درد و لذت
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چقدر سخت و دردناکه با کسی در ارتباط باشی که در تمام عمرش حتی یه لحظه هم فکر نکرده باشه و بر عکس چقدر آرامش بخشه دوستی با آدم ِخوش‌فکر و مثبت‌اندیش.


 
نوستالژی
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

دیروز ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۵:۳۰:

به دلیل یک ماموریت اداری درون شهری مجبور شدم برم دانشکده.

از در ورودی و باغچه‌های گلکاری شده تا نگهبان غضبان و بردهای خالی و راه پله‌ها و اتاق‌‌ها٬ همه و همه حس قریبی را در من فعال کرد تا آنجا که در یکی از سالن‌ها قطره اشکی شد و فرو ریخت.

این‌ها را پشت میز و صندلی‌های دوران دانشجویی‌ام می‌نویسم.

همانجا که درس‌های میدانها و امواج و ماکرویو را خواندیم و نخواندیم.

همانجا که آخر ترم‌هایش جزوه‌هایمان تکثیر می‌شد ولی خوانده نمی‌شد.

همانجا که همیشه از اواسط کلاس ندای «خسته نباشید استاد» مثل تیری در تاریکی پرتاب می‌شد تا بالاخره یکی به هدف بنشیند.

آه استادهای بی‌سواد! آه درسهای ناتمام! آه امتحانهای لعنتی! آی تقلب٬ افتادن٬ نمره!

کجایید؟

می‌دانم. زمان به عقب باز نخواهد گشت و من دیگر هیچ‌وقت آن لحظه‌ها را تجربه نخواهم کرد.

در حال حاضر فقط طعم ناشناسی از یادآوری آن روزها برایم مانده و تعداد اندکی دوست و یک مهدی با خاطراتی که برخی از آنها روزبه‌روز محوتر و کمرنگ‌تر می‌شوند.

و خوشحالم که - به جز درس نخواندن - هیچ از آن دوران خاطره بدی ندارم و پشیمان نیستم.

-------------------------------------------------------------------------------------

حالا بیشتر می‌فهمم که کار کردن و پول درآوردن چقدر شیوه‌ی زندگی و مسیر آن را تغییر می‌دهد و چقدر این زمانِ لعنتی گاهی سریع می‌گذرد.

هیچ باور نمی‌کنم که پنج سال تمام از آن دوران گذشته باشد و در تمام این مدت همه‌ی فکر و ذکر و هوش و حواس ِ من٬ پی شاختن و شروع زندگی بوده باشد.

عجیب پرطاقت بوده‌ام! تعجب می‌کنم چطور بعضی وقت‌ها کم نیاورده‌ام٬ جا نزده‌ام٬ از رو نرفته‌ام و پا پس نکشیده‌ام.

شاید اگر من ِحالا  بود .......

بی‌خیال! بیش از این نباید به‌ش فکر کنم.

بگذار شیرینی ِ خاطراتِ خوش پابرجا بماند زهرا! باشه؟

 ---------------------------------------

باز هم پی‌نوشت برای نسل امضا:

اصل جریان را بطور مفصل اینجا و اینجا بخوانید.

اعتراضیه را امضا کنید.

این هم بمب گوگلی من.

لطفاْ به The movie 300 لینک بدهید.


 
پی‌نوشت
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

پی‌نوشت ۱: ‌تو این هفته٬ بیش از هزار بار خودم را جای «شادی صدر»٬ «آسیه امینی»٬ «زینب پیغمبرزاده» و ...... گذاشتم. واقعاْ نمی‌دونم اگر من جای اون‌ها بودم چه‌کار می‌کردم. و اینکه آیا به این راه ادامه می‌دادم یا نه.

پی‌نوشت ۲:احساس می‌کنم دیگه اصلاْ نمی‌دونم معنی آرامش چیه. همچنان تقریباْ هر شب (شاید هم دقیقاْ) خوابهای چرت و پرت می‌بینم و معمولاْ صبح‌ها - بعد از تلاش‌های زیاد - خسته از خواب بیدار می‌شم.

