پراکنده
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خسته

دوباره آمدم. اینبار نه به اندازه ی همیشه غر غرو. فقط پرم از احساس های جورواجوری که گاهی حتی جدا کردن ش برای خودم هم سخت میشود. باید از شنیدن خبر ازدواج دوستی خوشحال باشم، اما بیشتر از شنیدن ش مبهوتم. باید از هوای تمیز و باران خورده ی اینجا لذت ببیرم ولی بیشتر دلم میگیرد. باید از فرصتهایی که دارم نهایت استفاده را ببرم اما مدام وقت تلف می کنم. باید بنشینم برای آینده ام برنامه ریزی کنم، باید باید باید .........

اما به جای همه ی اینها صبح تا شب نشسته م پای این لپ تاپ لعنتی هی اخبار بد و خوب را زیر و رو میکنم دو سه تا کلیپ مسخره می بینم، بازی میکنم و سریال میبینم. 

میدانم که همه ی این روزها میگذرد. میدانم. فقط می خواهم یادم باشد که چطور به خودم ظلم کرده ام. همین


 
کلبه ام دارد می سوزد
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خدا ، ناامیدی

چند وقت پیش یه ایمیل دریافت کردم با مضمون زیر:

«تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده ای برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد ، ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

 

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود ، اندوهگین فریاد زد : خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟!!!...

 

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهدمرد از نجات دهندگانش پرسید : چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟!!!...

 

آنها در جواب گفتند : ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!!!...

 

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

 

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. »

 

در حال حاضر کلبه ی من دارد می سوزد. امیدوارم لااقل خدا حواس ش باشد.


 
 
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: لبخند

سلام. میدونم هستی. میبینم که هستی و ممنون از اینکه خودت را به من نشون میدی.

فقط ای کاش می فهمیدم چه لذتی می بری از اینکه منو سر کار می ذاری.

می خندی؟ فقط نیگا میکنی؟ یا اصن برات مهم نیست؟ 

امروز با تمام وجودم دیدم چجوری حالمو گرفتی. می دونی، فقط نمی فهمم چرا خنده م گرفته بود. همینو می خواستی؟ این لبخند رو؟ به هر حال این حرکت آخری که بی نقص بود. خوب سر کار رفتما، نه؟

خلاصه که با ما به از این باش که با خلق جهانی. 

چه شود؟!!!!؟

دوست دارم


 
زندگی
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی

شاید این اصلا انصاف نباشه که فقط وقتی خیلی داغون هستم بیام اینجا بنویسم. ولی من اینجا رو گذاشتم برای همین لحظه ها. لخظه هایی که هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه به خرفام گوش کنه. لحظه هایی که کیبورد برام یه صفحه تار هست. دلم به اندازه تمام آسمان ها و زمین گرفته. دوست دارم مثل بارون اشک بریزم و فریاد بزنم. دیگه این دل زیر بار این همه حرف نگفته داره کم میاره. از همه طرف تحت فشار باشی له میشی.

دارم له میشم و درمونی برای خودم نمی بینم. خسته ام .

دلم از همه چیز و همه کس به هم می خوره. دلم برای خودم میسوزه.


 
باز هم دل گرفتگی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی ، خستگی

باز هم دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفته است آهنگ هایی که دارم گوش میدهم به این خوب شدن حال خرابم کمکی که نمی کند هیچ، خراب ترم میکند اما دارم گوش می دهم. دلم می خواست این حال را باکسی شریک می شدم. هوای گریه دارم و باید جایی برای خالی شدن از این همه غصه وجود می داشت. دارم با بی حرفی و بی کسی عادت می کنم به گمانم. دارم یاد می گیرم که به هیچ کس هیچ چیز نگویم. باور نمی کنم این خودم باشم. این همه حرف نگفته این همه درد را می شودتحمل کرد. چون من دارم تحمل میکنم.

کاش می شد کاری برای خودم بکنم. احساس میکنم دلم دارد از غصه می ترکد. این حالتها را قبلا هم داشتم نه اینکه بگویم همه اش مال غربت است،  ولی تو غربت تعداد محدود آدم های دور و برت و احساس دوری از دردها بیشتر آزارت میده. شاید اگه خودت وسط درد کشیدن باشی کمتر اذیت بشی تا اینکه شاهد درد کشیدن بقیه با فاصله ای بیشتر باشی.

خلاصه که داغون داغون م. امیدی به بهتر شدن حالم ندارم مگه اینکه زمان بگذره و خودش تغییرش بده. می دونم گذر زمان خیلی چیز ها رو عوض میکنه. 

