هوای خانه دوست
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

برای فریبای عزیزم که چند روزی آسمانِ چشمانِ دلش بارانی بود:

 

هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می‌
شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه‌
ی تقدیر می‌شود گاهی
صدای زمزمه‌
ی عاشقانه آزادی
فغان و ناله
 ی شبگیر می‌شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خسته
 ی من تیر می‌شود گاهی
مبر ز موی سپیدم
 گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می‌
شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی‌رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می‌شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می‌کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می‌شود گاهی

---------------------------------------------------------------

*بی‌زحمت با صدای سیاوش قمیشی گوش کنید.


 
خوشحالم که زنده ام؟
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

وقتی خوابت میاد باید بری سر کار.

وقتی سیری باید غذا بخوری.

وقتی مریضی باید کار کنی.

وقتی میخوای کتاب بخونی باید بخوابی.

امشب دلت برا مامانت تنگ میشه باید فردا شب بری ببینیش.

امروز دوست داری تو هوای بارون زده پاییزی قدم بزنی باید یه روز دو روز یه ماه و شاید هم یه سال عقبش بندازی.

...........

 امان از این دنیای ماشینی که هیچی‌اش به آدمیزاد نبرده.

مطمئن نیستم اگر جور دیگه‌ای بود حتماْ اوضاع بهتری بود. فقط مطمئنم که از این وضع خسته شدم.


 
زنده ایم!
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

نه تنها روز  تعطیل و روز قبل از آن٬ که دیروز هم از صبح تا شب خواب بودم.

بالاخره بعد از سه روز امروز تونستم از رختخواب جدا شم.

اوضاع عمومی‌ام بهتر است اما هنوز کمی سردرد دارم و انرژی‌ام بطور وصف ناشدنی‌ای کم شده.

جریان بیمارستانها و دکترها هم جریانی ست وصف ناشدنی.

این جناب دکتری که یعنی ما را معاینه کرد نه تنها میزان تب را اندازه نگرفت بلکه حتی به خودش زحمت نداد به حرفهایم گوش کند که من زبان بریده داشتم وصف حال بیماریم را میگفتم و خودم را خسته میکردم.

ایشان حتی حاضر نشدند استکان چایشان را در کل مدت طولانیه معاینه که گمانم با اغراق 3 دقیقه طول کشید زمین بگذارند. بعد هم که ازشان تقاضای گواهی کردیم مثل اینکه ارث پدرشان را طلب کرده باشیم گفتند آنفولانزا به بیش از یک روز استراحت نیاز ندارد و این عمه جان ما بوده که سه روز نتوانسته از جایش تکان بخورد.

اتاق تزریقات هم خود حکایت دیگری داشت که همین اندازه که زنده از آن بیرون آمدم جای شکرش باقیست.

فعلاً که زنده‌ایم تا خلق الله را بیازاریم تا خدا چه بخواهد.


 
بيمارم
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سخت بیمارم و از این آنفولانزای لعنتی خسته.

انرژی برای آنجام هیچ کاری ندارم و روز تعطیل‌ام به راحتی دارد هدر می‌رود.


 
شهامت
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

« برای کشف اقیانوسهای جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم.

این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر.»

                                                                                             تولستوی

ساحل آرام


 
در آرزوی مردن
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چقدر نوشتن احساسات راحت است وقتی مطمئن باشی هیچ کس آنها را نمی خواند و چه سخت است آنگاه که برای بیان احساست لب بگشایی و مورد مواخذه قرار بگیری.

چه سخت است که به جرم زن بودن٬ به کار بردن برخی کلمات بر تو حرام می شوند و تو نباید «دل» داشته باشی.

و چه سنگین است تحمل بار ناشی از دوست نداشتن همزمان یک حس یا نیاز.

 

چقدر دلم مردن می‌خواهد.

رهایی از همه چیز و استقرار در یک مکان ساکن و ساکت.

به دور از جواب و سوال و منطقهای «شبانه» و روزانه.

به دور از حساب و کتاب ماه و روز و دخل و خرج.

خسته‌ام. خسته از روزمره‌گی. خسته از عادت‌های روزانه و ماهانه و سالانه.

و بیزارم از تنم٬ جسمم٬ بدنم و آنچه مرا به این دنیا وصل کرده است.

