دل‌تنگی
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چقدر سخت است  بعد از یک سال و دو سه ماه اولین شبی که ...

اعتراف می‌کنم که جای پیشانی‌ات روی لبهایم بسیار خالی است و من تنها با مرور این جاهای خالی نبودنت را تاب می‌آورم. فکر نمی کردم این قدر دل‌تنگ‌ات باشم. انتظارش را داشتم ولی احساس می‌کردم می توانم به راحتی با آن کنار بیایم.

ولی بی اغراق دلم می‌خواست چنین حس‌هایی را تجربه کنم. حس غریبی که در تک تک ثانیه‌هایشان نهفته بود. یاد اون وقت‌هایی افتادم که برای دیدنت لحظه‌شماری می‌کردم. آن‌وقت‌هایی که ساعت‌ها در دانشکده منتظرت می‌ماندم. ساعت‌های انتظار٬ تشویش٬ دل‌نگرانی٬ شوق٬ دوست‌داشتن٬ عشق که بی تردید دیگر ـ آنگونه که بوده‌اند ـ تکرار نخواند شد. حالا دوباره دارم مزه‌مزه‌شان می‌کنم. شیرین است و دوست‌داشتنی. هرچند گاهی طعم گسی دارد که قلبم را به درد می‌آورد.

خوبِ من!

خوب می‌دانم که عادت‌زده‌ام از این تکنولوژی. اما من همچنان به موبایل خاموشت هم تماس می‌گیرم. نمی‌دانم این چه حسی است که مرا به این کار وا می‌دارد.

 -----------------------------------------------------------

پی‌نوشت مربوط: این اول باری است که احساسم را این چنین به نوشتن واداشته‌ام. اندک زمختی‌اش را ببخش و همه را سراسر عشق بخوان.

پی‌نوشت نیمه مربوط: به‌طور کاملاً اتفاقی و بدون هیچ برنامه‌ی قبلی من هم فردا به یک مأموریت دو روزه‌ی جنوب خواهم رفت. جایی که با محل مأموریت مهدی فقط یک ساعت و نیم  فاصله دارد.

مطمئنم که اگر سالها تلاش می‌کردیم نمی‌توانستیم چنین برنامه‌ی منظمی داشته باشیم تا در یک تاریخ به مأموریت کاری برویم ولی حالا این اتفاق بدون هیچ تلاشی در حال وقوع است

و ـ ته ته دلم ـ از این رویداد خرسندم.

پی‌نوشت نامربوط: لطفاً مجدداً این لینک را در وبلاگهای‌تان بگذارید حداقل تا زمانی که به پیشنهاد ساناز یه لوگوی مناسب برایش ساخته شود. تا الآن که نتایج خوب بوده ولی می‌تواند بهتر از این هم باشد.

پرسش از احمدی‌نژاد

 


 
بازگشت
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

برگشتیم. سالمیم. خیلی هم خوش گذشت. سوغاتی هم نیاوردم. (قابل توجه بعضی‌ها)

دوست داشتم مشق سفرنامه‌نویسی کنم ولی از لحظه‌ای که پامون را گذاشتیم شیراز این قدر دپرس و عصبی بوده‌ام که حوصله هیچ کاری را ندارم.

در حال حاضر سخت‌ترین قسمت زندگی سر کار رفتن است. چون نه حوصله انجام کارهایم را دارم٬ هم اینکه وقت‌کشی زیادی وجدانم را به درد می‌آورد و هم باید پاسخگوی کارهای عقب‌افتاده باشم و اینها بیشتر عصبی‌ام می‌کنند.

انگار آب و هوای شیراز به ما نمی‌سازد.

ضمناْ این نکته را هم عرض کنم که در هر جای این میهن عزیز که قدم بگذرارید شک نکنید که آثار وجود ریاست جمهوری محترم را خواهید دید که این از معجزات ایشان است.

-------------------------------------------------------

پی‌نوشت: حتماً بخوانید و در صورت امکان به آن لینک بدهید.

پرسش از احمدی‌نژاد


 
ملالی نيست جز ....
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سلام.

ما الآن قشم هستیم. جای همه‌تان خالی. اینجا هوا فوق‌العاده است و ما (من و مهدی) داریم سعی می‌کنیم با وجود تمام اعصاب‌خوردی‌ها و بی نظمی‌های جاری در مملکت خیلی خوش بگذرانیم. خیلی شلوغ است  و هتل هم نصیبمان نشد. متاسفانه یا خوشبختانه باید شب را در فضای آزاد بگذرانیم.

هر چی باشه از سر کار رفتن و زندگی روزمره و یکنواخت که بهتره.

