رخ

                                           غبار اين کوچه باغ‌ها را

که در زلالش

                 سحر بجويد

                                 ز بی‌کران‌ها

                                                 حضور ما را.

 

شفيعی کدکنی


 
بهانه‌ی رفتن
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

نمی‌دانم اين را می‌دانی يا نه که چقدر رفتن تو و بقيه برايمان سخت است. با گذشت اين سالها اگر تنها به حضور همديگر هم عادت کرده بوديم جدايی سخت بود چه رسد به اينکه ....

همه چيز را با بهانه‌ی «حضور همديگر» تحمل می‌کرديم. نمی‌دانم تا کی بايد بمانم و رفتنتان را نظاره‌گر باشم.

باور کنيد سخت است تحمل ِ دردِ زخمهای کهنه چه رسد که برآن نمک هم بپاشند.

با ابن همه باز احساسم همان است که بارها گفته‌ام:«رهايی هم‌بندان موجب شادی است هر چند فراق آنان سخت باشد.»

می‌دانم. دردهای بدون درمان را خوب می‌شناسم. نيازی به دلداری نيست. بايد تاب بياورم؛ تا مگر نامردمان خم شدنم را نبينند زير بار اين محنت‌ها.

----------------------------------------------------------

اعتراض نکن. تو هم به زودی خواهی رفت.


 
نمایشگاه
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

دو طرف ورودی نمایشگاه پر از گل‌های رز آتشی بسیار زیبایيه. ترکیب و تنوع رنگ گل‌های اطلسی نیز به اندازه لازم و کافی آدم را به وجد میاره طوری که از دیدنشون سیر نمی‌شی.

بوی عطر گل داخل سالن نمایشگاه آدم را مست می‌کنه. گل‌های رز هلندی در رنگ‌های مختلف و فوق‌العاده زیبا، زنبق، کاج‌های مطبق و گل‌های قشنگی که اسمشون یادم نمیاد.

یه چیز خیلی جالب که اونجا دیدیم خاک ژله‌ای بود. خاک ژله‌ای پلیمری سازگار با محیط و غیر سمیه که با اضافه کردن آب به اون حجمش زیاد می‌شه و قابلیت پرورش و نگهداری گیاه را پیدا می‌کنه.

نکته جالبترش اینه که رنگ‌های متنوعی داره و حتی با رنگ‌های خوراکی می‌شه اون‌ها را طبق سلیقه رنگ کرد. عمر این خاک 4 تا 7 ساله.

ظاهراً گیاهان خاصی را می‌شه در این خاک نگهداری کرد. مثل: دیفن‌باخیا، کاکتوس، سیکلمه، شاپسند، پیتوس، انواع پیچ و ...

طرح جالبیه. من که خیلی خوشم اومد. خوشحال می‌شم اگر کسی بتونه اطلاعات بیشتری در این زمینه در اختیارم بذاره.

------------------------------------------

پ. ن: قابل توجه کسانی که تونستند به نمایشگاه کتاب برن.

حالا که نتونستیم بیام تهران نمایشگاه کتاب  رفتیم نمایشگاه گل وگیاه. دلتون هم بسوزه.

 


 
عذرخواهی
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

از همه دوستان عزیزی که مرتب به اینجا سر می‌زنند و به علت تنبلی اینجانب با مطالب تکراری مواجه می‌شوند، شدیداً عذرخواهی می کنم و رسماً قول می دهم تمام توان خود را در به روز کردن زود به زود به کار گیرم.

------------------------------------------------

پ. ن: میگن خصوصی ننویس تا .........

این هم غیر خصوصی. از این عمومی تر هم میشه؟

 

 


 
نمایشگاه کتاب
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

یادش به خیر پارسال یه همچین روزی تهران بودیم. اولین بار بود که به قصد نمایشگاه کتاب تهران میرفتم.

 چقدر دلم میخواست امسال هم میتونستم  برم نمایشگاه کتاب.

جالبترین اتفاق اون سفربرای تو  (که هنوزم ازش با حسرت یاد می کنیم) دیدن بچه های وبلاگ نویس بود:

امیر، نگاه، ناناز، مهران، آلن، آیدین، سینا و ....