فکر نمی‌کنم از دست موجودات زمینی کاری بربیاد وگرنه همه را بسیج می‌کردم تا یه فکری به حالم بکنند.

پی‌نوشت ۳:حس و حال عید و نوروز و سال جدید هم اصلاْ نیست. نمی‌دونم چرا. شاید به خاطره تعطیلات در هم برهم اول ساله؟ شاید هم غاطی شدن جشن نوروز با عزاداری آخر محرم؟ البته می‌دونم که همه اینها بهانه است. مگه سالهای پیش غیر از این بود.

پی‌نوشت ۴:وضعیت معلمان و منعکس نشدن اخبارش٬ اوضاع روز جهانی زن و قبل و بعدش٬ افزایش ۱۸٪ حقوق کارگران با توجه به افزایش وحشتناک قیمت‌ها (حقوق کارگران حتی امسال هم به رقمی که سال قبل ادعا کردند نرسید و حداقل ۱۸۵ هزار تومان تصویب شد)٬ تغییر ساعت رسمی و .....

پی‌نوشت ۵:خلاصه اینکه اگه بخوای یه کمی هم در جریان اخبار ایران قرار بگیری که دیگه وامصیبتا. مخصوصاْ این شازده که روز آروم برامون نمی‌ذاره و با این تصمیم آخری می‌خواد همه چیز را یکسره کنه. «حضور در شورای امنیت»

پی‌نوشت ۶: این‌روزها خیلی از وبلاگها را می‌خونم ولی اصلاْ حس کامنت گذاشتن نیست. عذر مرا بپذیرید.

پی‌نوشت ۷:همه‌ی زندگی‌ام دارد به پی‌نوشت تبدیل می‌شود.

 

 


 
هر دم از اين باغ بری می‌رسد.
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ماموران حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان را که جلو دادگاه انقلاب در اعتراض به روند غیرقانونی بازداشت ها، احضارها و دادگاه های یک ساله اخیر زنان تجمع کرده بودند بازداشت کردند.

در پی انتشار بیانیه حمایتی جمعی از فعالان حنبش زنان در ارتباط با برگزاری دادگاه پنج نفر از اعضای جنبش (نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی) و در اعتراض به دستگیری و احضار افراد دیگری از جنبش زنان، تجمع مسالمت‌آمیزی دیروز، سیزده اسفند مقابل داگاه انقلاب واقع در خیابان معلم برگزار شد.

دقایقی پس از آغاز تجمع نیروی انتظامی به تجمع کنندگان حمله کرده و آنان را مورد ضرب و شتم قرار داده و حدود چهل نفر از افراد را نیز بازداشت کردند.

اسامی دستگیر شدگان:

نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده- محبوبه عباسقلی زاده- نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه- ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری-آسیه امینی- شادی صدر- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده - نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان -مقدم- سارا لقمانی


 
قمر در عقرب
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

دوباره این روزها بدجوری دلگیر و خسته‌ام. نمی‌دونم چرا جدیدآْ اینقدر زود به زود دچار بحران می‌شم. اتفاقهای کوچیک شدیداْ عصبی‌م می‌کنه.

خداییش اگر تو یه روز ۴ - ۵ نفر بهتون گیر بدن که «چرا بداخلاقی؟» «چرا خشنی؟» «چرا عصبی هستی؟» عصبانی و خشن و بداخلاق نمی‌شید؟

نکته‌ی قابل توجه اینجاست که معمولاْ‌ خودم متوجه تغییر حالتهام نمی‌شم و اصولاْ‌ اگر هم بهم یادآوری بشه سعی می‌کنم تا جایی که امکان داره حاشا کنم.

فکر کنم به نزدیکیه عید هم مربوط بشه. حوصله عید را با آن بازی‌های مسخره دیدوبازدید ندارم.