------------------------------------------------------------

حتماً بخوانید و در صورت امکان به آن لینک بدهید.

پرسش از احمدی‌نژاد


 
پراکنده
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

۱) اصلاً دوست ندارم صبح ها رادیو گوش کنم یا تلویزیون ببینم. تا شب به اندازه کافی ابزار سایش روح و جسم هست که از این دو تا فرار کنم. در عوض اینقدر کیف داره که صبحها که داری با ماشین میری سر کار شعرهای فریدون مشیری را با صدای شجریان گوش کنی. کلی انرژی به آدم میده.

۲) یه چند مدته روی رفتار آدمها خیلی حساس شدم. کوچکترین بی منطقی یا حرف نابه‌جا یا رفتار بچه‌گانه تا سر حد مرگ عصبی‌ام می‌کنه. دارم تلاش می‌کنم بتونم خودمو کنترل کنم. بهترین راه فعلاً‌ سکوت کردنه. هرچند یکی دو بار یادم رفته که باید ساکت باشم و .... ولی در حال حاضر به این روش ادامه می‌دم ببینم جواب می‌ده یانه.

۳) نمی‌دونم چرا ولی از روزی که خبر دستگیری فرناز رو خوندم به شدت پیگیر کارهاش بودم و هر روز احساس نزدیکتری بهش می‌کنم. امروز دیدم تو وبلاگش خواسته به این پستش لینک داده بشه تا .......

یه حرکت بسیار جالبش این بوده که تمام کامنت‌هاش را با صبر و حوصله پاسخ داده و کلی هم از اونهایی که نتونسته ازشون تشکر کنه عذرخواهی کرده. معمولاً آدمها هنوز به جایی نرسیده مغرور می‌شن اما این دخترک ظاهراً‌ فرق دارد.


 
پرسش از احمدی‌نژاد
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

حتماً بخوانید و در صورت امکان به آن لینک بدهید.

پرسش از احمدی‌نژاد


 
جوابيه
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

راستش چون مجال بحث نیست سعی میکنم خلاصه گویی کنم. فقط خواستم جواب چند تا از کامنتهای پست قبل را در کمال احترام و ادب داده باشم. همین.

با گل‌تن کاملاْ‌ موافقم. اگر در جامعه‌ی کنونی ایران تفکر زنان تصحیح شود و به‌جای تقابل زن سنتی با زن مدرن٬ از این دو هویت و شخصیت بهترین‌ها را جایگزین زن کنونی کنند وضعیت زنان تا حد زیادی از حالت بحرانی دور خواهد شد.

با ستاره شمال عزیزم موافق نیستم. در اثر زلزله همه چیز چه خوب و چه بد ویران خواهد شد. در صورتی که اگر قصد کنیم دیوار به دیوار این خانه مخروبه را که شامل همه چیزهای خوب و بد تاریخ گذشته است بازسازی کنیم به راحتی می توانیم از وسایل باارزش و قیمتی مجدداْ استفاده کنیم و چیزهای به درد نخور را به مرور زمان تعویض کنیم.

با نکیسا موافقم. از ماست که بر ماست. بیشتر ظلمهایی که در طول تاریخ و همین امروزه در جامعه ما بر زنان حاکم بوده اغلب ناشی از اشتباهات دسته دیگری از همین قشر جامعه است.

تنها راه حل چنین مشکلی جهت دهی افکار زنان در راستای منطق و فکر و ایجاد اشتغال زایی مفید برای زنان است.

و اما فریبای عزیزم. تقریباْ دو روز با خودم درگیر بودم تا بتونم جواب قانع کننده ای به شما بدهم.

اصلاْ بحث و هدف تفکیک زن و مرد نیست. برای اولین بار در ایران اقدامی صورت گرفته تا «خود زنان» از برخی مواردی که حق مسلم‌شان است (البته به جز انرژی هسته ای) حمایت کنند. این در حالی است که قبل از این اقدامات٬ اغلب کتابهای فمینیستی و یا فعالیتهای این چنینی به دست توانمند آقایان نوشته یا انجام می‌شده است. در این جریان تصویب قانونی به نفع زنان از اولویت آخر برخوردار است. به نظر من کل حکمت این کار در این است که زنان دست کم تا حدودی با وظایف و اختیارات و حقوقشان آشنا شوند و این کم هدفی نیست.

اگر روزی حق طلاق برای زنان هم قایل شود آن‌وقت دیگر بحثی از مهریه به میان نخواهد آمد. این بهتر از شرایط کنونی نیست که برخی زنان هم حق طلاق دارند و هم مهریه.