روز نمایشگاه خیلی سخت بود که با یه عده آدم جدید که هیچ شناختی ازشون نداشتم برخورد کنم.

من اون موقع گه گاهی وبلاگهایی را که در موردشون حرف می زدی می خوندم ولی ارتباط چندانی با این محیط  و نویسنده هاش برقرار نکرده بودم.

اما الآن احساست را درک می کنم

برای ديدنتان مشتاقم. 

 


 
سلام!
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 حال همه ی ما خوب است

ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گويند.

سيد علی صالحی

------------------------------------------------------------------

 

آی! من هم دلم شادمانی بی سبب می خواهد. خيلی.


 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد

آيدين عزيز!

وقتی روی comment وبلاگ شما کليک ميکنم،اين پيغام رو ميده. بنابراين تا وقتی که يه راه ديگه پيدا نکردم همينجا جوابت را ميدم.

اول از همه ممنون که به من سر می زنی.

بعد از اون چرا وقتی مريض هست بيان. شما و نگاه بانو وقتی بهتر شد تشريف بياريد که خودش هم کمکم کنه. 

شام چه قابلی داره من که دستپختم چندان تعريفی نداره. شما تشريف بياريد اينجا، يه جوری از خجالتتون در ميايم.

منتظريم.

 


 
 
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب

يارب مباد آنکه گدا معتبر شود

 

------------------

پ.ن: ديشب برای شوی مريضم سوپی درست کردم که فکر کنم تا آخر عمر طعمش را فراموش نکنه. (هنوز زنده است)


 
حق
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

از تمدید قرارداد کاری متنفرم. حسابی عصبی میشم اگه نتونم حقم رو بگیرم. که معمولاً هم نمی تونم.

هر جای کار رو که بخوای درست کنی یه جای دیگه می لنگه.

سال قبل تصمیم گرفتیم نذاریم در مورد اضافه کاری در حقمون اجحاف بشه و به حساب خودمون با رییس سر مبلغ مناسبی به توافق رسیده بودیم. هنوز یک ماه از سال نگذشته بود که اعلام کردند نیم ساعت از اضافه کاری هر روز کسر میشه.(مثلاً اگر امروز 3:30 اضافه کار کنی پول 3 ساعتش را بهت میدن. معادل ۱۳ ساعت کار مجانی در ماه)

تلاش زیادی کردیم برای پس گرفتن این حق از دست رفته، اما نشد. اداره کار هم معتقده کارفرما در مورد اضافه کار هر طور که دلش بخواد می تونه برخورد کنه.

و اما امسال و یه حرکت بدون توپ دیگه در راستای افزایش پایه حقوق کارگران:

بگذریم از اینکه بسیاری از کارگران یا از کار اخراج شده اند و یا هر ماه باید تعهد نامه ای مبنی بر این که کمتر از میزان مصوب دریافت نمی کنند امضا کنند.

بعضی شرکتها به ازا همین حقوق ساعات کار اجباری را افزایش داده اند.

 

هر دم از این باغ بری می رسد

 

فرساینده است. خیلی فرساینده است.


 
تولدت مبارک
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

یه هدیه ناقابل برای خوشحال کردن قلب کوچیک و مهربون یه آدم بزرگ.

کسی که تو زندگی ام خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و همیشه همراهم بوده.

کسی که با تمام وجود دوستش دارم.

این قاب را با همه ی وجودم تقدی می کنم به تو که عزیزترینمی

تولدت مبارک.

 

پ. ن: هوس کردم خاطرات جوانی هامون را زنده کنم. اولین فال:

دوش می آمـد و رخسـاره بـرافروختـه بـود        تا کـجا بـاز دل غمـزده ای سوختـه بـود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی        جامعه ای بود که بر قامت او دوخته بود

 


 
يواشکی
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چقدر سخته آدم بخواد يواشکی يه کاری رو انجام بده. برای اينکه تا روز يکشنبه از چيزی بو نبری مجبورم هردفعه تمام ردپاها رو پاک کنم. اعتراف ميکنم کار سختيه. ولی يه جورايی احساس خوبيه نمی دونم چرا .

فقط اميدوارم بتونم تا ۳/۲ دووم بيارم.