کجاست راه فرار؟


 
شاهکار دانشجويان دانشگاه شيراز
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

این دو اثر شاهکار دانشجویان خوابگاه دانشگاه شیراز(مفتح و دستغیب) در یک روز برفی است.

به ظرافتهای به کار رفته در ساختن این دو مجسمه برفی خوب دقت کنید.


 
هنجار شکنی
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

 

بازی از نوع ساز مخالف

 

 

1) از غذا پختن متنفرم. حاضرم هر کاری انجام بدم جز آشپزی. خداییش شانس آوردم که مهدی علاوه براینکه بدغذا نیست خودش دستی هم در این کار داره.

ولی چه حیف که تا آخر عمر گریبانم را گرفته.

2) عاشق تنقلات و آجیل (به خصوص پسته و گردو) و شیرینی و پفک و چیپس و نوشابه و ......هستم. ولی متاسفانه همیشه به دلایلی به خاطره خوردن اینها مواخذه می شوم. یادمه 7- ۸ ساله که بودم همیشه تو جیبهام پر بود از گردو و کشمش و سیاه دانه و قند ......

3) یه بار (حدوداً 6 سال پیش) یکی از برادران بسیجی وظیفه شناس به من و مهدی در حافظیه گیر داد. این برادر با خانه ما تماس گرفت تا هم خانواده مرا در جریان این معصیت عظیم قرار دهد و هم مرا از گمراهی ابدی نجات دهد و به صراط راست هدایت.

ولی مادرم در یک حرکت بدون توپ بهش گفته بود که این دو تا باهم نامزد هستند و شما به چه حقی مزاحم دخترم شده‌اید.

البت اینکه در خانه چه گذشت بماند.

یه توضیح کوچولو: من و مهدی از اوایل دی‌ماه 76 عاشق شدیم. (من که عاشق بودم مهدی را خبر ندارم) 5 سال تمام درگیر راضی کردن خانواده‌هایمان بودیم یک سال نامزد دو سال هم عقد بودیم و در حال حاضر یک سال و 22 روز است که از ازدواجمان می‌گذرد. نکته قابل توجه اینکه هر سه اتفاق (نامزدی و عقد و عروسی) در آذر ماه (۲۸/۹/۸۱ و ۲۱/۹/۸۲ و ۱۲/۹/۸۴) رخ داده بود.

 

۴) اصلاً شیرازیم ولی حساب و کتاب دخل و خرج را شدیداً کنترل میکنم. به هیچ عنوان اهل ولخرجی نیستم و تا دلتان بخواهد پا روی دلم میگذارم. گاهی اینقدر حساب می کنم که حال خودم هم بهم میخورد.

در مراسم ازدواجمان هم سعی کردیم زیر بار هیچ هزینه اضافی نرویم از آرایشگاه رفتن و کرایه کردن لباس عروس و سفره عقد و تاج گرفته تا ارکستر و فیلمبرداری و ...

ولی به جاش یه سفر عمره رفتیم.

۵) عاشق بازیهای کامپوتری هستم طوریکه بعضی وقتها به عشق بازی کردن خودم را از محل کار به خانه می رسانم.

 ۶) به همون اندازه با نوشتن مشکل دارم یادم نمیره که ثلث اول سال اول راهنمایی انشام را 13 گرفتم ثلث دوم ۱۴ و ثلث سوم ۱۷. (این نمره ها الان دیگه هیچ معنایی نداره ولی مطمئناْ برای دانش آموز سال اول راهنمایی که تا آن موقع نمره ای کمتر از ۱۹ نگرفته بوده بسیار دردناک بوده است.)

شاید یکی از دلایلی که مرا از دست به قلم بردن وا میدارد و می‌هراساند همان دبیر سال اول بود.

۷) اصولاْ ساز مخالف را در دست گرفته و به خوبی می‌نوازم. یکیش هم همین حالا.

ضمناْ ۵ نفر را هم معرفی نمی‌کنم تا این ارکستر مخالف نوازی به اوج برسد و بازی هم بی‌مزه نشه.

 

----------------------------------------------------------

پی نوشت ۱: از فریبای عزیز و مهدی خوبم سپاسگزارم.

پی نوشت ۲: راستش این جناب کافر هم حسابی منو خجالت داده و دعوتم کرده. لازم می‌دونم که اینجا ازش تشکر کنم.

پی نوشت ۳: به خاطره گل روی شهرزاد عزیزم یه تکه کوچولو از اعترافاتم را سانسور کردم.