نوشتن اینها هم اینجا منو آرومتر میکنه. حالا که تو فیس بوک نمی شه خیلی چیزها نوشت، نوشتن شون تو یه جایی با مخاطب کمتر یا شاید اصلا بدون مخاطب خیلی برام بهتر باشه.

 


 
درماندگی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: برف ، دل گرفتگی ، خسته

در زندگی لحظه هایی هست که دوست داری بمیری. یعنی مطمئنی با مردن هست که خیلی از مشکلات (حل نه) فقط ناپدید میشن. این جور حس ها وقتی به سراغ آدم میاد که اولا چند تا مشکل با هم رو سرت خراب شه. دوما فقط مرور زمان هست که میتونه مشکل ت را حل کنه نه چیز دیگه ای.

خلاصه این همه رجز خوندم که بگم دلم میخواد بمیرم. بدون درد و زحمت. بمیرم یه 20، 30 سال دیگه زنده شم که همه چی تموم شده باشه. خسته میشه آدم گاهی.

اگه فقط مشکلات شخصی، مشکلات خانوادگی، مشکلات مالی، غربت و دوری و اینها بود تحمل می کردم. اما وقتی به همه ی اینها مشکلات ایران، حرفهای نسنجیده، اعدام های روزانه، اعتصاب غذا، شکنجه و ناامیدی رو اضافه کنی میبینی کمر هر انسانی زیر این بار سنگین خم میشه.

بحث گرون شدن همه چیز و هدفمند کردن دیگه تو این هاگیر واگیر مصیبت عظمی است.

_______________________

پی نوشت نامربوط: هوا اینجا بس ناجوانمردانه سرد است و به راحتی دمای 25- درجه را احساس می کنیم. 


 
دل گرفتگی مزمن
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل گرفتگی

امروز صبح بالاخره خاله شدم. شاید باید از این حس خوشحال باشم. اما نمی دانم طبیعی است یا نه که هیچ حسی ندارم. چرا شاید یه کمی دلخورم از این که آنجا نیستم. اما همین را هم مطمئن نیستم که از چی دلخورم.

خلاصه که وقتی احساس کنی که چهار دیواری فکرت پر است از غم و غصه و راهی برای فرار از فکر کردن (جز بازی) نداشته باشی میشوی الان من.

دیشب تا خود صبح هم خواب های آشفته و پریشان دیدم. وقتی بیدار شدم اصلا حس خوبی نداشتم. دلم بهار می خواهد با بوی گلها و بهار نارنج با یک آفتاب خوشمزه ای که وقتی تنت از سرما مور مور میشود گرمش کند. 

دلم خیلی چیزها می خواهد اما حیف.

-----------------------

پی نوشت: کاش هیچ کس اینجا را نخواند


 
رفتن
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دل کندن

برای اولین بار در زندگی دارم می پرم تو بغل اتفاقهای پیش بینی نشده. این معنی ش این نیست که تا الان با هیچ اتفاق پیش بینی نشده ای مواجه نشده باشم. دقیقا معنی ش اینه که این بار دارم استقبال می کنم و نه تنها ناراحت نیستم خیلی هم خوشحالم.

دلایل زیادی دارم برای این کار و یکی از محکمترینشون کنده شدن و دل نبستن به این شهر کوچیک و امید به رسیدن به جاهای بهتر هست. احساس می کنم با موندنمون اینجا هیچ وقت نمی تونیم چیزی را عوض کنیم.

به هر جال امیدوارم که همه چی به خوبی پیش بره و تا هفته ی دیگه من هم یه موضوع مناسب و نون و آب دار برای تزم پیدا کرده باشم.

 


 
 
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آفتاب ، برف

از دیروز تا حالا دوباره داره برف شدیدی می باره. صدای باد که دیروز خیلی آزار دهنده بود ولی خدا را شکر امروز یه کم اوضاع بهتره.

من نه از برف خوشم میاد و نه از بارون و فعلا فقط هوای اینجا را تحمل می کنم. روزهای آفتابی یه چیز دیگه است اصلا آدم حال بهتری داره.

به امید روزهای آفتابی و روشن برای اینجا و ایران

تعجب


 
جنون
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دیوونه

دارم مثل دیوونه ها آرشیو این وبلاگ مسخره رو می خونم و روزها همینجوری جلو چیشام رژه میرن. حتی کامنت ها.

خوشم میاد جز غر زدن هم هیچ کار دیگه ای بلد نبوده و نیستم.

خیلی از وبلاگهایی که من می خوندمشون یا دیگه نیستن تو این دنیای مجازی و یا آدرسشون عوض شده.  

دلم برای خیلی ها و خیلی چیزها تنگ شد یهو


 
← صفحه بعد