یا همان مثالی که در پست قبل اشاره کردم اگر زنی با وابستگی زیاد به فرزند و توان مالی مناسب٬ شوهرش را از دست بدهد انصاف است حضانت فرزندانی که حق اوست را به قیم بسپارند.

قرار نیست که اگر زنان حق حضانت فرزند داشته باشند تحت هر شرایطی موظف شوند سرپرستی آنها را قبول کنند. می‌دانم کم نیستند مادران بی مهری که فرزندشان را با دست خودشان می‌کشند. ولی آیا این باید باعث شود همیشه و همه‌جا تروخشک با هم بسوزند؟

در کل حق با شماست. می‌دانم اگر هرکدام از این خواسته‌ها به تنهایی تصویب شود و به اجرا در بیاید هم برای زنان و هم برای مردان جامعه مشکلات فراوانی به همراه خواهد داشت. اما اگر قانون‌های فراگیری برای مثلاْ کل دارایی بعد از ازدواج٬ ارث٬ حق حضانت٬ حق طلاق و ...... داشته باشیم بهتر نیست؟ پس در این راستا باید تلاش کرد. البته لازمه همه این خواسته‌های منطقی٬ دادگاه صالح است که بحث آن در این مجال نمی گنجد.

من هنوز هم معتقدم که نباید دست روی دست گذاشت و همه‌ی ما موظفیم در راستای بالا بردن اطلاعات تک‌تک افراد جامعه از حق و حقوقی که دارند تلاش کنیم.

در ضمن من با تلاش برای اصلاح تمام قوانيني كه با نوع انسان در تضاد است نه تنها مشکلی ندارم که ذاتاْ موافقم و این فعالیت هیچ تناقضی با خواسته‌ی شما ندارد.

برای کسانی که دوست دارند کمک کنند و یا اطلاعات بیشتری در این زمینه داشته باشند (به خصوص نازلی و نصر):

آدرس سایت

فرم امضا

بیانیه حقوقی

(ممکن است مجبور به استفاده از فیلترشکن شوید.)

آیدین عزیز من آدرسی از شما ندارم. در صورت تمایل می‌توانی آدرست را ایمیل کنی تا در اسرع وقت برای گرفت امضا و سرتان خراب شویم. هرچند متاسفانه اینترنتی هم می‌توانی امضا کنی.

به همفری بوگارت عزیز:

این بار خودمان باید کاری کنیم نه هیچ کس دیگر. اگر به نتیجه نرسیم متاسفانه ناتوانی را باید درون خودمان بیابیم.

مریم گلم! چشم سعی می‌کنم. ولی بیایید اینقدر از نور و آزادی حرف بزنیم تا دیگر برای هیچ کس نامانوس نباشد.

و باز هم مریم جان آنکه به چشم دیگری به زن مطلقه نگاه می‌کند خود ماییم نه کس دیگر. باید تلاش کنیم. لحظه به لحظه برای ارتقای و ایجاد فرهنگ صحیح.

الهام خانم! من فکر کردم توضیح دادن برای یک تحصیل‌کرده‌ی دانشگاهی با یک فرد درس‌نخوانده‌ی خانه‌نشین فرق می‌کند به همین دلیل جلسات توجیهی برگزار نشد.

و اما مریم خانم: بیا مراقب باشیم ما جز این دسته نباشیم.

------------------------------------------------------------------------

به خاطره تمام نظرات مهرآمیزتان که مرا به فکر وامی‌دارد دنیایی سپاس.


 
زن عليه زن
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

با تلاش مهدی (پرینت گرفتن و صفحه‌بندی و کپی و منگنه کردن) تونستیم فعالیتمون را برای جمع کردن یک میلییون امضا شروع کنیم.

مثل همه‌ی کارهای دیگه شروعش یه هیجان و انرژی زیاد می‌طلبه که ما فعلاً داریم.

اما تو این مسیر اتفاقهایی میفته که فکر و روح آدم را خسته و ناتوان می‌کنه.

ما می‌خواهیم از حقوق نادیده‌ی زنها دفاع کنیم و فکر می‌کنیم این حقوق را مردان از ما گرفته‌اند غافل از اینکه بسیاری از آنها را خود زنان دو دستی تقدیم کرده‌اند و حاضر به بازپس‌گیری هم نیستند.

گوش کنید:

طرف تحصیل کرده است. 4 سال را در دانشکده‌ی مهندسی دانشگاه شیراز درس خوانده٬ نمی گویم همه جور آدم دیده ولی لااقل با تعدادی زیادی از دخترها و پسرها برخورد داشته. یک بار عاشق شده و به زعم خودش به خاطره بی‌لیاقتی پسر (درکش نمی کرده) بازی یکی دو ساله‌شان را به هم زدند.