گاهی هم دلم می‌خواهد زمان را متوقف کنم. چون شدیداْ نگران اوضاع مملکت در سال‌‌های آینده هستم.

یه دلیل کوچولوی دیگه هم ممکنه داشته باشه و اون هم اینکه ۴شنبه فاینال زبان دارم. همیشه اینجور وقت‌ها دلم می‌خواد بمیرم ولی درس نخونم.

خلاصه اوضاع حسابی قمر در عقرب است.

با این همه دیشب دیدن یکی از دوستان بسیار قدیمی‌م خیلی خوشحالم کرد (سابقه دوستی و دشمنی‌ه ما روی‌هم رفته به ۱۷ سال می‌رسه) ولی چون یه کم غصه‌دار بود باز حالم گرفته شد.

--------------------------------------------------------------

پی‌نوشت ۱: لطفاً مجدداً این لینک را در وبلاگهای‌تان بگذارید.

پرسش از احمدی‌نژاد

پی‌نوشت ۲: در راستای یه علافی‌ه ۲ ساعته در اینترنت هم به داستان زیر برخوردم که وقتی خوندمش احساس کردم شرح حال خودمه. گاهی آدم چقدر راحت خیلی چیزها را از دست می‌ده.

گروه 99


پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد: قربان، من فقط یک آشپز هستم. تلاش می کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه ‌یحصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: قربان! این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست. اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .

پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست ؟

نخست وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .

پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و  آنها را شمرد . 99 سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد. ولی واقعا 99 سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست. فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند. آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند. او فقط تا حد توان کار می کرد .

پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .

نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند. این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می‌شوند .

 


 
باز هم بازگشت
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

باز هم برگشتیم. هردومون.

من سه شنبه رسیدم و مهدی هم دیشب آمد.

این سفر برای من پر بود از تجارب کاری و غیرکاری و شناختن ضعفهایم.

جلسه کاری تا حدودی به خیر و خوشی گذشت اما تمام نشد ( یعنی هنوز نمی‌توانیم  صورت وضعیت نهایی را ارسال کنیم).

دیدن اهواز هم خالی از لطف نبود. شهری شلوغ بدون هیچ گونه قوانین رانندگی با آب و هوا بسیار مناسب (البته تنها در این فصل سال).

--------------------------------------------------

پی‌نوشت۱: با هزار بدبختی توانستم مهدی را در اهواز ببینم. از آن لحظه بیشتر دلم برایش تنگ شده بود تا دیشب که آمد.

پی‌نوشت ۲: خواندن احکام زیر هم برای اینکه شب اول قبر بتوانیم جواب نکیر و منکر را بدهیم لازم است.

حکم پیش از خواندن حکم:

هرگونه خندیدن٬ تبسم٬ لبخند٬ نیشخند٬ پوزخند٬ نیش واکردن٬ استهزا و ... بعد از خواندن حکم زیر به مثابه‌ی قتل نفس و حرام است.

حکم بوسیدن تصاوير امام و شهدا 

سایت مقام معظم رهبری -آيا بوسيدن تصاوير امام «قدس سره» و شهدا براى ما زنان از اين جهت كه به ما نامحرم هستند، اشكال دارد؟
به طور كلى تصوير شخص حكم خود او را ندارد. لذا بوسيدن تصوير به عنوان احترام و تبرك جستن و اظهار محبت در صورتى كه قصد ريبة و خوف افتادن به گناه نباشد، اشكال ندارد

پی‌نوشت ۳: حسن ختام کاملاً اختصاصی

(بی‌زحمت با صدای عصار گوش کنید)

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش

تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش

پی‌نوشت ۴: لطفاً مجدداً این لینک را در وبلاگهای‌تان بگذارید حداقل تا زمانی که به پیشنهاد ساناز یه لوگوی مناسب برایش ساخته شود. 

پرسش از احمدی‌نژاد