بعد از آن با پسری که لااقل دوبار عاشق شده و به عشقش نرسیده ازدواج می‌کند.

تا اینجا هیچ مشکلی نیست.

وقتی دفترچه و فرم امضا را به او می‌دهم تا بخواند و امضا کند همزمان برایش توضیح می دهم که محتویاتش چیست و راجع به حقوق نداشته‌مان است مثل حضانت فرزند و حق طلاق و ارث و ........

بلافاصله دستم را کنار می‌زند که: اصلاً زنها نباید حق طلاق داشته باشند. موجودی که اینقدر احساساتی است همان بهتر که در مورد چنین چیزی اختیاری نداشته باشد و .........

و شوهرش هم تایید می کرد که بله من هم مخالفم که زنان حق طلاق داشته باشند و .....

ساکت شدم. یعنی شوکه شده بودم.

اشتباه میکنم؟ اشتباه می‌کنیم؟

کجاییم ما؟ چقدر دنیای‌مان کوچک است؟

آیا امیدی به اصلاحمان است؟

می‌خواستم راجع به نامزد قبلیش بحث را مطرح کنم و ببینم اگر با او ازدواج کرده بود باز هم حق طلاق نمی‌خواست یا اگربچه دار شود و شوهرش خدای نکرده بمیرد و ......

اما صلاح ندیدم چنین موضوعی را در جمع و جلوی همسرش مطرح کنم.

حالا چندین روز است که با موارد این چنینی برخورد می‌کنم و حسابی حالم گرفته شده است.

یاد فیلم «مالنا» افتادم که چطور زن علیه زن قرار می گیرد.

به همان اندازه دلم گرفت و به همان اندازه سکوت اختیار می‌کنم.

چقدر بعد از دیدن این فیلم گریه کردم. احساس خفه شدن داشتم.

اینها را نوشتم که یادآوری کنم تک‌تک ما چه وظیفه‌ی سنگینی بر عهده داریم وچه راه درازی در پیش.

------------------------------------------

پ.ن.۱:از صبح که این خبر را شنیدم بدجوری دلم گرفته.

پ.ن.۲: این را هم برای تفنن ببینید. چی بگم والا؟


 
بياييد بدبختيهايمان را قسمت کنيم.
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

هر بار دهان آقایان باز می‌شود تنمان باید بلرزد. دیگر هیچ دل و دماغی برای زندگی نیست. خیلی مشکلات فردی و خانوادگی در این مملکت کم است که اینها هر روز افاضات جدید می‌فرمایند.

--------------------------------------------------------------

هر روز صبح با خوندن یکی دو تا متن از عملکرد دولت و یا اوضاع نابسامان فعلی دیگه حال و روزگاری برای آدم نمی‌مونه.

نمی‌دونم تا کی باید این وضع را تحمل کنیم.

 بلد نیستم تحلیل سیاسی اقتصادی فرهنگی اجتماعی کنم و اعتراف می‌کنم که همیشه هم از خوندن این‌گونه مطالب لذت نمی‌برم و همه چیزش را هم نمی‌فهمم. فقط گاهی احساس می‌کنم بهتر نیست به جای اینکه هر روز تو دل همدیگه را خالی کنیم و یا با فرض اینکه اگر فلان اتفاق بیفته تا ۲۰ یا ۵۰ سال دیگه‌مون چی می‌شه را شرح و بسط بدیم حرفهامون در حد اطلاع‌رسانی و یا ارائه‌ی راهکار باشه و از شایعه درست کردن و شایعه‌پراکنی پرهیز کنیم.

می‌دونم. نباید از واقعیات فرار کرد. ولی اگر برخی واقعیت‌ها را هر روز بخواهیم مرور کنیم و تو سروکله‌ی خودمون بکوبیم که دیگه رمقی برای زندگی باقی نمی‌مونه.

به عنوان مثال با این دید که مرگ یه واقعیته اگر هر روز بشینیم و در مورد مرگ عزیزانمون حرف بزنیم و آثارش را در زندگی خودمون و بچه‌هامون و نسل آینده بررسی کنیم که دیگه نمی‌شه حتی به کارهای روزمره و زندگی معمولی پرداخت چه برسه به اینکه بخواهیم تغییر و تحول مثبت هم ایجاد کنیم.

این حرفها را بیش از همه به خودم می‌زنم که این روزها وظیفه‌ی سنگین ناامید کردن اطرافیانم را به عهده گرفته‌ام.

------------------------------------------------------------------

بابا گور پدر مشکلات اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و مذهبی یکی بیاید این سردمداران مملکت ما را ساکت کند تا بیش از این گند بالا نیاورده‌اند.